We Call it Life

پنجشنبه بود، یعنی هنوزم هست و این یعنی سر کار نبودم.

از ظهر به این طرف که از خواب بیدار شدم با یکی از معدود آدم‌هایی که هنوز برام مهمه بحث کردم. لباس‌ها رو شستم و پهن کردم و الان خونه بوی پرسیل و سافتلن میده. ظرف‌ها رو شستم. سه تا میوه خوردم. تئاتری که بلیطش رو داشتم نرفتم و الان که این سیگارم تموم بشه میرم کار روی پروژه اکسلم رو شروع کنم.

فقط کاش می‌شد به فردا فکر نکرد و به جلسه‌های کاری یکی بعد از دیگری شنبه توی این وزارت خونه و اون سازمان و این اداره فکر نکرد. منتها همه‌ی این‌ها در کنار هم اسمشون زندگیه.

We Call it Life

Nowhere

از هیچ کجا به هیچ کجا رانندگی می‌کنم، با ماشینی که کثیفه، بدون اینکه حتی پلیر رو وصل کرده باشم. به هیچ کجا نمی‌رسم و به خونه میرم. ساعت‌ها و روزهاست کار‌هایی رو می‌کنم که دلم نمی‌خواد. که دوستشون ندارم. باید یاد بگیرم که بعضی چیزها رو نمی‌شه تغییر داد و باید پذیرفت. باید یاد بگیرم هیچکس اون بیرون نیست که بتونه برام کاری کنه.

خونه آدم دیگه‌ای از بی خوابی شب گذشته به خواب رفتم، شاید چون جای همیشه‌ام نبود یا شاید چون هیچوقت اون موقع خواب نیستم، سبک بود. تا جایی که میشد بلافاصله بعد از بیداری هشیار بود شمردم 5 بار از حرکت موجودی روی صورت و گردن و گوشم از خواب پریدم که وقتی دست کشیدم تا بپرونمش فهمیدم یک قطره اشک بوده که راه گرفته.

عصر جمعه 25 فروردین 1396

Nowhere

زندگی قرار بود اینجور باشه؟

زمانی که ماشین نداشتم زیاد می‌گفتم اگر داشته باشم شب‌ها از خونه بیرون می‌رم و به کار مورد علاقه‌ام یعنی چرخیدن توی خیابون‌های شب تهران و موزیک گوش دادن می‌پردازم.
حالا ماشین رو دارم، امروز یک پنجشنبه تعطیل خیلی بد داشتم. خیلی هم فکر کردم که بزنم بیرون و از این بی حوصلگی و نخوت در بیام ولی آخرشم نکردم. ساعت دوازده شبه و انقدر امروز خوابیدم که خوابمم نمی‌بره.
می‌خوام بگم نه تنها در همیشه روی یک پاشنه نمی‌چرخه، بلکه خیلی از چیزهایی که آرزشون رو دارین، وقتی بهشون رسیدید حالشون رو نخواهید داشت.

زندگی قرار بود اینجور باشه؟

Good Money

دوست واقعی داشتن مثل پول داشتنه. دارم راستش رو میگم. حسش دقیقاً برام همونجوره. وقتی پول ندارم حس می‌کنم نزدیک های آخر دنیاست، حوصله ندارم، به نظرم همه‌ی کارهای دنیا غیر قابل انجام هستند و دائماً غمگینم. معنی زندگی رو وقتی نمی‌شه توش هیچکار باحالی کرد درک نمی‌کنم.

Good Money

It’s not a total loss

یکی از خوبی‌های ماشین شخصی خریدن استفاده از سلکشن‌هاییه که نزدیک به 15 ساله داری درستشون می‌کنی، قبلش توی گوش در خیابون و مترو و … بود، حالا توی ماشین خودت و فازشم کاملاً فرق داره.

هفته پیش سلکشن احسان خواجه امیری 68 آهنگیم رو داشتم می‌شنیدم که دیدم ای بابا چرا نمی‌چسبه لامصب؟ اون مجموعه‌ای سلکشنه که توش نکست نزنی، اگر غیر از اینه یعنی یا نمی‌دونی سلکشن چیه یا داری اداش رو در میاری و من داشتم نکست می‌زدم.

نشستم سلکشنم رو ری سلکت کردم. دیدم این رو هرگز ری سلکت نکردم. الان 10 تا آهنگ ازش کم شد و اون سکته‌های وسطش از بین رفت و چقدر کشنده خوب شد. نه نمی‌خوام پیشنهاد آهنگ بدم؛ می‌خواستم بگم چند میوه خراب یا کال وسط ظرف میوه‌ها، چند آشنا توی یک جمع دوستانه که قبلاً باهاشون دوست بودم اما الان دیگه فقط آشنان، واسه 2 تا امتحان درس نخوندن توی 10 تا، یک بار عصبانیت بعد از یک عمر نایس بودن، کیفیت پکیج موثره، قشنگ بودن موثره، یکدست بودن موثره. اگر از چیزی خوشحال نیستم شاید این چیزاش به هم خورده و حواسم نیست، شاید لازم نباشه کل‌اش رو بکنم بندازم دور، یک چیزهایی شاید قابل اصلاح باشه.

It’s not a total loss

Call my name and save me*

بهار برای اغلب آدم‌ها اسم دیگر عاشقیست، برای من «باران» است و «برف». حتی شده با 3 ساعت توی ترافیک ماندن که چسبیده باشد به ولنتاین و رسیدن به خانه‌ی تنهایی‌ام.

*عنوان بخشی از ترانه Bring me to life از Evanescence

Call my name and save me*

چی میگی تو؟

از یکسال پیش چی یادم میاد؟ یادم نمیاد چند ماه بود جدا شده بودم. اصلاً تاریخش رو نمی‌دونم. یادم میاد تازه از کارم اومده بودم بیرون. یادم میاد خودم رو با خواب و فیلم و خونه‌ی تنهای بدون هیچکس خفه کردم. همین!
الان هم فرقی نکرده. دو تا کار عوض کردم و توی دومی هستم. مطمئناً بیشتر از اون روزها خسته‌ام و مطمئناً پیرتر شدم. بزرگتر؟ مطمئن نیستم. هنوزم دلم می‌خواد بمونم توی خونه و خودم رو با اون‌هایی که ذکرشون رفت خفه کنم. نمی‌دونم به عقب میرم یا به جلو؟ به یک میخ، لنگر یا ستون احتیاج دارم که هی دور خودم نچرخم. حرکتشم نخواستم. همون به سکون برسم. شایدم الان در سکونم و دنیا داره دور سرم می‌چرخه.

چی میگی تو؟