• گریه می‌کنی؟!

  • معلومه که نه!

  • گفتم بابا، سنگدل‌تر از این حرف‌هایی.

Advertisements

دیگه سردم نمیشه، نه اونقدری که باعث بشه روی مانتو چیزی بپوشم. دو سال پیش اینطوری نبود؛ انقدر سردم میشد که دندونام به هم می‌خورد و چونه‌ام می‌لرزید. جوش هم زیاد می‌زنم، چیزی که سال‌ها بود اتفاق نمی‌افتاد. «ی» می‌گفت طبع آدم هر ۳۰ سال عوض میشه. «م» معتقده مشکل هورمونی دارم. خودم معتقدم نیاز به عشق دارم. خودم اعتقادات بی ربطی دارم!

Feel Alive

یه مشت بزن توی صورتم که حس کنم زنده‌ام. البته می‌تونی ببوسیم ولی اولی تعهد آور نیست و دومی هست. منم توی شرایطی نیستم که بتونم تعهد بدم.
شایدم بیخیال بشیم هان؟ مگه حالا حس نمی‌کنم زنده‌ام چی شده؟ آره هیچ‌کاری نکردن بهترین کاره.

این نوشته مال 28 دی ماه پارساله. اندازه‌ی چنتا چیز توش عوض شده و یک چیزهایی دیگه وجود ندارن اما هنوز حس کلی من همونه. نوشته رو تغییر نمیدم چون همیشه به نظرم احساس مهم‌تره.

من آدم کم حرفی هستم. وقتی میگم کم حرف یعنی خیلی کم حرف. باید حرف خیلی مهم یا لازمی باشه که براش لب باز کنم. حالا در این اثنا یه چیزی فهمیدم. این روزها که سرم با کار و باشگاه خیلی شلوغ شده، انگار بهانه به دست خودم دادم که کمتر هم حرف بزنم. اگر قبلاً به اندازه یک قاشق چایی حرف می‌زدم الان دیگه شده قطره چکونی. و این خوب نیست. به خودم میام و می‌بینم چقدر توی سرم صدا هست که دارن با هم پخش می‌شن و چقدر دلمشغولی‌هایی دارم که شاید صرفاً گفتنشون به یکی مثل «ی» شبیه نه آب روی آتیش ولی لااقل سنگچین کردن و مشخص کردن محدوده آتیش باشه که انقدر توی همه‌ی زندگیم زبونه نکشه.

We Call it Life

پنجشنبه بود، یعنی هنوزم هست و این یعنی سر کار نبودم.

از ظهر به این طرف که از خواب بیدار شدم با یکی از معدود آدم‌هایی که هنوز برام مهمه بحث کردم. لباس‌ها رو شستم و پهن کردم و الان خونه بوی پرسیل و سافتلن میده. ظرف‌ها رو شستم. سه تا میوه خوردم. تئاتری که بلیطش رو داشتم نرفتم و الان که این سیگارم تموم بشه میرم کار روی پروژه اکسلم رو شروع کنم.

فقط کاش می‌شد به فردا فکر نکرد و به جلسه‌های کاری یکی بعد از دیگری شنبه توی این وزارت خونه و اون سازمان و این اداره فکر نکرد. منتها همه‌ی این‌ها در کنار هم اسمشون زندگیه.

Nowhere

از هیچ کجا به هیچ کجا رانندگی می‌کنم، با ماشینی که کثیفه، بدون اینکه حتی پلیر رو وصل کرده باشم. به هیچ کجا نمی‌رسم و به خونه میرم. ساعت‌ها و روزهاست کار‌هایی رو می‌کنم که دلم نمی‌خواد. که دوستشون ندارم. باید یاد بگیرم که بعضی چیزها رو نمی‌شه تغییر داد و باید پذیرفت. باید یاد بگیرم هیچکس اون بیرون نیست که بتونه برام کاری کنه.

خونه آدم دیگه‌ای از بی خوابی شب گذشته به خواب رفتم، شاید چون جای همیشه‌ام نبود یا شاید چون هیچوقت اون موقع خواب نیستم، سبک بود. تا جایی که میشد بلافاصله بعد از بیداری هشیار بود شمردم 5 بار از حرکت موجودی روی صورت و گردن و گوشم از خواب پریدم که وقتی دست کشیدم تا بپرونمش فهمیدم یک قطره اشک بوده که راه گرفته.

عصر جمعه 25 فروردین 1396

زندگی قرار بود اینجور باشه؟

زمانی که ماشین نداشتم زیاد می‌گفتم اگر داشته باشم شب‌ها از خونه بیرون می‌رم و به کار مورد علاقه‌ام یعنی چرخیدن توی خیابون‌های شب تهران و موزیک گوش دادن می‌پردازم.
حالا ماشین رو دارم، امروز یک پنجشنبه تعطیل خیلی بد داشتم. خیلی هم فکر کردم که بزنم بیرون و از این بی حوصلگی و نخوت در بیام ولی آخرشم نکردم. ساعت دوازده شبه و انقدر امروز خوابیدم که خوابمم نمی‌بره.
می‌خوام بگم نه تنها در همیشه روی یک پاشنه نمی‌چرخه، بلکه خیلی از چیزهایی که آرزشون رو دارین، وقتی بهشون رسیدید حالشون رو نخواهید داشت.