آخر الزمان فرضی

لابد شما هم دیدید که دیروز عصر، تهران طوفان خاک شد. منتها داستان برای من کمی فرق می‌کرد.

منِ از همه جا بی خبر نشسته بودم و داشتم روی لپتاپ فیلم تماشا می‌کردم. یک دفعه صدای ناله‌ها و شیون‌های مو بر تن راست کننده‌ای، از لای پنجره بازی که به سمت کوچه بود بلند شد. اول اهمیت ندادم اما طولانی شد. بلند شدم و ضمن بیشتر باز کردن پنجره نگاهم به آسمان افتاد که به طور کل خاکی رنگ بود و جلوی آفتاب گرفته شده بود. با بکگراند آن ناله و شیون‌ها و ده بیست نفری که توی کوچه بودند گفتم اینم از این، شاهد آپوکالیپسی، مردم هم ریختن بیرون و دارن به سمت صف برزخ می‌رن.

همه‌ی این اتفاقات در ده ثانیه افتاد و من صف برزخ را هم دیدم. منتها بعدش دیدم از آن خانه که مردم جلویش ازدحام کرده بودند، جنازه‌ای روی برانکارد خارج شد و علت شیون و زاری‌ها هم معلوم. چیزی که آخرش نفهمیدم این است که چه اصراری بود جنازه را در آن وضعیت بغرنج که حتی نمی‌شد نفس کشید و کولر با خودش خاک می‌آورد، جا به جا کنند و تشییع کنند و پشت‌اش لا إله إلا الله بگویند؟

پ.ن: ماهواره و تلویزیون جفتش در اثر این طوفان قطع شد. شماها که سالمید ایشالا؟

Advertisements
آخر الزمان فرضی

Love is

می‌دانم که آدم‌ها دلشان می‌خواهد همه چیز را خودشان حداقل برای یک بار هم که شده امتحان کنند. اما مساله اینجاست که عشق فقط بوس و بغل نیست. عشق سالم و با دوام، مجموعه‌ای متشکل از اعتماد، سازش و از خود گذشتگی‌ است.

وقتی یکی از اضلاع این مثلث ایراد دارد، رابطه کار نمی‌کند. یکی از اضلاع که زیادی کوچیک یا بزرگ بشود، روی باقی اضلاع تاثیر نامطلوب می‌گذارد و یک جایی می‌رسد که می‌بینی مثلث گسسته شده و رابطه تمام.

سخت‌تر این است که هر دو شخص در رابطه باید این مثلث را قبول داشته باشند و از آن مراقبت کنند. کم و بیش در خانواده و فامیل سنتی و نسل‌های قبلی دیده‌ایم که فداکاری بیش از حد یک طرف به کجا منجر می‌شود. آیا زنی که همیشه فداکاری و سازش می‌کرد و پاسخی از همسرش نمی‌گرفت از لحاظ روانی سالم بود؟

من هرگز نمی‌توانم منکر لذت عشق بازی، تنانگی، رختخواب عالی، هدیه‌های فوق‌العاده و سفرهای به یاد ماندنی باشم. منتها مساله این است که همه‌ی چیزهای خوب می‌تواند در روزهای بدی که به خاطر به هم ریختگی آن مثلث ایجاد شده، نابود بشود یا اصلاً به چشم نیاید.

عاشقی از راه درست سخت است اما عاشق باشید

Love is

می‌دونم، نمی‌تونم

می‌دونم باید یک متنی بنویسم که چی شد و چی داره می‌شه اما نمی‌تونم. می‌تونم بهتون بگم که دندونم درد می‌کنه، هر شب و روزی یک بخشی از فک‌ام. به طوری که فکر می‌کنم روان‌تنی باشه. می‌تونم بهتون بگم اسباب ‌کشی برای آدمی که حتی یک روز از زندگیش رو مستاجر نبوده در آستانه 28 سالگی سخته. هنوز کتف‌ام درد می‌کنه و گرفته. اما هنوز نمی‌تونم اون کلمه رو بگم.

می‌دونم، نمی‌تونم