منتظر نباش

نشستم توی اتاق جلسات یک سازمان دولتی خنک و بازسازی شده تا اعضای جلسه بیان. توی یک خلسه هستم، نه میتونم فکر کنم نه عمل. چیزی که الان بهش احتیاج دارم یه رختخواب نرم و تمیز بعد از صبحانه مفصلیه که نیمساعت قبلش خوردم. کتابم رو بخونم یا سریالم رو روی لپتاپ ببینم. احساس می‌کنم چند وقت دیگه می‌فهمم روزهام رو با شکنجه‌ی خودم گذروندم و خیلی ازش پشیمون خواهم شد.

در یک کشور سالم، کسی که از ۱۸ سالگی کار کرده، الان در ۳۲ سالگی به ثبات مالی نصفه و نیمه‌ای رسیده و نباید انقدر خودش رو تحت فشار بذاره. کسی به ما بدهکار نیست ولی احساسم میگه ما یک زندگی کامل رو از دست دادیم و میدیم.

Advertisements

خرابه

از وقتی یادمه همینطور بودم، وقتی یه چیزی که متعلق به منه خراب میشه نمی‌تونم بخوابم؛ در واقع تا درست شدن اون چیز آرامش ندارم. امشب دیدم سقف خونه از یه گوشه نم داده، می‌دونم از سرویس طبقه بالاست. خونه خودمم انقدر کثیف و آشفته است که نمی‌تونم همسایه رو بیارم داخل و حداقل مدرک جرم رو بهش نشون بدم. اول باید خونه رو سر و سامون بدم. صبح ساعت چند پاشدم؟ ۷:۳۰ در شهر قم، تا ۳ بعد از ظهر کار کردم، بعدش برگشتم تهران، شب هم بیرون بودم و دیروقت برگشتم و این فضاحت رو دیدم، الان ساعت چنده؟ ۳ نیمه شب.

دیگه سردم نمیشه، نه اونقدری که باعث بشه روی مانتو چیزی بپوشم. دو سال پیش اینطوری نبود؛ انقدر سردم میشد که دندونام به هم می‌خورد و چونه‌ام می‌لرزید. جوش هم زیاد می‌زنم، چیزی که سال‌ها بود اتفاق نمی‌افتاد. «ی» می‌گفت طبع آدم هر ۳۰ سال عوض میشه. «م» معتقده مشکل هورمونی دارم. خودم معتقدم نیاز به عشق دارم. خودم اعتقادات بی ربطی دارم!

Feel Alive

یه مشت بزن توی صورتم که حس کنم زنده‌ام. البته می‌تونی ببوسیم ولی اولی تعهد آور نیست و دومی هست. منم توی شرایطی نیستم که بتونم تعهد بدم.
شایدم بیخیال بشیم هان؟ مگه حالا حس نمی‌کنم زنده‌ام چی شده؟ آره هیچ‌کاری نکردن بهترین کاره.

این نوشته مال 28 دی ماه پارساله. اندازه‌ی چنتا چیز توش عوض شده و یک چیزهایی دیگه وجود ندارن اما هنوز حس کلی من همونه. نوشته رو تغییر نمیدم چون همیشه به نظرم احساس مهم‌تره.

من آدم کم حرفی هستم. وقتی میگم کم حرف یعنی خیلی کم حرف. باید حرف خیلی مهم یا لازمی باشه که براش لب باز کنم. حالا در این اثنا یه چیزی فهمیدم. این روزها که سرم با کار و باشگاه خیلی شلوغ شده، انگار بهانه به دست خودم دادم که کمتر هم حرف بزنم. اگر قبلاً به اندازه یک قاشق چایی حرف می‌زدم الان دیگه شده قطره چکونی. و این خوب نیست. به خودم میام و می‌بینم چقدر توی سرم صدا هست که دارن با هم پخش می‌شن و چقدر دلمشغولی‌هایی دارم که شاید صرفاً گفتنشون به یکی مثل «ی» شبیه نه آب روی آتیش ولی لااقل سنگچین کردن و مشخص کردن محدوده آتیش باشه که انقدر توی همه‌ی زندگیم زبونه نکشه.

We Call it Life

پنجشنبه بود، یعنی هنوزم هست و این یعنی سر کار نبودم.

از ظهر به این طرف که از خواب بیدار شدم با یکی از معدود آدم‌هایی که هنوز برام مهمه بحث کردم. لباس‌ها رو شستم و پهن کردم و الان خونه بوی پرسیل و سافتلن میده. ظرف‌ها رو شستم. سه تا میوه خوردم. تئاتری که بلیطش رو داشتم نرفتم و الان که این سیگارم تموم بشه میرم کار روی پروژه اکسلم رو شروع کنم.

فقط کاش می‌شد به فردا فکر نکرد و به جلسه‌های کاری یکی بعد از دیگری شنبه توی این وزارت خونه و اون سازمان و این اداره فکر نکرد. منتها همه‌ی این‌ها در کنار هم اسمشون زندگیه.