ورطه

گفتم از ورطه عشقت به صبوری به در آیم
باز می بینم دریا نه پدید است کرانش

این روزها حال و احوال خوشی ندارم که باعث شده صورت و شونه هام جوش بزنه، خواب های آشفته ببینم، همش درگیری ذهنی داشته باشم و…

تصمیم بزرگی رو پیش رو دارم، تا کمتر از یک ماه دیگه عقدمونه، اما اصل تصمیم نیست که منو آشفته کرده چون نه تنها براش مصمم هستم و شکی توش ندارم بلکه براش خوشحال هم هستم. آشفتگی من از ملحقات و پیامدهای این تصمیمه.

کسی نیست که منو درک کنه، مامانم گاهی سعی می کنه بهم دلداری بده، مثل همین چندساعت پیش، اما دلداری داده شدن یک چیزه، درک شدن یک چیزه دیگه.

در روانشناسی یک تیپ شخصیتی داریم شامل افرادی که از تنهایی لذت می برن، توی محیط های شلوغ (در صورتی که بخوان با بقیه ارتباط داشته باشن) اذیت می شن، مثل مهمونی. از همه بیشتر نیاز دارم آقای میم منو درک می کنه که نمی تونه چون اون در تضاد با این تیپ منه، عاشق مهمونی و ارتباط برقرار کردن با آدم هاست و از توی خونه نشستن متنفره. مشکل شاید در این باشه که در کنارِ داشتنِ اون تیپ شخصیتیم، در جمع خیلی خوب ارتباط برقرار می کنم و به قولی ارتباطات اجتماعی قوی دارم. چون معتقدم یا نباید توی جمع برم یا اگر قبول کردم برم دیگه نباید تا جایی که می تونم نحسی کنم. به همین دلیل تصور آقای میم و بقیه اینه که تو به اتاق و کامپیوترت چسبیدی و این رفتارهات بهانه ست، لج کردنه، تبنلی کردنه و همینه که جلوی درکشون از وضعیت منو می گیره. نمی تونن بپذیرن که میل به تنهایی و آرامش یک اختلال شخصیتی نیست، بلکه یک تیپ شخصیتیه.

دیشب تا صبح خواب های آشفته داشتم از مراسم عقد (که نزدیکه) و عروسی (که خیلی بهش مونده). عروس همش داشت گریه می کرد و فرار می کرد از مهمون ها و وسط مجلس رقصیدن و جلوی دوربین فیلم بردار بودن. آقای میم از دستش غصه دار بود، مامانم از دستم حرص می خورد و خواهرام سعی داشتن میونه رو بگیرن و به مجلس برم گردونن.

می دونم که این تصویر دقیقی از مراسم عقد و عروسیم هست با این تقاوت که توی بیداری جرئت غصه دار کردن و ناراحت و ناامید کردن آدم هارو ندارم. می شینم توی اون دایره تنگ و زیر بارها و فشارها تحمل می کنم. آرزوی شب عروسی ندارم، آرزوی لباس عروسی ندارم، آرزوی دنبال لباس افتادن برای این مراسم و اون یکی مراسم رو ندارم، آرزوی دیدن آرایش عروس روی صورتم رو ندارم، هیچ آرزوی مشابهی ندارم و دلم می خواست زندگیم با یه سفر آروم دو نفری شروع می شد بدون اون فشارها و بغضی که می دونم مثل الان در تمام اون لحظات بهم هجوم خواهد آورد در حالی که مجبورم به خاطر آدم هایی که آرزوهای خوب برام دارن قورتش بدم و لبخند بزنم.

تا چندوقت آینده این اوضاعم ادامه داره. اشتباه از خودم بود که دلبسته آدمی شدم که نقیضِ یکی از بارزترین خصوصیاتم بود. نتونستم چشم روی محسنات و خوبی های دیگه اش ببندم. مطمئنم بعداً هم این مشکلات کمابیش ادامه خواهد داشت. خب بهرحال اون توی یک خانواده و فامیل گسترده بزرگ شده و من توی یک خانواده کوچیک و فامیلی که در برابر اونها کاملاً هیچ محسوب می شه.

دیروز نسبتاً روز خوبی داشتم. اتوبان گردی (فعالیت مورد علاقه ام) داشت و ابی خوندن و گوش کردن در حالی که دراز کشیده بودم و یه همخوان داشتم. به ورطه نزدیکم، هرچی این روزهای (لحظات) خوب کمتر بشه، ورطه نزدیکتر می شه. احساس می کنم ماسک لبخند روی صورتم ماسیده برای اینکه کسی شاهد نادرترین اتفاق زندگیش نباشه: عروسی که از نزدیک شدن مراسم عقد و عروسیش کلافه و دلخوره.

.

.

.

پ.ن 1: این متن رو دوباره نمی خونم چون شک ندارم می فرستمش به سطل زباله. همین دوری کردن از حرف زدنه که مینیمال های این مدت اخیر رو خلق کرده. بنابراین غلط های املایی رو ندیده بگیرید.

پ.ن 2: متوجهید چقدر اوضاعم حساسه؟ پس لطفاً کامنتی نذارید که حالم رو بدتر کنه، منظورم رو همتون متوجهید. اگر می خواید که بدونم خوندین و تنهام نذاشتین و مطمئن نیستین که کامنتتون ناراحت کننده نباشه، گذاشتن یک نظر خالی کفایت می کنه.

پ.ن 3: عروس واقعاً بلد نیست برقصه، هیچوقت در زندگیش این کارو نکرده و ربطی به کج یا صاف بودن زمین نداره. تصور فشار چند مجلس پر از آدم رو بکن که انتظار دارن عروس برقصه چون به نظرشون این یک چیز خیلی طبیعیه. فشار رو حس می کنی؟

پ.ن 4: شعر از سعدی

پ.ن 5: دوست نداشتم انقدر طولانی بشه…

Advertisements
ورطه

42 نظر برای “ورطه

  1. نگران اينده هم نباش اگر اونقدر خوبي داره كه اين تفاوت به چشمت نياد به چشمت نمياد ديگه. خودتو بسپار. جشن چند ساعت بيشتر نيست . فقط سعي كن خوش باشي. سختش نكن. يه كم خوش و بش كني چند تا عكس بگيري يه ذره برقصي تموم شده. يه كلاس رقص امتحان نمي كني با آقاي ميم برو و خوش باش بابا. نبينم غصه بخوري.

  2. معمار بیکار می‌گوید:

    وایییییییییییییییییی الهام نگفته بودی بهم.
    واسه جوشات سعی کن کم غصه بخوری،خوردن اون هندونه ای رو هم که بهت گفتم فراموش نکن کدو خام که خیلی بهتره هم جلوی کهیر زدنت رو میگیره هم پوستت صاف میشه.
    نرقصیدی هم نرقصیدی خب مگه چیه؟؟بگو پام درد میکنه الکی یه ذره خودت رو این ور و اون ور کن دیگه….
    در آخر سعی کن یکم خودت رو با آقای میم وفق بدی مطمئنم که اونم با تو کنار میاد.
    در آخــــــــــــــــــر هم برات آرزوی خوشبختی میکنم و بعدش هم خواهر دست راستت زیر سر ما.
    آهان یادم رفت بگم چون داری عروس خانوم میشی قول میدم دیگه لپت رو گاز نگیرم،آخه بده عروس یه لپ داشته باشه 😀

  3. معمار بیکار می‌گوید:

    الهام شرمنده اما تصور کردنت تو لیاس عروسی یا حتی لباس مجلسیه خانوماه خیلی برام سخته!!!!با اینکه تصویر سازیم خیلی قویه نمیتونم تصویر تو رو تو ذهنم بسازم!
    اما میتونم تصورت کنم که لباس عروسی تنته و کفش کتونی و اسپورت پوشیدی 😀

      1. معمار بیکار می‌گوید:

        خب پس پاشو بریم شیرینی بخوریم فقط بگماااااااااا شیرینیت باید گنده باشه.
        الهی فدات بشم اینقدر دلنگران نباش،
        آهان یه چیزه دیگه زیرلفظی یادت نره بگیری

          1. معمار بیکار می‌گوید:

            نه میریم لادنتو تجریش. بعدشم یه سر میریم زیارت امامزاده صالح خیلی وقته نرفتم اونجا.
            آهان یه چندتا جای دیگه هم باید بریم که بعدا براتون دعوت نامه اش رو میفرستم

  4. سلام
    دلداری الکی نمیدم
    فقط مطمئن باش همه آدما این روزها رو تجربه میکنن
    حالا با دوز کمتر یا بیشتر
    زندگی مشترک هرگز کامل نیست
    هرگز به کمال مطلوب نمیرسی
    بنابراین یا باید قیدش رو بزنی یا کسی رو انتخاب کنی که تفاوت کمتری با خواسته هات داره
    اگر پیداش کردی و انتخابش کردی از بقیه دغدغه ها بگذر
    نذار روزات رو تلخ کنه
    همه این روزها میگذرن و میرن
    شاد باش فقط

  5. با الی موافقم زیاد نگران نباش ضمن اینکه وقتی بیشتر باهم باشید خصوصیات اخلاقیتون برای هم متعادلتر میشه و معمولا زن و شوهر ها سعی می کنن مراعات هم رو بکنن اگه همسرت اینهمه خصوصیت خوب داره پس حتما در آینده بیشتر درکت می کنه

      1. زندگی مشترک با دوستی فرق میکنه من تجربه هر دو رو داشتم 3 سال دوستی و بعد ازدواج برای همین بهتون میگم مطمئن باشید اوضاع تغییر میکنه

  6. چه جالب چقدر از لحاظ شخصیتی از این دیدگاه شبیه هستیم.
    من خیلی راحت میتونم همه را بخندونم، خیلی شر و شور باشم و به اصطلاح مجلس را گرم کنم؛ اما از رفتن به مجالسی که ملت کیلویی میرن بیزارم. اما جمع‌های دوستانه را دوس دارم.
    منم بلد نیستم برقصم و اصلاً هیچ رقمه از مراسم عروسی خوشم نمیاد.
    البته من هیچ کسی در زندگیم نیست ولی یکی از چیزهایی که واقعاً آرزو دارم اینه که اگه قرار شد با کسی زندگی کنم از من برگزاری مراسم را نخواد. ولی بعید میدونم؛ چون این مراسم برای اکثر دخترها بسیار مهمه. واقعاً هیچی بهتر از این نیست که زندگی مشترک با یه سفر و در خلوتی دو نفر و به دور از هیاهوها و تبریک گفتن‌های کلیشه‌ای و چندش‌آور شروع بشه.

    این کامنت را پاک کن لطفاً

  7. خب یه کاری میتونید انجام بدید شما و ایضا حضرت میم

    بگذارید مردم بیان عروسی … بگذارید شادیشون رو انجام بدن … نهایت اینکه عروس بلد نیست برقصه … بعدش که همه تشریف فرما گردیده گردیدند … شما و آقای میم آروم آروم برید جایی که کسی نیست … خودتون … بعدش یه بار دیگه بهش یادآوری بنمایید که به کی تعلق داره و به کی تعلق دارید … خیلی هم جدی بهش بگید منتها خب با ظرایف زنانه !!! … جشنتون بشه همین … خودتون جشنتون رو بگیرید … دو نفری … با یه نفر راحت تر میشه رقصید … مخصوصا اگه دوستش داشته باشی … بعدش بدونید که فردا باز خورشید طلوع میکنه مثل همیشه … ولی طلوعش برای شما فرق میکنه …مبارک باشه …

  8. نگ می‌گوید:

    elhaaaaaaaam, dokhtar bezar man biam, khodma inghad oon vasat gher midam, inghad hamaro mahsoor mikonam ke kasi vaght nakone bege aroos pashe beraghse, baba bikhiyal hamaro divert kon…
    darzemn khodam miam azatoon ax mgiram ke rahat tar bashi!
    faghat mohlat bede man bargardam dg:D :* vahshatnak delam tangs shode barat rifigh

  9. الهام من میفهممت … من بااینکه هنوز در معرض این اتفاق نیستم سالهاست که با خودم قرار گذاشتم که هیچ وقت عروسی نگیرم چون منم این آرزوهایی که تو میگی رو ندارم .میفهمم خیلی سخته … ولی میشه جوری باهاش برخورد که راحت و قابل هضم بشه . بیا به چشم یه اتفاق دوست داشتنی بهش نگاه کنیم . مثل یه دختری که سالها انتظار کشیده خودش رو عروس ببینه ! سخته ولی نگوو نمیشه که هیچ رقمه قبول نمبکنم . بدون من همه جوره پشتتم رفیق . اون لبخند مصنوعی رو بزن ولی غصه هات رو تو دلت نریز . اصلاً بیا همه غُرهات رو به من بزن ! مامانت و آقای میم حق دارن که از ناراحتی تو ناراحت بشن چون تو بطن ماجرا هستند ولی من یه آدم خارج از گود که نه سر ِ پیازه نه ته پیاز !‌اینجوری نه مامانت ناراحت میشه نه آقای میم .
    رو حرفام فکر کن . بالاخره اون روز قشنگ با خوبی و خوشی تموم میشه یه کاری کن که برای خودت هم لذت بخش باشه 🙂
    در ضمن خیلی کار خوبی کردی این پست رو گذاشتی . وبلاگ واسه همین چیزاست دیگه ؛ تخلیه روحی !  

  10. درک میکنم.حداقل میتونم بگم با دیدن لبخنده عجیبه این چند وقتت یکم هم مشکوک شدم …..
    این اضطراب روزای خاص رو میدونم و تجربه کردم.بوده جاها و مکان هایی که همه اطرافیانم انتظارشو میکشیدن و براش شوق و ذوق داشتن اما من تو دلم کلی ترس و اضطرابه مخفی ! شاید حتی بیشتر از یه هفته اذیتم کرده!
    راستش برای توام ترجیح میدادم بیخیاله هرچی مراسمه بشین و برین سفر!
    میدونی مث یه ادمی که اصلا میلی به غذا نداره و از یک ماه قبل همه با کلی هیجان بهش بگن میخوایم ببریمت رستورانه فلان!
    راستش خیلی ناراحت شدم!یعنی انقدر تجربه این حس رو دارم که اضطراب خودت به منم منتقل شد!):

  11. زن می‌گوید:

    در آینده ای نه چندان دور عروس میشی و یاد میگیری تو روز عروسیت به همه لبخند بزنی بدون این که ذره ای ناراحت بشی … روز عروسی که برسه همه چیز با تصوراتت فرق خواهد کرد من مطمئنم

  12. مریم می‌گوید:

    من مطالب قبلی تو هنوز نخوندم و اولین باره که بهت سر می زنم، در واقع از گودر (که یکی از دوستام این مطلبو به اشتراک گذشته بود) اومدم که بهت بگم 7 سال پیش که من داشتم ازدواج می کردم، دقیقا همینجور بودم باضافه این که من تک دختر بودم و دوماد تک پسر، همه داشتن خودشونو خفه می کردن برا عروسی و اونقدری که مثلا خانومای فامیل داماد تو فکر لباس و پیرهن واینا بودن، من نبودم… من هنوز هم رقصیدن بلد نیستم، ولی تو مهمونیا همیشه صبر می کنم شلوغ که شد، می رم وسط و خودمو تاب میدم. عروس هم که هستی به خاطر لباس و کلی چیزایی که آویزون آدمه هیشکی نمی فهمه عروس چقدر بلده برقصه… منم آدم مهمونی برویی نیستم. اوایل چون همه انتظار داشتن و هنوز کسی منو نشناخته بود، تقریبا همه مهمونیا رو رفتم، ولی بعد به تدریج کسایی که به آدم نزدیک می شن، متوجه می شن که تو مهمونیای کوچیک، آدم باهاشون راحت تر و دوست تره و کم کم برا یه همچین موقعیتایی دعوتت می کنن. یعنی یه کم که صبر کنی همونجوری می شه که دوست داری.
    من چون از اول، از جمع های بزرگ خوشم نمی اومد، قبل از ازدواج هم تو مهمونیای شلوغ و عروسی های فله ای نمی رفتم و برا همین خیلی چیزا رو نمی دونستم و بلد نبودم. هنوز هم بلد نیستم. بیشتر استرس قبل از ازدواجم برا این بود که یه وقت آدمای جدیدی که دارم وارد فامیلشون می شم، یه وقت دچار سوءتفاهم نشن و برداشت بدی از این که بعضی چیزا رو بلد نیستم نشه. بعدا که بیشتر شناختمشون دیدم 80 درصد استرسام بیخود بود، ولی خب طبیعیه و زیاد خودتو مقصر ندون. فقط خودت باش و به این که خودت هستی افتخار کن. نه که دماغتو بالا بگیری و آدمای جدید زندگیت فکر کنن داری چیزایی رو که بهشون اعتقاد دارن، یا کارایی رو که دارن می کنن، مسخره می کنی یا ارزشی براشون قائل نیستی! نه! خود خودت باش و بذار بشناسنت.

  13. خیلی خیلی تبریک میگم ، امیدوارم شرایط به بهترین شکل هم برای شما و هم همسرتون پیش بره .
    شیرینی که محفوظه ؟ نه ؟ 🙂

  14. rozita می‌گوید:

    اینقدر روز عروسی رو کشدار نبین تا چشم به هم بزنی همه چیز تموم شده و توی خونه خودتی و می تونی با آرامش استراحت کنی. بنطر من اگه فیلم عروسی نباشه اصلا آدم نمی فهمه چه اتفاقاتی براش افتاده خیلی زود میگذره مطمئن باش. با این جوشهای قرمز صورت خوشگلتو خراب نکن.

    1. از شماها انتظار درک شدن ندارم
      درضمن فقط شب عروسی نیست. از جهاز بردن شروع می شه تا 2 شبانه روز قبل و بعد از عروسی
      فیلم عروسی هم مزخرفترین بهانه ای بود که می تونستی برای توجیه عروسی بیاری

  15. سلام. اول اينكه ممنونم تشريف آورده بودين. فكر نمي كردم كلبه فقيرانه من مهموني مثل شما داشته باشه. اينو جدي مي گم.
    بعد اينكه كاملا مي فهمم حال و هواي شما رو . من خودم اگه يك ماه هم توي خونه باشم ككم نمي گزه . نه حوصله ام سر بره نه وحشتم بگيره و نه هوس مهموني يا جايي بكنم . ولي دقيقا مثل شما اگه مجبور باشم به مهموني – عروسي و يا مجلس ترحيم هم برم خودم ميشم يه پا صاحب مجلس. چه عزا چه عروسي . اما در خصوص حس شما در اين مورد خاص ميخوام چيزي بگم و اميدوارم ناراحت نشيد از من و انتظار دارم اگر شديد صادقانه بهم بگيد .
    نظر شخصي من اينه شما با وجود اينكه آقاي ميم رو دوست داريد ولي انگار ضمير ناخودآگاه شما هنوز آمادگي اين رو نداره و شما را دچار يه ترديد خفيف در مورد كليت اين كار كرده و يا حداقل اين زمان رو مناسب بهم رسيدن و مراسم عقد و عروسي نميدونه . چون اگر غير از اين بود و عمق روح و ضمير آگاه و ناآگاه شما راضي به اين امر بودن بطور طبيعي با ايجاد حس رضايت و شادي اين رو نشون مي دادن .
    شما يكبار نوشتين پست رو ولي من چند بار خوندم . از لابلاي كلمات اون و اينكه آرزوي لباس عروس و مراسم و بزن و برقص و … رو نداريد انرژي مثبتي حس نميشه. چه جوري بگم يه مقدار طبيعي نيست.
    پيشنهاد مي كنم تو فرصت باقيمونده هم تنهايي و هم با آقاي ميم به يك روانكاو و مشاور مجرب مراجعه كنيد تا انشالله با استفاده از دانش اونها زندگي شيرين مشتركتون رو با رضايت روحي كامل و شاد شاد شروع كنيد.
    هم از طولاني بودن حرفام و هم از اينكه جسارت كردم و اينها رو گفتم معذرت مي خوام .

    1. این نداشتن میل به خرید لباس و آرایش و امثالهم خیلی ربط مستقیم به عروسی نداره، کلاً این مدلی هستم.
      بله من گاهی تردید می کنم به خاطر تضادهای کوچیکی که با هم داریم اما مطمئنم هیچ آدمی 100% مشابه خواسته من نیست و شاید دوتا آدم مشابه برای هم هیچ جذابیتی نداشته باشن.
      فکر می کنم می تونم حدس بزنم روانکاو چی میگه و با حرفش حال منو بهتر نخواهد کرد اما اگر هم یکیشون از آسمون بیفته یا من از آسمون بیفتم توی مطبشون با حرف زدن و شنیدن مشکلی ندارم.

      ممنون که وقت گذاشتین، این خیلی ارزشمنده.

      1. يه سر سوزن احتمال بديد شايد روانكاو يه چيزي گفت كه به دردخورد. فكر نكنم امتحانش ضرري داشته باشه .
        باز هم ببخشيد كه من فضولي مي كنم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s