همینجوری‌های موزیکال – سه

سریال «همینجوری‌های موزیکال» مجموعه ای از آهنگ های شنیدنی بی بهانه است

—————————

هایده رو دوست دارم، خیلی. هم قدرت صداش رو هم ترانه هایی که انتخاب می کنه و می خونه و حداقلش اینه که به شعور شنونده با اشعارش توهین نمی شه و به همین خاطره که هرچندبار به آهنگ هاش گوش بدم سیر نمی شم.
توی این آهنگ، «ای خدا» که می گه انگار از درون ماست که می گه. نمی دونم خوندن شعرش فایده داره یا نه، توصیه من مبنی بر دانلود و گوش کردنشه. این صدا، این گام های خوندن، درد عجیبی توشه. دردی که انگار مال خود آدمه و اصلاً این صدا داره از دل خودش میاد نه از حنجره هایده. نمی دونم دیگه چجوری باید دعوتتون کنم به گوش کردن… اصلاً این آلبوم چندتا آهنگ مافوق تصور داره که…

—————————

تراک: ای خدا

آلبوم: شب عشق (1369)

خواننده: هایده

ترانه سرا: هدیه

لینک دانلود (با حجم 4.87 مگابایت)

ای خدا، ای خدا، ای خدا

همه چی واسم غریبه، همه چی رنگ فریبه

ای امیدِ ناامیدان برسون هر چی نصیبه

ای خدا، ای خدا، ای خدا

.

دیگه نیست صبر و قراری، آخ چه روز و روزگاری

مگه ما رو دوست نداری؟ ای خدا کجای کاری؟

ای خدا، ای خدا، ای خدا

.

ای خدا قسم به عشق و به همین حال پریشون

به وفای عاشقون و به صفای چشم گریون

دیگه طاقتم تمومه، دیگه فرصتی نمونده

واسه ی عشق و عبادت

.

ای خدا قسم به رازم که ازت نبوده پنهون

به تموم اشک چشمام، به همین شام غریبون

دیگه طاقتم تمومه، دیگه فرصتی نمونده

واسه عشق و عبادت

.

روزگارمون خزون شد، عشقمون فدای عشق دیگرون شد

ما که هستیم و نمردیم، پس چرا عشقو به دیگرون سپردیم؟

ما که با زمونه ساختیم، بد و خوبشو شناختیم

ای خدا برنده باشیم، ما که زندگی رو باختیم

ای خدا، ای خدا، ای خدا


Share

Advertisements
همینجوری‌های موزیکال – سه

غفلت

آدمای بسیاری توی دنیا هستن که وقت زیادی برای کسب و حفظ سلامتیشون صرف می کنن، اونقدری که فرصت نمی کنن از سلامتیشون لذت ببرند.

جاش بیلینگز


رژیمی؟ ورزش می کنی؟ پیاده روی و تردمیل و دوچرخه؟ خب باشه. ولی چه فایده وقتی توی مهمونی یه شیرینی خامه ای خوشمزه رو فقط تماشا می کنی؟

Share

غفلت

نسبیت

چهارشنبه 29 اردیبهشت
4 بامداد: تاحالا با یگانه چت می کردم. شاید از معدود زمان هایی که فکرم آزاد بود. ماراتن خوابیدن رو شروع می کنم. 5 گذشته که موفق می شم حالتی شبیه خواب رو تجربه کنم.

11 ظهر: از خونه فرار می کنم، از جو Hurry و پر از دلواپسیش که آماده می شه برای پذیرایی از مهمون های شهرستان. می رم باشگاه، اونجا هم وضع خوب نیست. یا تهویه از همیشه بدتره یا من نفسم از همیشه تنگتره. یکساعت و نیم ورزش حتی برای همون یکساعت و نیم هم فکرم رو آزاد نمی کنه. می دونی فکرم مشغول چیه؟ فردا عقد محضری دارم. آره، من و آقای میم. بعد از 6 سال، اسمش فکر کنم وصال باشه.

7 شب: با آقای میم می ریم بیرون، به بهانه اینکه خاله بزرگه رو از از ترمینال بیاریم خونه. ولی در اصل برای اینکه حرف های آخر رو بزنیم. 8 می رسیم ترمینال، اتوبوس خاله یکساعت تاخیر داره. هنوز حرف نزدیم. ازش می پرسم چیزی نداری بگی؟ چیزی جز اینکه توی مهمونی ها همراهیش کنم نداره بگه. نوبت منه بگم. چی بگم بعد از 6 سال؟ بعد از اونهمه اشک و لبخند؟ برای صحبت از اختلاف ها دیره، هرچند که بارها در موردش صحبت کردیم. لبخند می زنم، جفنگ می گم. نه، چی دارم بگم عزیزم؟ چی بگم که دل مشتاقش رو نشکنه؟ اصلاً اگر بخوام بگم، چجوری حجم این تردید رو بهش منتقل کنم؟ نه به اون، به هرکی، هیچکس نمی فهمه و این بار سنگینه.

9:30 شب: می رسیم خونه، دائیم، زن دائیم، پسر دائیم و نامزدش، رسیدن. آقای میم بالا نمیاد، من آغوشِ اطمینان بخشش رو می خوام، حتی اگر توی این برهه نتونه اطمینان ببخشه و فقط آرامش مقطعی ببخشه. من از این نیاز بهش چیزی نمی گم، چون می دونم فعلاً جایی برای برآورده کردن این نیاز نداریم. من این دونه رو برمیدارم می ذارم روی دونه های دیگه، من این دونه هارو با خودم روی کولم، نه، روی قلبم، این طرف و اون طرف می برم. می دونی کدوم پسردائیم اینجاست؟ همون که بارها به من گفته بود دوستم داره. تو می دونی آدم اینجور مواقع چه احساسی داره؟

12 شب: ظرفای شامو می شورم، مامانی دارم که 63 سالشه، مامانی دارم که از دو روزه بی‌وقفه کار می کنه، مامانی دارم که برای آبروداری و از روی حساسیت بیش از حد، از جونش مایه می ذاره. مامانی دارم که خسته ست و این گوشه و اون گوشه هق هق های وحشتناک می‌کنه. نتونستیم کارگر زن پیدا کنیم که فردا کمک حال مامان باشه، مامان فردا دست تنهاست و اگر عروس شب قبل از عقد کار کنه، دیگه روزش رو نمی ذارن کار کنه. عروسی هستم که نگران سلامتی مامان پیرشه. عروسی هستم که یه دونه ی دیگه برمیدارم و می ذارم توی کوله‌ام.



پنجشنبه 30 اردیبهشت

3 بامداد: بعد از اضافه شدن خاله کوچیکه و دخترش، تعریف های اینور و اونطرف شروع می شه و تا الان ادامه داره. الان دیگه می رن بخوابن. من سرم درد می کنه. عروس آدمیه که توی ازدحام سردرد می گیره، گوشه گیر و عاشق تنهاییه. حالا ماسک خنده رو برمیدارم می ذارم کنار، حالا پیشونیم رو به دستم تکیه می دم. نور مانیتور مته ی سرِ دردناکمه.

4 بامداد: بلند می شم بخوابم. کم خوابی مفرط دارم ولی خوابم نمی بره. آره، سر دردم داره بدتر می شه. ولی حتی پلک هام روی هم نمی مونه.

5 بامداد: به آقای میم مسیج می زنم، آقای میم پادشاه چندم رو خواب می بینه؟ آقای میم جواب نمی ده. به یگانه مسیج می زنم. یگانه بیدار می شه، یگانه بهم جواب می ده، یه دوست که 5 صبح از خواب بیدارش می کنی و اون برات مسیج های طولانی می نویسه، بدون غلط. یگانه یعنی یگانه، یعنی دوستش دارم.

5:45 بامداد: تصمیم می گیرم بنویسم. نمی خوام یادم بره روزی می تونستم به تنهایی زیر فشار دووم بیارم. می خوام وقتی پشتم به سینه آقای میم گرم و محکم شد هم، یادم بمونه چجوری بودم، چقدر خل بودم، مشنگ بودم. لپ تاپ رو روشن می کنم و شروع می کنم به نوشتن.

6:20 بامداد: آلارم گوشیم بیخودی آلارم می ده، من بیدارم و دارم می نویسم. من نخوابیدم. من الان باید بلند بشم برم یه قهوه غلیظ درست کنم و بدون صبحونه بخورمش چون 3تا از مهونا به اضافه مامان و بابام توی هال و پذیرایی خوابیدن و این یعنی ایجاد کمترین صدای ممکن توی آشپزخونه. می دونی چرا باید پاشم؟ چون من ساعت 8 صبح توی یوسف آباد کلاس جاوااسکریپت دارم.

7 صبح: آقای میم رو در حالتی می بینم که خودم هرگز اونجوری باهاش از خونه خارج نمی شم. چی بگم؟ شاید دومین باریه که توی تموم این 6 سال اخیر این مدلی می بینمش. بحث نمی‌کنم. تمام راه هایده می خونم، مرثیه می خونم، آقای میم معتقده مردم اینجور مواقع توی کونشون عروسیه و لابد وقتی توی کونت عروسی باشه باید ساسی مانکن هم گوش بدی. افراد کمی هستن که درک می کنن هایده خوندن به همون اندازه و بیشتر می تونه لذت بخش باشه حتی اگر آهنگ حزینی مثل این باشه: «کجا برم خدایا؟ به کی بگم غمم را؟ که غم زبونمو سوزونده…». آدمایی که می تونن این موضوع رو درک کنن دوست دارم. درک کنن بدون اینکه سوال کنن. این آدم ها کمیابند.

8:40 صبح: مغزم داره آروم آروم خواب می ره، صدای استاد برام مثل لالائیه. سعی می کنم بیدار بمونم. من هنوزم ایرادهای ریزی رو در برنامه ها می بینم که مغز آروم و هشیار اون 3تای دیگه نمی بینه ولی توی درک کلیات کمی مشکل دارم.

11 ظهر: همونجور که با بزرگواری رسوندتم، میاد دنبالم و برم می گردونه خونه، آقای میم رو میگم. توی راه می خوابم. 45 دقیقه چرت تا خونه. زنگ گوشیش زیاده، 5 بار زنگ می زنه، یعنی به طور میانگین هر 9 دقیقه یکبار. و هربار بین 1 تا 3 دقیقه بلند بلند حرف می زنه. با وجود اینکه می دونه زنگ بلند گوشیش اذیتم می کنه، کمش نمی کنه. چیزی نمی گم، چرت های پاره پاره رو تحمل می کنم. همین که اومده دنبالم لطف بزرگیه.

12 ظهر: می رسم خونه و خوشبختانه 3 نفر بیشتر توی خونه نیستن. 2 تا پنبه می چپونم توی گوشم و تا ساعت 2 می خوابم.

2 ظهر: نمی فهمم چجوری ناهار می خورم. همه دور هم با گپ و خوشی، ولی من تنها توی اتاقم با سرعت. باید نیم ساعت دیگه آرایشگاه باشم.

5 عصر: «با اجازه پدر و مادر بزرگوارم بله». به دغدغه هام اهمیتی ندادم و بله رو گفتم. من اشتباه کردم. اشتباه بزرگیه ولی اگر بله نمی گفتم اشتباه بزرگتری بود. نه که فکر کنی انتخاب بین بد و بدتر بود، انتخاب بین خوب و خوبتر بود. راستی می دونی از بارزترین خصلت های متولد زن بهمنی چیه؟ عاشق آزادی و رهاییه، از قید و بند عذاب می کشه. از بارزترین خصوصیت مرد متولد اردیبهشت رو چی؟ اونم علاقه به ازدواج و زندگی با کسی که زنِ خونه و کدبانو باشه. گریه هم می کنم، بغض هم زیاد. حالم خوش نیست، برای یک نخ سیگار حاضرم بمیرم.

8 شب: ازدحام و صدای زیاد موزیک و رقص، قابل تحمل اند تا وقتی که گیر نمی دن عروس برقصه. ولی عروس بلد نیست برقصه و دوست هم نداره که بلند بشه. عروس رو عذاب می دن. مادر شوهرم رقص داینامیک و پرهیجانی می کنه. من دارم خفه می شم، من یه نخ سیگار می‌خوام.

12 شب: چون مجلس زنانه بود و فقط 4تا مرد برای شام اومدن که داماد هم یکیشون بود، داماد باید مادر، خواهر، مادربزرگ، خاله و دختر خاله اش برسونه خونه شون. شام درست از گلومون پایین نرفته که خانواده عزم رفتن می کنن. من بغضمو قورت می دم. من گلوم رو زخم می کنم ولی با لبخند خداحافظی می کنم. خرابِ یک نخ سیگارم.



جمعه 31 اردیبهشت

1بامداد: پسردایی و زنش، دایی و زنش و خواهر دومی و شوهرش رفتن قدم زدن. عروس تنهاست چون داماد اولین شب تاهلش رو با رسوندن خانواده اش به خونه سپری می کنه، عروس توی شهری زندگی می کنه که آژانس اختراع شده، عروس با خانواده ای وصلت کرده که انگار درکِ احساسات عروسشون براشون کمی سخته و به شکلی کاملاً محق می خوان که آقای میم برسونتشون. شاید هم عروس پرتوقعی دارن. من نگفتم خانوم فلانی، من می خوام چندساعت با آقای میم بیرون باشم، ولی نمی دونم چرا انتظار دارم که اونها خودشون بفهمن! نه که فکر کنی قرار بود داماد امشب اینجا بمونه، عروس فقط می خواست یکساعتی باهاش بیرون باشه و بعد می تونست بره خونه شون. بازم بغض رو قورت می دم. از اتاق 9 متری ام که 7 نفر به اضافه بار و بندیل مسافرتشون توش جمع شدن متنقرم، هرچند که عاشق آدم هایی هستم که توش تجمع کردن ولی انقدر به هم ریخته و خسته ام که اتاق رو ترک می کنم. بابام صدای رادیو رو تا سرحد مرگ زیاد کرده. هنوز خراب یک نخ سیگارم. سیگار رو باید توی بالکن بکشم، فقط اتاق خودم بالکن داره، اتاقی 9 متری ای که 7 نفر آدم با بار و… کی جلوی خاله ها و دخترخاله اش سیگار می کشه!؟ خب من که نمی کشم. توی اون یکی اتاق خواب خالی تنها نشستم و لپ تاپم رو بغل کردم، حداقلش اینه که گرمه… نه که فکر کنی کسی حال منو نمی‌فهمه، چرا اتفاقاً، همین الان دارن حالم رو توی اون یکی اتاق تحلیل هم می کنن، ولی کسی نمی خواد توی رفتارش تغییری ایجاد کنه، حتی یه کم.

2:30 بامداد: بالاخره خونه آروم گرفت، همه دراز کشیدن توی رختخوابشون. خوشی شب جشن تازه از اینجا برای من شروع می شه. بعد از رسیدن به یک نخ سیگار مذکور و تبدیلش به دو نخ و شروع هر و کرها و مسخره بازی های خواهرانه تا 4 صبح و صدای خنده هایی که گاهی خیلی بالا می ره. خواهر داشتن خیلی خوبه، مخصوصاً اگر دختر باشی. البته شاید اگر پسر باشی هم خوب باشه ولی چون ما برادر نداریم نمی تونم احساسش رو ازش بپرسم. خواهر همسن داشتن خوبی های خودش رو داره ولی خواهر این همه بزرگتر داشتن (16 سال و 14 سال) فاز خاصی داره، حس خوبی داره. یه احساس آرامش خیالِ خوب.

10:30 صبح: مهمونا برمیگردن شهرشون. دیشب ظرف هارو نشستیم و چقدر خوب شد، چون دیشب نذاشتن من کار کنم و عصبانی بودم. اگر قرار بود ظرف غذای 30 نفر رو فقط دوتا خواهرها بشورن من یک عمر اعصابم خراب می شد. امروز از این ساعت تا 12 ظهر یه لنگه پا و یه کله تمام ظرف‌هارو خودم شستم و اون دو تا شریکی آب کشیدن. کار کردنمون کنار هم خیلی لذت بخشه. پر از شوخی و خوشی و کیف.

.

.

پ.ن 1: احساس می کنم متن سیاه نمائیه نسبت به مراسمی که در حالت نرمال باید شاد باشه با حواشی شاد. من فقط احساس شخصیم رو نوشتم و این به معنی جو موجود در مراسم نیست.

پ.ن 2: خسته ام. در 4 شبانه روز گذشته در مجموع شاید 6 ساعت خوابیده باشم.

پ.ن 3: چنتا تشکر ویژه از:

مامان و بابام: ته تغاری رو دادن رفت، تنها می مونن ولی تحمل می کنن. هرچند من نه مصاحب بودم نه همنشین نه قدرشناس (از لحاظ کلام). ولی همین «بودن» برای پدر و مادرهای عاشق کافیه.

آذر و رزیتا: برای خواهری کردن! دلگرمی دادن، تزریق آرامش. برای اینکه باحالن. هرچند دلم می‌خواست دیشب به جای تخت برم بینشون بخوابم ولی ترسیدم رزیتا بدخواب بشه. چون به سر و صدا و وول خوردن حساسه و از خواب بیدار می شه.

شادی: برای اینکه بود، دلگرمی بود. خواهرزاده خوبیه. اگر توی محضر همش کنارم نبود به جای بغض، اشکم روون بود.

اسپیرال: مسیج های دوستانه اش جوری که احساس کردم اگر کار داشته باشم واقعاً میاد انجام می ده و در حد تعارف نیست. احساسم واقعاً این بود.

نفیسه: مسیج های همیشگیش وقتی از احساسم باخبره (معمولاً از طریق توئیت یا نکات نهفته در پست هام)،  برخلاف اون بقیه ای که با خبرن ولی عکس العملی ندارن. مسیج هاش قیمتی اند. نه فقط برای این مراسم، برای احوال هر روزم، چه خوبهاش چه بدهاش.

یگانه: پیدا کردن جمله هایی که کیفیت احساس خوب و قدرشناسی عمیقم رو نشون بده برام سخته. هرچند الان مطمئن نیستم این نوشته رو بخونه، تا ببینم بعد از پست کردن چی می‏شه.

آزاده: عین دختر عموش یگانه می مونه. منم به تبریک مسیجی اعتقادی ندارم ولی مسیج آزاده فقط یه مسیج نبود، توش احساسی داشت که منتقل شد. به اندازه یگانه دوستش دارم ولی از یه جنس دیگه. با اینکه به قول خودش «زیاد برخورد نداشتیم و همدیگه رو کم می شناسیم» و منم برای رفاقت باهاش خیلی کوچولوام. هرچند من به خاطر نزدیکی که از لحاظ روحیات باهاش دارم احساس نمی کنم کم می شناسمش. آزاده هم فکر نمی کنم اینجارو بخونه.

مژده: خواهر زاده کوچولوتر. همیشه وقتی کمک نیاز دارم و مژده هست، نگران نمی شم. چه کمک مستقیم به خودم بکنه چه ازش بخوام به شخص دیگه ای کمک کنه. مژده امسال کلاس پنجم دبستان بود.

آقای میم: دلم می خواست برای چیز دیگه ای ازش تشکر کنم ولی شرایط جوری نبود که نیازهای منو برآورده کنه، اشکالی هم نداره. تشکر می کنم برای هزینه و زحمتی که خودش و خانواده اش متقبل شدند تا همه چیز خوب برگزار بشه.

پ.ن 5: این پست رو به خاطر اینکه کسی بخونه یا کامنت بذاره ننوشتم، که اگر به این هدف بود در غالب 3 پست ارسال می کردم. این پست برای آینده خودمه.

پ.ن 6: برای اینکه یکی از کامنت ها سوال در مورد تاریخ عروسی نباشه می گم که اوائل مهرماه امسال.

پ.ن 7: اگر چشم گذاشتی این همه رو خوندی یعنی لابد دوست خوبی هستی. وگرنه داستان کوتاه نبوده که بخواد درگیرت کنه و به خوندن ادامه اش ترغیبت کنه.

پ.ن 8: یکی از دعاهای سر عقدم این بود که هرکس در صورت ازدواج خوشبخت می شه انشالا زودتر تشکیل خانواده بده.

پ.ن 9: عنوان پست با نگاهی به این نکته که همین تلخی می تونه برای یکی دیگه شیرینی باشه.

پ.ن 10: فقط برای اینکه رُند بشه!

نسبیت

چه خبر؟

روزی که ز عشق تو شدم بی خبر از خویش
دیدم که خبرها همه در بی خبری بود

فرخی یزدی

پ.ن: این بیت کاملاً بو داره و منظور و نظر داره، بنده فقط نقال هستم و مسئولیت سراینده رو به عهده نمی گیرم.

Share

چه خبر؟

یهویی

تو از اینکه باید امروز بارها طبقات یک آفیس رو بالا پایین کنی تا به نتیجه برسی عصبانی و کلافه‌ای و توی دلت داری به بروکراسی اداری فحش های کاف دار می دی. با مشت می کوبی روی دکمه آسانسور و فقط منتظری آسانسور هم خراب باشه تا بری یک پست توی مملکته داریم؟ بذاری. اما آسانسور خراب نیست و دینگ! در باز می شه. هنوز کلافه ای و عصبانی و سالم بودن آسانسور یه چیز طبیعیه اما…….. پات رو که توی آسانسور می ذاری ته دلت جوری خالی می شه که ممکنه شلوارت رو خیس کنی.

بله اینجا شرق آسیاست و به همون میزان که تو چقدر آدم باجنبه و محکمی هستی، به این نقاشی سه بعدی عکس العمل نشون می دی.

فکر کنم حسش شبیه یک قدمی یک چاه یا لبه یک پرتگاه متوقف شدن باشه، البته در صورتی که قبل از وارد شدن، کف رو دیده باشی.

Share

یهویی