لاف

کاری از نیک آهنگ کوثر

به یادتان هست چندروز قبل از حمله ایالات متحده به عراق، صدام حسین رئیس جمهور / دیکتاتور عراق چقدر لاف می زد و در بغداد اینطرف و آنطرف می رفت و قاطی مردمش می چرخید و به شعارهایشان تبختر می کرد. به یاد دارید چقدر پشتش به ارتشش و گارد ریاست جمهوری اش و حزب بعثش گرم بود؟ و در نهایت به یاد دارید حتی یک ماه هم طول نکشید تا دولت (دولت؟!) و پایتخت سقوط کردند؟

به نقل از ویکی پدیا فارسی: شبکه‌های ماهواره‌ای جهانی در ۱۵ فروردین (۴ آوریل) تصویر رهبر عراق را در حالی که توسط طرفدارانش احاطه شده بود و در خیابان‌های پایتخت بمباران‌شده‌اش قدم می‌زد پخش کردند. دود حاصل از سوختن نفت در دوردست قابل مشاهده بود. در حالی که نیروهای زمینی ائتلاف به رهبری آمریکا در حال پیشروی به سمت پایتخت بودند، صدام حسین با لبانی خندان به مردم سلام کرده و با شعارهای آنها همراهی می‌کرد. دولت و ارتش عراق در طول سه هفته پس از حملهٔ آمریکا و هم‌پیمانانش در تاریخ ۲۹ اسفند ۱۳۸۱ (۲۰ مارس ۲۰۰۳) نابود شدند. با شروع ماه آوریل (اواسط فروردین) نیروهای ائتلاف بخش زیادی از عراق را اشغال کرده بودند. مقاومت‌های بسیار ضعیف ارتش عراق یا به راحتی در هم می‌شکستند و یا تبدیل به تاکتیک‌های پارتیزانی می‌شدند. این وضعیت، نشان‌دهندهٔ خروج کنترل از دست صدام بود.

اینها همراه با اخباری که این روزها می خوانم، همه ناخودآگاه من را به مقایسه می اندازند. بیایید با هم چند تیتر را مرور کنیم:

قضاوت با شما

Share

لاف

آهنگ‏های میهنی – چهار

سریال «آهنگ‏های میهنی» مجموعه آهنگ‏هایی است که برای ایران یا به بهانه آن خوانده شده‏‏اند.

——————————

اولین باریست که از ستار آهنگی می‏گذارم. طرفداران خاص خودش را دارد، من هرگز فن او نبودم و فکر هم نمی کنم بشوم اما آهنگ‏هایی دارد که دوستشان دارم. این آهنگ از آن‏هائیست که معمولاً در اکثر کنسرت‏هایش اجرا می کند و دو بخش کوتاه آوازی دارد.

——————————

تراک: ایران ایران

آلبوم: ایران

خواننده: ستار

ترانه‏سرا: علیرضا میبدی – آهنگساز: عماد رام

لینک دانلود (با حجم 7.74 مگایابت)

باغ گلابی، شیراز


دیگر به خدا مام وطن خانه نشین است

ایرانِ من و ما همه جا در تب و کین است

ای هموطنان گرد هم آئید که امروز

رخش حرکت عکس زمان، پشت به زین است

دردی نبود، دردی نبود سختتر از دوری میهن

ایران تو بمان، غایت مقصود همین است

.

دیگه ندارم طاقت موندن

من این شهرو رها می کنم از درد شبونه

دل موطن من مرده ز بیداد زمونه

ایران ایران، سرم روی تن من نباشه گر که بیگانه بشه هموطن من

.

اگه خاک من از دست بره جایی ندارم

دلم میمیره، از غصه دیگه نایی ندارم

به جز نام تو ای مام وطن، ای موطن من

دگر بر روی لبهای خود آوایی ندارم

ایران ایران، سرم روی تن من نباشه گر که بیگانه بشه هموطن من

.

هموطن بی وطن خواهی ماند

گر از این بیش تو بازیچه بیگانه شوی

چشم دل را بگشا، عقل را همسفر خویش نما

ورنه چون بوم تماشاگر ویرانه شوی


Share

آهنگ‏های میهنی – چهار

سالگرد

همیشه در دل می‏گفتم اینهایی که برای وبلاگ یکساله‏شان سالگرد می گیرند و متنشان را با هنرمندی پر از گل و بلبل می کنند چه خوشحالند! پس اینهایی که چندین سال است آرشیو وبلاگشان طویل شده باید چه سالگردهایی بگیرند!

گفتم خب، من گل نمیچینم و بادکنک هوا نمی‏کنم، البته این یکسالگی -فقط- بهانه بود، کلاً اهل این مدل نوشتن نیستم. کما اینکه طعنه‏اش را چندی از رفقا در گودر بهم زده‏اند. در عوضش یکسری آمار می‏دهم که چنین و چنان.

  • در این مدت 124 پست در 10 دسته منتشر کرده‏ام که سهم هر درسته به طور میانگین 12.4 پست بوده است.
  • با کسر کردن تعداد کامنت‏هایی که خودم در جواب نظرات گذاشته‏ام، 1307 کامنت برای پست‏ها ثبت شده اند. به طور میانگین 10 کامنت برای هر پست.
  • تا به این ساعت 93 نفر اینجا را از طریق فید دنبال می‏کنند (سلام خوانندگان خاموش من).

ترین‏‏ها به شرح زیرند:

بعد دیدم این شرط انصاف نیست. این تمام آن چیزهایی نیست که ماحصل این یکسال بوده. دیدم چند دوست خیلی خوب پیدا کرده‏ام که بارها ازشان اسم برده‏ام، مشورت و همدلی‏هایی گرفته‏ام که چندتایشان خیلی خیلی ارزشمندند، بهترین‏هایشان حتی از طرف افرادی بوده اند که فقط یکبار برایم کامنت گذاشته اند (+) و (+). بعد بدتر شد، دیدم چطور از همه‏شان تک تک تشکر کنم؟! دیدم که زبان چقدر قاصر است وقتی می خواهی عمیقاً شاکر باشی! در نهایت به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر بود اصلاً پست سالگرد نمیگذاشتم!

پراکنده:

اینجا در هیچکدام از دسته‏های رایج وبلاگ نویسی قرار نمی‏گیرد (به خاطر همان 10 دسته). اصولاً هدفم از وبلاگ زدن روزانه ‏نویسی نبود و نیست. اصلی‏ ترین هدفم از این کار شریک کردن دیگران در چیزهایی بود که از آن‏ها لذت می‏بردم یا فکرم را به خود مشغول می‏کرد.

به اشتراک ایمیلی وبلاگ خیلی اعتقاد نداشتم چون به نظرم تعامل با خواننده را به صفر می‏رساند و خواننده را خودخواسته از ابراز نظر، پیشنهاد و انتقاد بازمیدارد. اما در نهایت با احترام به حق بازدیدکنندگان/خوانندگان اشتراک ایمیلی مطالب را هم فعال میکنم با این امید که نظراتشان را دریغ نکنند.

دوستان همیشه نسبت به تصاویری که اینجا میبینند لطف داشته اند. برای اینکه در این پست بخشی هم برای ایشان باشد توضیح میدهم تصاویر این وبلاگ حاصل آرشیوی‏ست که از 10 سال وبگردی جمع شده و همچنان ادامه دارد. اگر برای پستی در این آرشیو تصویر مرتبطی نیابم، در اینترنت به دنبال آن نخواهم گشت.

بعضیها (مثل خودم) دوست دارند از ریز روزانه ‏های بلاگری که وبلاگش را می‏خوانند باخبر شوند! این امکان در مورد من در ستون کناری و در قسمت «گذران عمر» فراهم است که از توئیتر قدرت می‏گیرد. حساب توئیترم و فید آن در دسترس عموم (پابلیک) است. برای خودم به‏ شخصه جالب است که تا حالا 50 نفر دنبالگر این لحظاتم در توئیتر هستند و این به خاطر بده بستان و اینکه من هم دارم آنها را فالو میکنم نیست. چون من فقط 7 نفر را فالو میکنم! به چند نفر هم پیغام دادم و دلیلشان را برای دنبال کردنم پرسیدم که فقط آقای جلال سمیعی پاسخ دادند.

تقریباً در همین راستا و همچنین به این خاطر که ساعات زیادی از روز را مشغول وبگردی هستم، مواردی که در اینترنت توجهم و علاقه‏ام را برمی‏انگیزند از طریق گوگل ریدر به اشتراک میگذارم که میتوانید در اینجا آنها را مشاهده و در اینجا دنبال (فالو) کنید. اینجا هم مورد جالب برای من است که با وجود اینکه 20 نفر (شامل دو ربات که نفر واحد مناسبی برای شمارش آنها نیست، اما خب!) را بیشتر فالو نمی کنم اما 234 فالوئر دارم!

به امید اینکه آدم جالب‏تری باشم و لطف شما مستدام باشد.

30 مرداد 1389

سالگرد

از رنجی که می برم – چهار

می خواهم قبل از روز عروسی یک چیزهایی بگویم (بنویسم؟)، که تکلیفم را با خودم – حداقل – روشن کرده باشم. که با خیال راحت بتوانم به خودم بگویم «نگی نگفتم». من اصلاً اینطوری ام، به قول آقای میم، دست پیش را می گیرم که پس نیفتم. چون دلیلی نمی بینم چیزی را که می شود امروز مشخص کرد و دانست، بگذارمش برای فردا. این حرف ها در یک قسمت تمام نمی شود، بنابراین تند نروید و زودی ته ماجرا را نخوانید و کامنتش نکنید. در لحظه باشید، کامنتتان مال همین پست باشد لطفاً، نتیجه گیری و قضاوت را بگذارید برای پست آخر که قصدم از نوشتن مشخص می شود. در این چند پست من و آقای میم را هم (بالاجبار) بیشتر خواهید شناخت!

———-

حالا می رسم به اینکه اصلاً دارم از چه رنج می برم؟ از جوری که تاحالا زندگی ام بوده؟ از جوری که آقای میم زندگی می کند؟ خب نه. به خاطر همین چیزهاست که خواهش کردم کسی پیشداوری نکند. رنج من از زندگی از این بعدم است، بله این درست است. اما به خاطر خودم پشیمان نیستم. قبلاً هم گفته بودم که نه گفتن به این ازدواج اشتباه تر بود!

ترس عمیقی دارم و این ترس است که رنجم می دهد. از اینجا به بعد را لطفاً تجسم کن:

وقتی که خانه خودمان باشیم، آقای میم برسد، شام بخوریم، بعد هرکدام یک گوشه جدا بیفتیم. من بروم سراغ یکی از آن 4 فعالیتم، آقای میم فقط تلویزیون را دارد، هرچند شاید گاهی دلش بخواهد با من فیلم ببیند، به این فکر می کنم که آقای میم چقدر حوصله می کند فیلم هایی را که من نگاه می کنم ببیند؟ حوصله دارد فیلم هایی با ریتم های آرام ببیند با کادرهای عجیب و میزانس های تاریک؟ مثلاً می نشیند کیشلوفسکی با من ببیند و کسل شود و تارنتینو ببیند و سردرگم شود و یا تا آخر نرسد یا آخرش بگوید خب که چه؟ فهمیدی که کم حرفمم، آقای میم هم اینجوریست. ما وقتی با همیم خیلی در سکوتیم، شاید حتی 15 دقیقه دیالوگ نداریم، بعد 4 خط دیالوگ داریم و باز می رود تا مدتی بعد، در خانه چه جو سکوتی خواهیم داشت.

حالا می توانم رنج اصلی را بگویم: می ترسم از اینکه زود خسته شود و به روزمرگی برسد. می دانم خودم نمی رسم به این اوضاع، توی هر زندگی ای که باشم، چون من بلدم سر خودم را گرم کنم و وقتم را بگذارنم ولی او چه؟ می ترسم مثل حالا که 11 شب هم به زور خانه می رود، کارمان به جایی برسد که خانه خودش هم دلش نخواهد بیاید و سر کارش خوشحالتر باشد. می ترسم که چند ماه بعد که هیجان ها فروکش کرد، مهمانی ها تمام شد، همه وسایل خانه یکبار استفاده شدند و همبستری دیگر اینقدر لذت لوکسی نبود، از خودش بپرسد «خب که چه» یا «همه اش همین بود»؟

شما می دانید لذت دادن به کسی که لذات مشترکی با شما ندارد چقدر سخت است، حرف زدن باهاش چقدر سخت است. وقتی 5 نفر دور هم جمعند که 4 تایشان سیگاری و الکلی اند، هم آن 4 تا در عذابند هم آن یکی، هرکدام به نحوی و هیچکدام لذت واقعی نمی برند. من نگفتم که من بدم و او خوب یا برعکس. من فقط می گویم چطور خوشحالش کنم وقتی زمینه مشترک نداریم؟ چطور کاری کنم که مادام العمر راضی بماند؟ میدانم زندگی فراز و فرود دارد، می ترسم همیشه در فرود باشیم. می ترسم که روزی به خودش بگوید 6 سال انتظار ارزشش را نداشت…

چند کامنت احتمالی خواهم داشت که همینجا جواب می دهم، لطفاً اگر نظرتان این است، تکرارش نکنید:

  • تو که زمینه مشترک نداشتی چرا ازدواج کردی؟ / وقتی خودتان بخواهید ازدواج کنید و به این قصد به آدم های اطرافتان نگاه کنید خواهید فهمید که هیچکس با تمام ایده آل های شما جور در نمی آید. صد درصد ایده آل من یک کله خراب با خلاف هایی در حد خودم (سیگار، عرق) و پر از سورپرایز بود با علایقی شبیه به خودم، دوست داشتم مرد زندگی هم باشد، چشمش پاک باشد و احترام سرش شود، آدم موفقی هم در جامعه باشد و کلی سرش به تنش بیرزد و شدیداً قابل اطمینان باشد. این ها جمع اضداد است، شما می دانید اکثر مردهایی که اهل عشق و حالند و بودن باهاشان پر از سورپرایز است لاابالی و هوس بازند، همزمان با من با چند نفر دیگه هم هستند و هیچجوری پابند زندگی نمی شوند چون فان خودشان را همین حالا هم دارند. آقای میم را به خاطر خصوصیات دسته دوم انتخاب کردم و پشیمان نیستم چون دریای آرامش و امینت ژرفی است که تویش غرق ام.
  • وقتی بری توی زندگی خودت کلی حرف برای زدن پیدا می کنی / قیمت گوشت و شیر؟ دخترخاله ام؟ مامانش اینا؟ هه، 3 تا پست خواندی هنوز مرا نشناختی؟ یعنی نفهمیدی حرفی را نمی زنم مگر اینکه واقعاً احساس کنم لازم است و اگر الان فلان چیز را نگویم اتفاق بدی می افتد؟ در مورد قبض برق هم یکبار بیشتر صحبت نمی کنم و برای بار دوم عصبانی می شوم.
  • چقدر سخت می گیری بابا! حرف بالاخره پیش میاد / شما کلاً روی آن ضربدر بالا کلیک کن، چیزی از دغدغه من متوجه نشدی!
  • خودتو اصلاح کن / برایش تلاش می کنم ولی سخت است یک عمر تلاش برای برخلاف جهت آب رودخانه ی خودم شنا کردن. حتی المقدور نمی خواهم هیچکداممان برای آن یکی از چیزی بزنیم.

———-

پ.ن 1: آقای میم به این طرز تفکر من میگه پیشداوری. می گه صبر کن ببین اگر اینطوری شد حرصشو بخور. آقای میم هم گاهی باید روی ضربدر قرمز کلیک کنه.

پ.ن 2: حتی اگر راهکاری به نظرت نرسید ممنون که اینهمه خوندی. نوش به سلامتی چشمات.

پ.ن 3: ایشالا عروسی های بدون مشکلتون!

از رنجی که می برم – چهار