یک لحظه

سلام. خسته نباشید. امروز کار چطور بود؟ اجاره خانه آخر ماه جور می شود؟ شهریه دانشگاه؟ هزینه بیمارستان و داروها؟ کلاس تابستانی بچه ها؟ قسط وام ها؟

حالا باید استراحت کنی، نمی خواهم مزاحمت شوم. فقط وقتت را برای یک تا دو دقیقه می‌خواستم، می‌شود؟

هیچ حواست هست دولت فخیمه:

  • به مدل موی تو هم کار دارد؟
  • به اینکه در این وانفسا تصمیم خودت برای تعداد افراد خانواده تان چیست اعتراض دارد؟
  • به نقشه خانه ات، جایی که زیر فشار قسط وامش یا اجاره خانه اش کمر خم کرده ای، کار دارد؟
  • مدیر مجرد را اخراج می کند در مملکتی که به پسر بیکار زن نمی دهند؟
  • به این پوشش اجباری که بر سر و تنت کرده قانع نیست و می خواهد حتماً همه از این مملکت به بهشت بروند؟
به گمانم کاری از نیک آهنگ کوثر

خسته و درگیر و بی حوصله و تحریک پذیری، ولی لطفاً حواست را -حتی گاهی- جمع کن و ببین چگونه در بند بند تو و رکن به رکن زندگی تو دخالت می کنند. که اگر غافل شوی انگار کن گذاشته ای تو را، خانواده ات را، به لجن بکشند و سپس با وانت پیک آپ از رویت چندبار رد شوند. ناآگاهی و بی تفاوتی آفت است. اجازه ندهید خودتان و نزدیکانتان آفت زده شوید. به حرف زور عادت نکنید.

Share

یک لحظه

کتاب‌خانه – یک

بیست و سومین نمایشگاه بین المللی!!! کتاب تهران، درست که خیلی عذابم داد و باعث مرثیه سرایی های فراوانی شد، ولی شاید از معدود حسن هاش، آشتی دادن من با کتاب خوندن به شکل جدی و رهایی از حالت کتاب خوندن برای رفع تکلیف و بالا نگه داشتن سرانه مطالعه خودم بود.کتابی که می خوام در موردش صحبت کنم کتابی شد که تا مدت های مدیدی برای من درس عبرت خواهد بود.

.
عنوان: دخمه (یا غار)

نویسنده: ژوزه ساراماگو

مترجم: کیومرث پارسای

نشر روزگار

.
ساراماگو را در ایران بیشتر با «کوری» می شناسیم. کوری حکایت سیری ناپذیری بشر برای زندگی است. در کوری می خوانیم چگونه تنها زمانی «بنی آدم اعضای یکدیگرند» که در صلح و صفا باشند. در این کتاب، هدف (بقا) وسیله را توجیح می کند، حتی به قیمت زندگی مثل انسان های اولیه اما از نوع کور، شاید حتی فراتر، زندگی مثل حیوان!

دخمه، 5 سال بعد (در سال 2000) متولد می شود. ساراماگو که برای کوری نوبل ادبیات را در سال 1998 گرفته، این کتاب را (دخمه) را بهترین اثر خود می خواند. نویسنده در این اثر به خوبی روابط بین امید، تلاش و عشق را به خواننده نشان می دهد. او نمی خواهد مستقیم درس اخلاق بدهد و دائماً به خواننده یادآوری کند که باید پیوسته تلاش کرد، بلکه شخصیت های داستان را بارها در تلاطم امیدواری و ناامیدی قرار می دهد. او خود درک می کند که تلاش نیازمند امید و مقصد و هدف است و اگر هیچکدام از اینها را ندارید حق دارید ناامید باشید و حتی بازگشت شخصیت اصلی داستان را به زندگی و رویاهایش منوط به یک شُک می کند. دخمه بدون افراط در پس زمینه اش نشان می دهد رها کردن رویاها و آرزوها چگونه می تواند روح ِ زندگی افراد را نابود کند و آن ها را تا مرز پوچی ببرد و چه بسا اگر چاره نکنند به اعماق دره بیفتند. مراقب باشید رویاهایتان را با چه چیز تاخت می زنید، بهترین همیشه زیباترین نیست.

.
این کتاب برای نقل قول (Quote) آوردن از متن مناسب نیست زیرا اعجازش را در چندین پاراگراف نمایان می کند، با این اوصاف دو نقل قول کوتاه از کتاب:

عده ای حتی یک عمر می خوانند، ولی هرگز ار حد متن فراتر نمی روند. آن ها به صفحه می چسبند و نمی دانند که کلمات، همچون سنگ های بستر رودخانه برای رفتن به آن طرف رودخانه هستند. (صفحه 76)

او ناراحت و عصبی است. چون برای او شکست محسوب می شود که لذتِ بدخواهانه نگریستن به بدبختی های دیگران را از دست بدهد. او از جمله کسانی است که از مشاهده شکست خوردن دیگران، لذت می برند، حتی اگر نفعی در آن، برای آن ها وجود نداشته باشد. (صفحه 170)

.

کمی از نویسنده: ژوزه ساراماگو متولد سال 1922 در پرتغال است. تا به امروز 15 کتاب از او به چاپ رسیده که اکثر آن ها به فارسی ترجمه و چاپ شده است. وی ماه پیش در 18 ژوئن 2010 درگذشت.

شیوه داستان نویسی وی به صورت جملات نیمه بلند و بلند است و در حد امکان از علایم نگارشی کمی استفاده می کند ولی این موضوع باعث سردرگرمی خواننده نمی شود.

کتاب‌خانه – یک

چرا؟

توی گودر که نمی دونم باهاش آشنایی دارید یا نه یک مفهومی به نام لایک وجود داره. توی فیص بوک هم هست البته. اینجوری کار می کنه که وقتی از یک مطلبی خوشم میاد (حالا متن بلند یا کوتاه یا عکس یا موسیقی یا ویدئو) براش لایک می زنم. اینجوری نویسنده / ناشر اون مطلب متوجه می شه من از کارش خوشم اومده. حالا اینو چندلحظه داشته باش.

من به فلانی علاقه دارم چون مشهوره یا محبوبه یا هردو. بعد چه حرکات درست و قشنگش چه حرکات غلط و زشتش رو می پرستم. اینو وردار بیار بچسبونیم به پاراگراف بالا.

توی گودر خیلی حرف شده که گیر ندین به لایک های اینو اون، هرکس می تونه دلیلی داشته باشه واسه لایک زدن و رساله های این چنینی زیاد در باب لایک و لایک بازی نوشته شده که من باهاشون موافقم. ولی یه چیزایی هست که نمی شه ازشون گذشت. نمونه اش رو عرض می کنم خدمتتون. در مورد دکتر علیرضا مجیدی قبلاً هم صحبت کرده بودم. ایشون یک شخصیت تاثیرگذار و محبوب و یه جورایی مشهور و البته پرسابقه بلاگستان فارسی هستند. به عکس پایین توجه کنید لطفاً:

این تصویر مال خروجی فید ایشون روی گودر هستش. چیزی که واضحه اینه که ایشون در حال تست زدن یک تم بودند و پست پیش فرض روی خروجی فید وبلاگ ایشون قرار گرفته. هیچی یعنی، یعنی مطلبی نیست که ایشون نوشته باشن یا در نوشته شدنش دخالت داشته باشند، محتویاتش هم همین دو جمله است که مشاهده می کنید. بعد یه بنده خدایی اومده برای این لایک زده. خب؟ شما بگین در مورد هدف این آقایی که لایک زدن چی فکر می کنین؟ بگین و منو خلاص کنین بفهمم چه فکری باید بکنم؟ چجوری به لایک های همچین آدمی میشه استناد کرد وقتی هرچیزی، هرچیزی که از زیر دستش رد می شه لایک میزنه. اگر بگیم دقت نکرده عذر بدتر از گناهه. اگر اینو نگیم چی بگیم؟

این یکی تصویر برای یک وبلاگ بسیار پرطرفدار با نام «زن روزهای ابری»  هستش که حتی در ساجسشن گوگل وجود داره.

الان چی فکر می کنین؟ سه نقطه شاید در ادامه یک کلمه یا یک جمله تاثیر همگانی داشته باشه ولی اینجوری تنهایی چیش برای 49 نفر تا اون لحظه لایک داشته آخه؟

من قصد زیر سوال بردن کسی یا چیزی رو ندارم. فقط دوست ندارم فکر کنم این همه آدم بی‏دقت یا جو زده زیاده. بخاطر همین پرسیدم شاید یکی بتونه جوابی بهتر از اینا بهم بده.

وبلاگ آقای دکتر علیرضا مجیدی. ایشون پستی رو که در تصویر مشاهده می کنید «طبعاً» پاک کردند. این پست تِمپ در تاریخ 9 اسفند 1388 روی خروجی قرار گرفته بود.
وبلاگ زن روزهای ابری. ایشون پستی که تصویر فیدش رو مشاهده فرمودید پاک نکردن. می‏تونید پست رو اینجا ببینید.

پینوشت: گودری ها می دونن که این دو مورد مشتی از خروار بودند.

چرا؟

گلایه‌‏های موزیکال – سه

سریال «گلایه های موزیکال» مجموعه ای از عاشقانه های غمگین و تلخ است

———————————-

خدا رحمت کنه ناصر عبداللهی رو. دوستش داشتم و دارم. صداش بُعد محشری داشت…

———————————-

تراک: راز

آلبوم: ماندگار (1385)

خواننده: ناصر عبداللهی

ترانه سرا: نیلوفر لاری پور – آهنگساز و تنظیم کننده: مهرداد نصرتی

لینک دانلود (با حجم 5.29 مگابایت)

یه زخم کهنه روی بالم، یه آسمون که چشم به رام نیست
به غیر واژه‏ی غریبی چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یه آینه پیش روم نیست که اسممو یادم بیاره
تنها ترین مسافر شب تو خلوتم پا نمیذاره
ازم نخواه با تو بمونم، تو هیچی از من نمیدونی
اگه بگم راز دلم رو، تو هم کنارم نمیمونی

تو هم کنارم نمیمونی

دل من از نژاد عشقه، از تو و از ترانه لبریز
یه دنیا غم توی صدامه، مثل سکوت تلخ پاییز
من یه پرنده‏ی غریبم، من از نژاد آسمونم
میون این همه ستاره من یه شهاب بی نشونم
ازم نخواه با تو بمونم، تو هیچی از من نمیدونی
اگه بگم راز دلم رو، تو هم کنارم نمیمونی

Share

گلایه‌‏های موزیکال – سه

دنده سنگین

این روزا بخش اعظم ساعات پای کامپیوتر نشستنم صرف بازی کردن می شه. یه بازی شبیه سازی/نقش آفرینی دانلود کردم. اونهایی که اهل بازی هستند می دونن بازی های نفش آفرینی چقدر اعتیاد آور هستند. اما اونهایی هم که نمی دونن عیبی نداره، توضیح می دم.

بازی های شبیه سازی بازی هایی هستند که یک شما رو در موقعیت های واقعی قرار می دن و کاری ازتون انتظار دارن. مثالش ملموس تره، مثلاً شمارو مینشونن توی یک هواپیمای جنگی و در شرایط پرواز واقعی قرارتون می دن، اعم از جهت و سرعت باد، میزان سوخت، اهداف تعیین شده و هرچیزی که توی یک پرواز واقعی وجود داره. مثلاً بعضضی از ارتش ها از همین شبیه سازها برای پرواز آزمایشی خلبانانشون استفاده می کنند. یا مثلاً نت هایی در اختیار شما قرار می دن که با زدن اونها با یک گیتار (مثل دسته های بازی ولی به شکل گیتار) یک آهنگ رو خواهید نواخت در یک گروه راک. فکر نکنید که حالا مثلاً Need for Speed الان بازی شبیه سازی رانندگیه، خیر. شبیه سازها همه شرایط رو به صورت واقعی رعایت می کنند و از ژانگولر توشون خبری نیست.

بازی های نقش آفرینی بازی هایی هستند که یک کاراکتر می دن دست شما (آدم، حیوان، گل و…) و شما باید به مرور این کاراکتر رو به مرحله ای برسونید. مثلاً یک بچه رو بزرگ کنید، یک موجود تک سلولی رو به یک موجود تکامل یافته تبدیل کنید، یک تکه زمین رو به مزرعه بزرگی تبدیل کنید، خودتون با همت و وقت و دستای خودتون.

ترکیب این دو سبک، بازی ای شبیه The Sims به وجود میاره که یک کاراکتر (یا خانواده) رو می ده دست شما و شما باید بچه هاشونو بزرگ کنید، بچه دار بشید، به مدارج علمی و حرفه ای برسید، عاشق بشید! و الی آخر. سیمز شما گرسنه میشه، عمرش می گذره، نیاز به توالت و استحمام و تفریح و سرگرمی و روابط اجتماعی و … داره. درست مثل یک انسان.

ولی سیمز بازی نمی کنم. دارم شبیه ساز رانندگی تریلر 18 چرخ در آلمان بازی می کنم! ساعت ها می شینم پشت فرمون و از این اتوبان سه بانده به اون یکی جاده تک بانده دوطرفه می رم. توی شب و روز و نصفه شب و اول صبح، بارون و آفتاب و باد. بار به بار و شهر به شهر به امید جمع شدن پول. که تریلرها رو 3 تا کنم و یک راننده دیگه علاوه بر اینی که دارم استخدام کنم و کلاسِ ماشین هامو بالا ببرم و حرفه ای تر بشم و درصد بیشتری بگیرم و گاراژهامو در سطح کشور بیشتر کنم و آپگریدشون کنم. خوب به فراموشی برای شرایط زندگی واقعیم کمک می کنه و ذهنم رو درگیر مواردی می کنه که گفتم. می دونم که اگر یک بازی شبیه ساز آرایشگاه بود هیچوقت انقدر براش وقت نمی ذاشتم، یعنی می دونم این طبیعی و قابل درک نیست که یک دختر عاشق این باشه که 2 تا بیل مکانیکی بار تریلرش بزنه و از جاده ای شبیه به جاده چالوس ببرتشون یک شهر دیگه. از اینکه طبیعی نیستم خوشحالم ولی از برخوردهایی که می بینم ناراحت می شم. اینکه همه انتظار دارن… پــــــوف، از کجا به کجا رسیدم. بیخیال!

این 4 تا اسکرین شات از محیط بازیه. روی هر کدوم کلیک کنید بزرگش رو خواهید دید. اگر هم دلتون خواست این بازی رو امتحان کنید می تونید با حجم تقریبی 400 مگابایت از اینجا دانلودش کنید.


دنده سنگین