از رنجی که می برم – چهار

می خواهم قبل از روز عروسی یک چیزهایی بگویم (بنویسم؟)، که تکلیفم را با خودم – حداقل – روشن کرده باشم. که با خیال راحت بتوانم به خودم بگویم «نگی نگفتم». من اصلاً اینطوری ام، به قول آقای میم، دست پیش را می گیرم که پس نیفتم. چون دلیلی نمی بینم چیزی را که می شود امروز مشخص کرد و دانست، بگذارمش برای فردا. این حرف ها در یک قسمت تمام نمی شود، بنابراین تند نروید و زودی ته ماجرا را نخوانید و کامنتش نکنید. در لحظه باشید، کامنتتان مال همین پست باشد لطفاً، نتیجه گیری و قضاوت را بگذارید برای پست آخر که قصدم از نوشتن مشخص می شود. در این چند پست من و آقای میم را هم (بالاجبار) بیشتر خواهید شناخت!

———-

حالا می رسم به اینکه اصلاً دارم از چه رنج می برم؟ از جوری که تاحالا زندگی ام بوده؟ از جوری که آقای میم زندگی می کند؟ خب نه. به خاطر همین چیزهاست که خواهش کردم کسی پیشداوری نکند. رنج من از زندگی از این بعدم است، بله این درست است. اما به خاطر خودم پشیمان نیستم. قبلاً هم گفته بودم که نه گفتن به این ازدواج اشتباه تر بود!

ترس عمیقی دارم و این ترس است که رنجم می دهد. از اینجا به بعد را لطفاً تجسم کن:

وقتی که خانه خودمان باشیم، آقای میم برسد، شام بخوریم، بعد هرکدام یک گوشه جدا بیفتیم. من بروم سراغ یکی از آن 4 فعالیتم، آقای میم فقط تلویزیون را دارد، هرچند شاید گاهی دلش بخواهد با من فیلم ببیند، به این فکر می کنم که آقای میم چقدر حوصله می کند فیلم هایی را که من نگاه می کنم ببیند؟ حوصله دارد فیلم هایی با ریتم های آرام ببیند با کادرهای عجیب و میزانس های تاریک؟ مثلاً می نشیند کیشلوفسکی با من ببیند و کسل شود و تارنتینو ببیند و سردرگم شود و یا تا آخر نرسد یا آخرش بگوید خب که چه؟ فهمیدی که کم حرفمم، آقای میم هم اینجوریست. ما وقتی با همیم خیلی در سکوتیم، شاید حتی 15 دقیقه دیالوگ نداریم، بعد 4 خط دیالوگ داریم و باز می رود تا مدتی بعد، در خانه چه جو سکوتی خواهیم داشت.

حالا می توانم رنج اصلی را بگویم: می ترسم از اینکه زود خسته شود و به روزمرگی برسد. می دانم خودم نمی رسم به این اوضاع، توی هر زندگی ای که باشم، چون من بلدم سر خودم را گرم کنم و وقتم را بگذارنم ولی او چه؟ می ترسم مثل حالا که 11 شب هم به زور خانه می رود، کارمان به جایی برسد که خانه خودش هم دلش نخواهد بیاید و سر کارش خوشحالتر باشد. می ترسم که چند ماه بعد که هیجان ها فروکش کرد، مهمانی ها تمام شد، همه وسایل خانه یکبار استفاده شدند و همبستری دیگر اینقدر لذت لوکسی نبود، از خودش بپرسد «خب که چه» یا «همه اش همین بود»؟

شما می دانید لذت دادن به کسی که لذات مشترکی با شما ندارد چقدر سخت است، حرف زدن باهاش چقدر سخت است. وقتی 5 نفر دور هم جمعند که 4 تایشان سیگاری و الکلی اند، هم آن 4 تا در عذابند هم آن یکی، هرکدام به نحوی و هیچکدام لذت واقعی نمی برند. من نگفتم که من بدم و او خوب یا برعکس. من فقط می گویم چطور خوشحالش کنم وقتی زمینه مشترک نداریم؟ چطور کاری کنم که مادام العمر راضی بماند؟ میدانم زندگی فراز و فرود دارد، می ترسم همیشه در فرود باشیم. می ترسم که روزی به خودش بگوید 6 سال انتظار ارزشش را نداشت…

چند کامنت احتمالی خواهم داشت که همینجا جواب می دهم، لطفاً اگر نظرتان این است، تکرارش نکنید:

  • تو که زمینه مشترک نداشتی چرا ازدواج کردی؟ / وقتی خودتان بخواهید ازدواج کنید و به این قصد به آدم های اطرافتان نگاه کنید خواهید فهمید که هیچکس با تمام ایده آل های شما جور در نمی آید. صد درصد ایده آل من یک کله خراب با خلاف هایی در حد خودم (سیگار، عرق) و پر از سورپرایز بود با علایقی شبیه به خودم، دوست داشتم مرد زندگی هم باشد، چشمش پاک باشد و احترام سرش شود، آدم موفقی هم در جامعه باشد و کلی سرش به تنش بیرزد و شدیداً قابل اطمینان باشد. این ها جمع اضداد است، شما می دانید اکثر مردهایی که اهل عشق و حالند و بودن باهاشان پر از سورپرایز است لاابالی و هوس بازند، همزمان با من با چند نفر دیگه هم هستند و هیچجوری پابند زندگی نمی شوند چون فان خودشان را همین حالا هم دارند. آقای میم را به خاطر خصوصیات دسته دوم انتخاب کردم و پشیمان نیستم چون دریای آرامش و امینت ژرفی است که تویش غرق ام.
  • وقتی بری توی زندگی خودت کلی حرف برای زدن پیدا می کنی / قیمت گوشت و شیر؟ دخترخاله ام؟ مامانش اینا؟ هه، 3 تا پست خواندی هنوز مرا نشناختی؟ یعنی نفهمیدی حرفی را نمی زنم مگر اینکه واقعاً احساس کنم لازم است و اگر الان فلان چیز را نگویم اتفاق بدی می افتد؟ در مورد قبض برق هم یکبار بیشتر صحبت نمی کنم و برای بار دوم عصبانی می شوم.
  • چقدر سخت می گیری بابا! حرف بالاخره پیش میاد / شما کلاً روی آن ضربدر بالا کلیک کن، چیزی از دغدغه من متوجه نشدی!
  • خودتو اصلاح کن / برایش تلاش می کنم ولی سخت است یک عمر تلاش برای برخلاف جهت آب رودخانه ی خودم شنا کردن. حتی المقدور نمی خواهم هیچکداممان برای آن یکی از چیزی بزنیم.

———-

پ.ن 1: آقای میم به این طرز تفکر من میگه پیشداوری. می گه صبر کن ببین اگر اینطوری شد حرصشو بخور. آقای میم هم گاهی باید روی ضربدر قرمز کلیک کنه.

پ.ن 2: حتی اگر راهکاری به نظرت نرسید ممنون که اینهمه خوندی. نوش به سلامتی چشمات.

پ.ن 3: ایشالا عروسی های بدون مشکلتون!

Advertisements
از رنجی که می برم – چهار

68 نظر برای “از رنجی که می برم – چهار

  1. معمار بیکار می‌گوید:

    چی بگم الهام جون…اما با شناختی که از تو دارم مطمئنم خودت از پس همه اینایی که گفتی بر میای

  2. از اول تا الان همه رو خوندم و منتظر بودم.
    ببین الهام! هم تو آقای میم رو میشناختی و هم اون تورو وقتی بهم بله گفتین. هم تو میدونی اون چجوری هست و هم اون میدونه تو چطوری هستی. پس همدیگه رو درک کردین که اقدام به ازدواج کردین.
    مطمئن باش نه اون از تو زده میشه و نه تو از اون. چون اگر اینطور بود هیچکدومتون پا نمیذاشتین جلو.
    اگر شرایطتون برعکس بود -یعنی آقای میم همه این خصوصیت های تورو داشت و تو همه اون خصوصیت های اون رو- تو چه عکس العملی انجام میدادی؟ آیا ازش زده میشدی بعد از یه مدتی؟ ازش خسته میشدی؟

  3. خب پس حالا که اینطور هستین و هر کدوم جای خودتون هستین، آیا امکان داره تو ازش خسته بشی و حوصلت رو سر ببره؟

  4. اصلا عقیده ندارم که تو میتونی جلوی این اتفاقات رو بگیری یا نمیتونم با پریا موافق باشم که حتما همدیگه رو درک کردین.
    با این که مدت آشنائیتون طولانی بوده ولی من معتقدم یه چیزائی هست که تا دو نفر زیر یه سقف نرن محاله که پیش بیاد. خیلی از مشکلات. یا خیلی از تفاهمات. ولی بیشتر مشکلات!
    این مسائل هم که گفتی اجتناب ناپذیرن. در هر ازدواجی هست. هر جا به یه شکل. از یه جنس. در مورد تو و همسرت هم به این شکل خاص.
    اگر بخوای دنبال کسی بگردی که هیچ تفاوت رویکرد و عملکرد با هم نداشته باشید، مطمئن باش تا آخر عمر مجرد خواهی موند.
    اینکه تصمیم گرفتی که ازدواج کنی، یعنی که داری این مشکلات رو میپذیری.
    بدون شک سختی های بسیاری در انتظار هر دوی شماست. خوبه که آگاهانه داری پا به این زندگی میذاری.
    ولی اگر دونفر از جنس هم باشن اون بده بستون عاشقانه رو بلدن. یک بار تو کوتاه میای و یک بار اون.
    مثل پیچ و مهره که انقدر داخل هم میگردن و میگردن که همه دندونه هاشون آهسته آهسته خورده میشه و صاف میشن و دیگه به راحتی روی هم قرار میگیرن.
    آدمی که تصمیم میگیره که ازدواج کنه (فارغ از طرف مقابل) یعنی که تصمیم گرفته که در دراز مدت با این دندونه ها خداحافظی کنه

    بهرحال که برات آرزوی یه زندگی آروم با کمترین مشکل و تنش رو دارم.

    1. در مورد زمان مشخص شدن مشکلات کاملاً داری درست می گی و این دوران هرگز با دوران دوستیمون شبیه نیست و با دوران بعد از ازدواجمون هم نخواهد بود. اون سقفی که باید زیرش دوتایی زندگی کنیم خیلی روی همه چیز تاثیر داره.
      در مورد پیچ و مهره، حرفهات قشنگن. هرچند که من دوست ندارم با دندونه ها خداحافظی کنم و ترجیح می دم از روغن دون استفاده کنم.

  5. خوندم، دنبال كردم، ولي خداييش تصميمي واسه نظر دادن نداشتم!
    يادمه گفتي آقاي ميم هم اينجا رو مي خونه…
    صد در صد ايده آل تو هر چي كه هست، سعي كن هيچوقت جلوي آقاي ميم حرفي ازش نزني… من الان حاج آقاي بالاي منبر رفته نيستم، يكي هستم كه جدا شده، ولي هنوز زخمايي كه بابت شنيدن اين قبيل حرفا از شريكش رو قلبش ايجاد شده رو حس مي كنه.
    زخم حتي اگه خوب شه بازم جاش مي مونه، بپا يه وقت زخمي نشه. همين
    شرمنده اگه حرفم شبيه توصيه، راهنمايي يا يه همچين چيزي شد. فقط دلم نمي خواد اين حس هايي كه دارمو كس ديگه اي، جاي ديگه اي تجربه كنه

    1. اشتباه فهمیدین انگاری
      درسته که من تیپ آ رو دوست دارم، ولی تیپ ب رو بیشتر دوست دارم و انتخاب نهائیم در هر شرایطی برای ازدواج شخصی با خصوصیات آقای میم هستش.

      1. اشتباه فهميده بودم نظر نمي دادم حاجي
        بعضي وقتا سعي كن به جاي اينكه تمام انرژيتو بذاري رو جواب دادن، يه خورده وقت بيشتري بذاري شايد متوجه مطلب شدي

  6. من هم احساس می کنم چنین مشکلهایی قراره پیش بیاد با این اوصافی که داره پیش میره…
    واقعا سخته قضاوت و چیزی گفتن…اینکه بخوای بگی چه کنی…
    همه چی رو انجام دادی؟چی میخوای بدونی؟می خوای بدونی چطور باید زندگی کنی؟چطور آقای میم راضی بماند؟
    درسته صدردصد ایده آل وجود نداره…ولی حداقل یکی بوده که بتونه فیلم دیدن با تو رو تحمل کنه…
    با همه ی اینها…
    آقای میم اگر تو قبولش کرده ای بعد از این همه مدت و او هم تو را پسندیده…حتما چیزها برای گفتن خواهید داشت..
    تو هم سعی کن زن باشی…
    زن بودن کار سختیه!
    ولی برایش ساخته شدی…
    تو زن باش…آقای میم هیچوقت نمی گوید اشتباه کرده ایم…
    به هر حال ازدواج(اگر آن مفهوم کلیشه ای و احمقانه را بریزم دور)یعنی یکی شدن…باید گاهی از خودت و از علایقت بزنی…برای دیگری هم زندگی کنی…هر دو…تو برای آقای میم کیلوفسکی بگذار،برایش توصیف کن،برایش بگو،مطمئن باش او درک می کند…تو هم سادگی و پاکیه آقای میم را درک کن…باید این چنین کنید…اگر نکنید همان ترسهایت پیش می آید…
    من کوچیکتر از اونیم که بخوام نظری بدم…ولی گفتم…ببخشید…می دونم که اشتباه زیاد گفتم…

    1. فکر می کردم دلش نخواد وارد دنیای من بشه، شوق آنچنانی هم نشون نداده بود، هرچند دروغه بگم اگر اصلاً شوقی نشون نداده. به خاطر همین فکر روم نمی شد هم به زور به دنیام بکشونمش هم براش توضیح بدم! ولی حرف های شما وسوسه چندبار امتحان کردن رو به جونم انداخت، شاید شما راست بگید، شاید حتی خوشش بیاد.
      این کامنت احساس خوبی بهم داد، ممنون

  7. به مرحومه: صد در صد موافقم که یه سری از اخلاقا و مشکلات هست که تا زیر یک سقف نرن دو نفر، نمی تونن و نمی فهمن چه مشکلاتی هستن و نمی تونن راه حلش رو پیدا کنن.
    اما قبل از این زیر سقف رفتنه، مسئله ای که هست اینه که بتونن به یه درکی از هم برسن که بعد بتونن برن زیر یه سقف و تازه مشکلات اونجارو بشینن ببینن چطوریه.
    اینا هم همینطور.
    اخلاق الهام و آقای میم هم از اون چیزایی بوده که قبل از اینکه بخوان برن زیر یک سقف بهش رسیدن و متوجه شدن هر کدوم چطورین.

  8. حقیقتاً منم نمیدونم چی باید بگم .
    فقط اینو میگم دچار شدن به روزمرگی مشکلیه که حتی کسایی که علایق ِ مشترک دارن هم پیدا میکنن . تو زندگی ِ تک نفره هم آدم دچار روزمرگی میشه ، چه برسه به دو نفره !
    راه ِ‌حل ِ این مشکل هم فکر میکنم داشتن ِ یه کم خلاقیته تو رابطه . نمیدونم متوجه منظورم میشی یا نه . بالاخره متفاوت شدن حرکات ، رفتارها ، باعث ِ ایجاد تنوع میشه . از صبح تا وقتی که آقای ِ میم خونه نیست میتونی به کارهای ِ‌مورد ِ علاقه‌ات برسی و بعد از برگشتش میشی یه آدم ِ متفاوت . متفاوت نه اینکه ساختارهای ِ‌فکریت رو کنار بذاری . متفاوت ولی با همون افکار . البته این دو طرفه است . آقایِ میم هم باید کمک کنه .
    یه چیز در ِ گوشت میگم : بعضی وقتا همون رفتارهایی که عوووقمون میگیره ازشون ، خیلی کار سازن؛ باور کن !
    در مورد پ.ن3 هم باید بگم ازدواج بی مشکل نداریم . هیچ جای ِ دنیا !

    1. مشکل من رسیدن به روزمرگی نیست که قبول دارم این طبیعیه، ترس من از کش پیدا کردن این روزمرگیه تا جایی که پشیمونی یا بی تفاوتی به وجود بیاره.
      منم قرار نیست صبح تا عصر تو خونه باشم و چون شاید خونه رسیدنمون 2 تا 4 ساعت با هم تفاوت داشته باشه اون راهکار عملی به نظر نمیاد.
      در مورد خلاقیت، کاملاً درست می گی و به این موضوع ایمان دارم. ولی متاسفانه نشانه های یک آدم خلاق رو در خودم نمی بینم.
      باورش کردم چون امتحانشون کردم و هربار بلااستثنا جواب دادن! بعد حالا هی می شینیم عق می زنیم!
      پ.ن 3 فقط یه شوخیه! از علامت تعجب آخرش معلوم نیست؟

      1. یه چیز دیگه میخواستم بگم که یادم رفت .
        همه این مشکلات قابل ِ حلّه .رک میگم؛یه موضوعی خیلی امیدوارم کننده نیست .این کم حرف بودنتون . من به این اعتقاد دارم که 99 درصد مشکلات با حرف زدن حل میشه . یه فکری به حال ِ این موضوع بکن . فکر میکنم همین دنیاهای متفاوتتون حرفهای ِ‌زیادی براتون تولید میکنه.دنیاهاتون رو برا هم تعریف کنید .ساکت نمونین .
        یه کم هم به جای تمرینات ِ استقامتی تمرین‌های انعطافی انجام بده . ( باشگاه!!!!) ;). بالاخره هر ازدواجی نیاز به انعطاف‌پذیری داره .تغییر ؛ خیلی خیلی خیلی سخته ولی ایمان دارم غیر ممکن نیست .
        پ.ن 3 هم مشخص بود شوخیه . منم میخواستم بگم تیکه ننداز !!! 😉

        1. مطمئن باش براش تلاش کردم
          ظاهرش جالبه از دو دنیای متفاوت گفتن برای هم حرف زدن
          ولی اولاً دنیای اون تعریفی زیادی نداره، و دوماً دنیای من رو در صورتی می شه تعریف کرد که مورد علاقه طرف باشه یا حداقل بخشی ازش باشه

  9. ببین الهام! من فکر میکنم -نمیگم مطمئنم چون من خودم تجربه نکردم- مشکلاتی که تو زندگی آدما پیش میاد -منظورم مشکلات زن و شوهری هست- تا حد خیلی زیادیش به دو طرف مربوط میشه. و اینکه اگر واسه یکی یه مسئله ای پیش اومد، اون یکی چطوری برخورد کنه و چطوری جلوش رو بگیره و مشکل رو حل کنن یا اینکه بال به بال مشکله بده و بدترش کنه.
    بهتر از هر کسی از ماها تو خودت و آقای میم رو میشناسی، شما دو تا خودتون میتونید که مشکلاتی که پیش میاد رو انتخاب کنید که 1- یا حلشون کنید، 2- یا بال به بالش بدین و بدترش کنید.

  10. ansherly می‌گوید:

    الهام جان
    رنجت رو کاملا میفهمم ، ولی یه چیزی ، الان شما شش ساله که با همید ، حتما آقای میم تورو شناخته و قبولت داره ، اصلا از کجا معلوم ایشون عاشق همین خصوصیات الهام شدن که الهام داره ازشون گله میکنه ؟ قبلا هم گفتم ، 6 سال زمان کمی برای با هم بودن نیست ، به نظر من کنار هم موندن تو شرایط دوستی از ازدواج سختتره ، یعنی اگه قرار بود آقای میم ازت خسته بشن حتما تو دوران دوستی برای ترک تو آزاد تر بودن تا ازدواج ، اگه آقای میم نیاز به علایق مشترک با شما داشتن این خودشو تو دوستی بیشتر نشون میداد تا ازدواج ، به نظر من این قدر نگران نباش و روز قشنگ عروسیتو با این نگرانی ها خرابش نکن ، آقای میمی که 6 سال با شما تو شرایط سخت دوستی موندن حتما سالها کنارت احساس خوشبختی خواهند کرد …
    شاد ترین عروسی دنیا رو برات آرزو میکنم

  11. زنبق دره می‌گوید:

    ممنونم الهام جان بابت کامنت با محبت تان. امیدوارم به خوبی از پس مدیریت شرایط بربیایی. واقعیت نگری بدون اضطراب بیهوده خودش یک موفقیت به حساب می آید.

  12. من کامنتهای دیگه نخوندم، شاید دیگران هم اینو گفته باشن:
    من شخصاً خودم اصلاً خوش ندارم که کسی جای من تصمیم بگیره و فکر کنه و حرف بزنه و نظر بده. راستش بعید میدونم که افراد زیادی هم بتونی پیدا کنی که از این دیدگاه مثل من نباشن!
    خب آقای میم هم یکی از اونهاست. خودت داری میگی شناختی ۶ ساله از هم دارین. معلومه که دوست داشته و از بودن باهات لذت میبره که ادامه داده و حتی تا ازدواج هم اومده با اون همه تفاوتی که گفتی. پس اینو به خودش واگزار کن که از زندگی چطوری لذت ببره چون انتخاب خودش بوده و هر کسی خوشبختی خودشو خیلی دوس داره.
    بنظر من شما بیشتر روی این فوکوس کن که خودت چطوری از زندگی لذت ببری و شاد باشی. چون لذت و شادی از جنس چیزهایی هستند که میتونی با به اشتراک گذاشتنشون اونا را بیشتر کنی. 🙂

    خیلی خب خیلی خب نمیخواد بزنی ❗ خودم الان ضربدر قرمز را کلیک میکنم! 😛

    1. در مورد کل کامنت، حرفهامو توی متن و جواب به کامنت ها زدم، اما در مورد این بخش:
      «چون لذت و شادی از جنس چیزهایی هستند که میتونی با به اشتراک گذاشتنشون اونا را بیشتر کنی»
      دوستش داشتم و امیدوار کننده بود. این کارو خواهم کرد. متشکرم

  13. Alchemist می‌گوید:

    سلام
    اگه اینهارو قبلا نوشته بودید جواب داشتم اما حالا نه.
    اگه یک نفر دیگر رو که مثل خودتون میشناسید معرفی کنید. فکر میکنم به درد هم بخوریم.
    بای

  14. راستش الهام این چن وقته که موضوع عروسی و اینا جدی شده منم همش تو همین ترسم!حتی با مامانم در موردش صحبت کردم!شده در روز چند ساعتی بهش فک کنم هِی نگرانیمم در موردش بیشتر شده!من اصن نمیدونم چه باید کرد!شاید چون نگرانی و ترسم برای آیندت از یه دوست یا یه آشنا خیلی بیشتره و اجازه درست فکر کردن بهم نمیده…

  15. درود
    دوست عزیز تو همه چیز و میدونی! شناخت کاملی از خودت داری و ازشریکت! والبته ترسهای منطقی که هر کس قبل ازدواج داره! اما دوست من برای کسی که اینقد خوب همه چیز و تجزیه تحلیل کردنظر دادن سخته!فقط می تونم بگم دلواپسی هات رو کنار بذار.

  16. خب صبر کردم داستان دنباله دارت تموم بهش…
    🙂
    من فقط از یه چیزی مطمئنم اونم اینه که ما هیچ وقت نمیتونیم اینده رو پیش بینی کنیم… وقتی فردا رو نمیتونیم چند سال بعد که جای خود داره… از قرار تو به اقای میم علاقه داری و در حال حاضر هم خوب کتار میایید…
    پس به عقیده ی من مثبت فکر کن… خوش باش و با روحیه برو جلو… چه میدونی چی پیش میاد… زندگی بازی های عجیب و غریب داره…
    بذار وقتی یه اتفاقی افتاد اونوقت راجع بهش فکر کن…

      1. نمی‌خوام فکر کنی بی‌ربطه . توضیح بیشتر ندم بهتره . شاید دلیل عمده‌ش که خیلی چیزها رو متعاقب خودش داره همین باشه .
        ایشالا هر چی صلاحه پیش بیاد .

  17. آقاي ميم می‌گوید:

    ممنون از دل نوشتهات . تمام حرفات رو نوشتي و منم خوندم. آدما دوران متفاوتي دارند گاهي اوقات اوج لذتند و گاهي كوه غم و غصه
    اين دوران هاست كه ميشه گفت تعادل به زندگي مي دن و آدمو به فكر ميندازن كه واژه اي به نام صبر وجود داره كه مي تونه غصه ها رو به شادي و اميد تبديل كنه هر كس سليقه اي داره و در مجموع آدما متفاوت از يكديگر زندگي ميكنند ( البته استثنا هم هست)ولي تمايل به يكي شدن باعث ميشه كه علايق و نظرات اون كسي كه براشون دوست داشتني و عزيزه قابل احترام باشه وقتي كه من مي دونم كه علايق تو باعث شادي و لذتت ميشه و تويي كه از تمام دنيا واسم با ارزشتر و عزيزتر هستي هيچ وقت نميخام كه باعث اذيتت بشم شايد گاهي اوقات بر اثر برخي مشكلات واقعا نتونستم كه راضيت كنم اما هميشه آرزوم بوده كه خوشخالت كنم و در غصه هات شريك باشم.
    قبول دارم تناقض وجود داره اما ميشه اونو رفع كرد مشكلاتي هم هست ( ميدونم كه فكرت كجا ميره الان) درست فكر كردي واسم خيلي مهمه كه همسرم هميشه و همه جا دركنارم باشه نه از روي اجبار و با قيافه اخمو و نه اينكه بخاطر دلخوشي من بلكه به خاطر اينكه دركنارم هست خوشحال باشه اگه يادت باشه روز قبل عقد بهت فقط يك كلمه گفتم، گفتم ميخوام تو زندگي همراهم باشي به عنوان همسر
    اين كلمه همراه واسم خيلي معني داره (ببخشيد من مغرور نيستم ميدونم كه متناسب با حركات تو من هم بايستي كه به خواسته هاي تو احترام بذارم)چه تو خونه ، چه بيرون ، چه در جمع و چه در تنهايي . مطمئن باش اينقدر واسم عزيزي كه هر كاري كه ازم بر بياد با جون و دل برات انجام ميدم نمي تونم كه مثل تو باشم اما سعي مي كنم با لذت و با تمام وجود سليقه هاتو انجام بدم كه هم تو لذت ببري و هم خودم. ميدوني كه عادت به كاري از روي اجبار ندارم و چون نظر و سليقه هات برام ارزش داره اين كار رو انجام ميدم و خسته هم نميشم . 6 ساله كه مي شناسيم و همه جا در كنارت بودم و شايد گاهي دلخوري و ناراحتي پيش اومده اما هيچ وقت از دستت خسته نشدم و برام عادي نشدي انتظاراتي هم ازت دارم، دوران «من» بودن تمام شد، «ما» شديم پس بايد باهم و دوتايي زندگيمونو بسازيم منم تمام سعيم رو ميكنم اون چيزايي رو كه تو ميخواي برات فراهم كنم
    از همه دوستان هم بخاطر نظرات و پيشنهاداتشون تشكر ميكنم و از الهام گلمم معذرت مي خوام كه پرحرفي كردم و گله
    دوستت دارم

    1. گله نکردی، یا من که ندیدم. فقط همون موضوع همراهی در مهمانی بود که جدید نبود و دیگه پوستم نسبت بهش کلفت شده!
      نسبت به ظرفِ حرف زدن نرمالت، آره می شه گفت این یه جورایی پر حرفی بود، اما چقدر شیرین بود… گاهی پر حرفی کن لطفاً!
      امیدوارم آینده همینقدر خوب باشه که تو نویدش می دی. توی پست گفتم، اینجا هم تکرار می کنم، بلدم چجوری خوش باشم، وقتی خوش تر هستم و روی ابرهام که تو هم خوش باشی، امیدوارم باشی.
      منم دوستت دارم، و خودت می دونی کی بیشتر.

  18. کامنت آقای م رو که خوندم چشام بی اغراق پر از اشک شدن و از ته دل برای خوشبختیتون دعا کردم.
    آقای م… مواظب الهام ما باش. بین جوونای همسن و سال خودش خیلی تکه. شایستگی بهترین ها رو داره.
    شما هم از نوشته ت اینطور بر میاد که قطعا یکی از این بهترین ها هستی.
    شاد باشید.

  19. rozita می‌گوید:

    خیلی خوبه که آقای میم هم نظرشو در باره کامنتت نوشته این خودش جوابیه برای همه ترسهایی که ازشون گفتی . کلی خیال آدم راحت میشه . هروقت تو زندگی دیدی که دارن کم رنگ میشن یا یادتون میرن. شب با هم این کامنتو بخونین . دو باره برمی گردین به همین حال و هوا. دقایق خود را با عاشقانه ترین لحظات پر کنید. خوشبخت باشید.

  20. سلام
    يه دنيا حرف دارم برات و در مورد چيزايي كه نوشتي… ميدوني كه خيلي وقته ميخونمت و حتي چند ماه پيش هم از طريق همين كامنت با هم صحبت كرده بوديم در مورد ازدواجت …. از طرفي به طريقي دور ا دور هم ميشناسمت….خيلي دورادور….. پس به خودت فشار نيار از كجا كه اصلا مهم نيست از كجا ميشناسمت….
    الهام باور كن خيلي حرف دارم كه مطمئنم خيلي به دردت ميخوره … ببين نگفتم فكر مي كنم گفتم مطمئنم به دردت ميخوره ….. ولي الان تلخم … بيش از هر وقت ديگه تو زندگيم تلخم و نميخوام اين تلخي رو حرفايي كه ميخوام بهت بگم تاثير بذاره … ولي اينو بدون كه خوب خوب ميدونم چت شده … واسم دعا كن از اين حال و احوال بيرون بيام تا بيام برات بگم همه ي اون چيزي رو كه بايد بدوني ……

  21. مهدی می‌گوید:

    می خواستم همه نظرات رو بخونم بهد یه نظر جامعه بدم؛ دیدم حس اش نیست.
    اول فکر کردم قراره ازدواج کنین بعد که فهمیدم ازدواج کردین کلی ذهنم مشغول شد.
    کلی نظر مختلف داشتم که بگم؛ آدمی هم نیستم که بگم خوب میشه یا براتون دعا می کنم؛ چون به آینده اعتقادی ندارم. زندگی ما حاصل گذشته مااست.
    اما من یه جایی خوندم طرفای ماجرا بشینن 500 تا از ویژگی ها و علایق شخصیشون بنویسم بعد با هم مقایسه کنن اگه 300 تا بیشتر مشابه بود؛ مبارکه.
    فکر کنم این تنها کمکی بود که می تونستم بکنم شاید بعدا» بهش برسی یا بعدا» بدردت بخوره.
    ببخشید اگه دست خالی پیام می ذارم؛ ولی احساس کردم باید یه چیزی بگم؛ یه کمکی بکنم؛ یه حرفی زده باشم

  22. الهام گفتی که می ترسی بعد از مدتی باعث یأس بشی.
    باید بهت بگم آدم حتی اگه ایده آلش رو هم پیدا کنه، ممکنه خسته بشه بعد از مدتی.
    خیلی از نویسنده ها معتقدن به اینکه رابطۀ زناشویی بر تحمل کردن و سازگاری استواره. یعنی اینکه به عقیده شون دو نفر هر چه قدر هم که همدیگه رو بخوان و واسه هم عالی و به به باشن، بعد یه مدت دل هم رو می زنن یا اصلاً از همدیگه بدشون می آد. نمونه ش فیلم «Closer» یا برجسته تر از اون، شاهکار میکل آنجلو آنتونیونی: «Eclipse». (حالا نیومدم اینجا واسه ت تاریخ سینما بگم!;) )

    سوال اول من اینه که هدفت از ازدواج چیه؟ می خوای طعم عشق رو بچشی یا اینکه یه نقطۀ آروم و گرم و نرم -یه پناهگاه داشته باشی که هر وقتی بهش پناه بیاری و تا آخر عمر باهات بمونه؟

    و سوال دومم اینه که به چه دلیلی 6 ساله که آقای میم رو در مقام دوست پسر توی زندگیت جا دادی؟ تو می گی که علایق مشترکی ندارین و یه جورایی دو قطب یه باتری هستین. خب چه طور رابطه تون 6 سال به طول انجامیده؟

    ازت می خوام به این دو سوالم جواب بدی.
    در ضمن من اصلاً نظری در مورد درستی یا نادرستی ازدواجتون ندارم چون این مسأله در فهرست 5 مشکل عظیم بشریه به نظرم و فعلاً آدمی به سن من می تونه چندتا فرضیۀ ساده و ابتدایی در موردش بده. فقط اگه می خوای برای هم خسته کننده نشید و اون ترست این قدر جدیه، با آقای میم رو در رو و کاملاً صریح صحبت کن و ببین جفتتون آدم آداپته شدن واسه هم هستید یا نه؟ می تونید سازگار کنید خودتون رو تا به هم نزدیک تر بشید و همدیگه رو تحمل کنید؟
    ته – توش رو در بیار. 😉

    1. مهدا من هم خدارو می خوام هم خرمارو
      الان هم عشق رو دارم در بالاترین درجه اش. فقط شاید توی ابرازش در اون حدی نباشه که دلم می خواد وگرنه از دلش خوب خبر دارم.
      پناهگاه امن و همیشگی رو واقعاً می خوام.
      در مورد اینکه چطوری 6 سال ادامه داشته و حالا یهو نگران عادی شدن و دلزدگی شدم، توی متن و کامنت ها توضیح دادم، اینجا در یک جمله تکرار می کنم: مشکلات زیر یک سقف فرق می کنه با بیرونش.

  23. محمود می‌گوید:

    همین که مسأله خوب صورتبندی شده یعنی بخشی از مسأله حله. خیلی وقتا دو نفر با هم مشکل دارن و نمی دونن مشکلشون دقیقاً چیه. و شاید سخت بتونن مشکل رو حل کنن. اما الان شما حواستون به یه چیزایی هست. این خوبه.

  24. بنده در حد نظر دادن به این موضوع نیستم ولی توصیه میکنم مبادا برای پیدا شدن وجه مشترک به طور ظاهری خودتون رو عوض کنید…

  25. atash می‌گوید:

    Hi Elham,
    I’m going to tell you about my own story. Its kind of similar to yours
    I was going out with my boy friend for 3 years, then I find a job in the same city that he was living. and I had a choice to go and live with him or get my own place
    Although it was so «googooli magooli» and cute to live with your boy firend, but I wasn’t sure if that is the right things to do. 1- I was thinking i want my own space, I want to do my own stuff, my own «aramesh» my own time…..
    2- I was so afraid of getting board when I’m living with him. ( this is like vise versa of your case) my home and my familly was a busy place, always some thing is going on. and i was always worried that i won’t have any thing to say , and what i want about with him, i was worried i would get board and leave him
    This was always one of my scary dreams, that i get so board that one day i would just leave and won’t come back again….
    Then we start living together, right now its almost a year that we are living together
    The first few months, beacuse of my fear, I always had that feeling that i was scared of, so what should i do right now, i want to leave, i’m board, i can’t stand him any more, I want my [privacy. or the time that he had/he still has stuff to do, and I thought I’m the extra person around and i have to go….

    In those time, it was always good to go home to my parents place for a day, to refresh, to have my own space, and finnally to miss him again. you know in the first few months, i was becoming like a balloon that would explode any time, , and some times elavng the house, going to my parents, or going for a long walk or ….. helps to decrease the pressure.
    But you know, I adjust, I find out the stuff i was afraid of , are not as bad I used to thought, ( like you I always try to imagine the worst, and make my self ready for worst, and yeah, my boy freind and my best friend alway tell me the worst may not come, why do you drive yourself crazy for it? and I used to thought by not thinking about a problem you can ignore the problem and on my unconscious brian i thought I’m the very smart person, who is trying to solve the future problems..
    but yeah, you shouldn’t be that worried for things that has not happen, beacuse when it happens, you may not be the exact person who you are now, and at that time you have different strategy to solve the problem. this ,doesn’t mean you should ignore the problem now, but you can acknowledge it, and have some back up plans, but at this point leave it for future, and when it happens to solve it.
    you know, right now, I adjusted my situation, I don’t feel board as that much, or when i feel board, i try to come up with some idea, to improve my life and do stuff that I like, rather than thinking i should leave him..
    you knwo when you start living together, you can see that things are not as bad as you thought, for me ti wasn’t as boring as I thought,
    i even had the feeling that oh, ok all the attraction is over between us, and now its time to find some one else , or to leave, but then few days/ few weeks later i feel the attraction, or i feel some thing exciting about him.
    you know if you guys know each other for 6 years, and still like spending time with each other, and still haven’t got board, you can for sure continue doing that..
    and worst case senario, if it didn’t work out in 10 – 20 years later, then you at least have 10-20 years of good time, and enjoying the life with some one else…
    you know you don’t have to enjoy doing the exact the same thing, and as long as you don’t want him to enjoy the same movie or books you enjoy, and he doesn’t want you to hang out with his familly when you don’t want to. It should be fine. living together doesn’t mean you guys should enjoy the same thing together, it just means you should enjoy the time you are spending together. The quantity of the time is not important, its the quality

  26. شاید این غم که ز او بیزارم

    این همان عاشق زارم باشد

    شاید امشب که از دلشوره پرم

    همین فردا صبح امید وصالم باشد

    شاید این ضربه که بر لوح دلت میکوبم

    آخرین دروازه شهر امیدم باشد

    شاید این اشک که از چشم دلم میبارم

    این همان بوسه شامم باشد

    شاید این شعر که بر لوح وقلم میکوبم

    فرصت آخرین کلامم باشد

    لینکش اینجاست
    http://vishtasba.blogfa.com/post-72.aspx

  27. سلام…
    اول باید بگم که با دیدن این همه پست دهنم این هوااااا باز موند!
    راحت بگم..قبل تر ها فکر می کردم ازین مینیمالیست های روزگاری !..حرف ها رو می پزی و هر کودوم که خوش طعم تر می شه پست می کنی!..واسه همین با دیدن این 4 تا پست آخرت کلا احساس یه آمپول هوا کردم!
    تمام پست هاتو رو با دقت خوندم..بعضی جاها عمیقا حست کردم..چون صحنه هایی از لحظه های خودم بود…ولی مسیری که داری می ری و اینکه دچار پیچ های احساسی و عاطفی زندگی شدی واسم جالبه..الهام جان..فقط می تونم بگم آدمی زاد به دو علت از بقیه موجودات 2 پای خدا مستثنا شده..یکیش عقلشه و اون یکی احساسش…اما من یکی دیگه هم اضافه می کنم..اونم انعطافشه!..انعطافی که این دوتا رو لاجرم مثل دو خط موازی نمی کنه…گاهی اوقات مقطعشون می کنه…
    زندگی..اونم از نوع مشترک..بعضی وقتا اون گوشه های پنهان وجودتو که سالها خواب بوده بیدار می کنه…به الان نگاه نکن..قدرت انعطاف آدمی خیلی بیشتر ازین حرفاست..تازه اوله راهی..یه نفس عمیق بکش و به نوری که از پنجره ی زندگی میاد لبخند بزن دوست من….

    زندگی ات شاد

  28. خواهر وسطی می‌گوید:

    چند روزی با خودم کلنجار رفتم تا شاید بتونم چیزی بگم
    که خودت ندونی وبدردت بخوره اما سردرگم شدم
    من وهیچکس دیگه نمیتونیم نظری بدیم حتی خودتم تا باهاش
    مواجه نشی نمیتونی هیچ قضاوت ویا پیش بینی بکنی
    واقعا این که میگن مثل هندونه دربسته میمونه درسته
    ولی شعار خودمن در مقابل کسی که دوستش دارم اینه

    باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد

    وهمیشه یادمون باشه

    زنوگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود

    امیدوارم خوشبخت بشید وهمیشه خوشحال

  29. من هر چهار قسمت این سری رو خوندم،
    اینطور که فهمیدم آقای میم قبلا دوستت بوده و حالا بین بد و بدتر(ازدواج با مستر ام و ازدواج نکردن باهاش)؛ بد رو انتخاب کردی.؟ و حالا ترس از یکنواختی داری، چون زیر یک سفقف زندگی کردن و فامیل بودن با دوست بودن زمین تا آسون فرق داره.؟

    روم نمیشه راه حل ارائه ندم و فقط بگم «زندگی نامه ات رو خیلی زیبا و جذاب نوشتی؛ من تاحالا حوصله نکرده بودم اینهمه متن رو یکجا بخونم :دی»

    1. نه اشتباه فهمیدین. ازدواج کردن یا نکردن با آقای میم، بد یا بدتر نبود. اصلاً بد نیست این قضیه. فقط تقابل تضادهاست و تضادها به معنای بدی نیستند.
      در مورد ماجرای فامیلی هم ماجرا رو اشتباه متوجه شدین کلاً که چون مفصل توضیح دادم دیگه توی کامنت باز تکرار نمی کنم.
      در مورد جذابیت هم، متشکرم، لطف دارید.

  30. سلام
    همه پست هات رو خوندم دختر.انگار دارم دفتر خاطرات خودم رو می خونم.رنجی که می بری همان رنجی است که می برم.سرگرمی های 4 گانه مان مشترک است.البته اوضاع من و الف کمی متفاوته- بین مااون ساکت و آرومه و من شر و شورم بیشتره- اما الهام باور کن درد مشترکی داریم این که من شاید در روز 10 کلمه هم باهاش صحبت نکنم و اگه بیشتر شد دعوامون می شه.من و الف شاید زیادی در خود فرو رفتیم و تقسیم دنیاها برامون سخته.موندم چه کنم با این همه فاصله؟

  31. سلام.خوب کردی.می دونستم کامنتم غیر مرتبط می شه ولی کامنت دونی این پست برام باز نمی شد.منم تو پست بعدی گذاشتم.
    اون روز نشستم که سه تا نقطه مشترک واسه خودم و الف بنویسم. بعد از یک ساعت هنوز داشتم به یه صفحه نگاه می کردم که فقط یک جمله توش توشته بودم.آخر هم سه تاش رو نتونستم پر کنم.من و تو دوتایی مون می دونیم مشکل وجود داره. اما به نظرم اگه حلش نکنیم ما هم مثل همه اون looser هایی می شیم که نفهمیدن مشکل شون کجاست.
    پ.ن : من همیشه در مقابل الف صبوری می کنم.اما متقابلش ر از اون کم دیدم.تو چی؟ بین شما کی صبوره؟

  32. سلام
    کامل خوندم ولی مسافرت بودم و نشد زود نظر بدم .
    عقیده من اینه که دو نفر وقتی حس می کنن که می تونن نیازهای همدیگر رو برطرف کنن به طرف هم کشیده میشن . اما کنار هم موندن اون دو نفر بستگی به جهت تغیرشون در طول زمان داره یعنی تنها در صورتی دو نفر با عشق و علاقه کنار هم میمونن که توی یک جهت تغییر کنن . البته میشه 40 سال دو نفر همدیگر رو تحمل کنن همین کاری که خیلی از پدر و مادرها دارن انجام میدن .
    می خوام بگم هیچکس نمی تونه بگه که آینده شما چی میشه فقط زمانه که تعیین میکنه .
    واضح است که نوشته بالا نظر شخصیه بنده است و هیچ ارزش دیگری ندارد 😀

  33. me می‌گوید:

    سلام
    همشو خوندم
    همین الانم با وبلاگت آشنا شدم
    پیشنهاد می کنم باهاش ازواج کنی
    نگران نباش

  34. 4تا پست رو قبلا خوندم ولی دوس نداشتم نظر بدم
    ولی شاید بعدا اومدم نظر بدم …
    خودمم هم ذهنم درگیره. نمیتونم درست فکر کنم!!

  35. pej می‌گوید:

    خوب میخواستی بری دنبال یکی که مثل خودت باشه.
    شما دخترا جدیدا یاد گرفتین مردارو بیچاره کنین.
    وقتی میبینین به دردتون نمیخورن یا عادی شدن زود میگین طلاق میخواین.
    پسر بدبختم هر چی میزنه تو سرش خودش که طلاق نگیرین شما میگی نه.من نمیتونم.
    من فمینیسم هستم ولی زنهایی که انسان باشن نه به بهانه های بیجا.
    یا ازدواج نمیکردی و فوبیای ازدواج نکردن رو تحمل میکردی یا وقتی ازدواج میکنی پیی همه چیزو میمالی به تنت.

    1. کامنتت رو تائید کردم که بقیه خوشحال بشن که شعورشون اینهمه بیشتره!
      دلم می خواد جواب کامنت بدم ولی می بینم هرچی بخوام جوابت رو بدم در متن توضیح دادم! یعنی واقعاً توی کف موندم جنابعالی یا این چهار پست رو نخوندی یا تورق سریع کردی!
      جنابعالی کلاً نفهمیدی من چی گفتم و طبعاً باید روی ضربدر قرمز کلیک بفرمایید.
      من باب ذکاوت و سوادتون هم عزیزم، همون بس که توی این جمله شیکتون به جای استفاده از «فمینیسم» باید از «فمینیست» استفاده می کردید!
      به امید عاقبت به خیری شما و ما!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s