از رنجی که می برم – سه

می خواهم قبل از روز عروسی یک چیزهایی بگویم (بنویسم؟)، که تکلیفم را با خودم – حداقل – روشن کرده باشم. که با خیال راحت بتوانم به خودم بگویم «نگی نگفتم». من اصلاً اینطوری ام، به قول آقای میم، دست پیش را می گیرم که پس نیفتم. چون دلیلی نمی بینم چیزی را که می شود امروز مشخص کرد و دانست، بگذارمش برای فردا. این حرف ها در یک قسمت تمام نمی شود، بنابراین تند نروید و زودی ته ماجرا را نخوانید و کامنتش نکنید. در لحظه باشید، کامنتتان مال همین پست باشد لطفاً، نتیجه گیری و قضاوت را بگذارید برای پست آخر که قصدم از نوشتن مشخص می شود. در این چند پست من و آقای میم را هم (بالاجبار) بیشتر خواهید شناخت!

———-

آقای میم که به دنیا می آید خودش را نوه اول پسری می بیند، سلطان قلب ها! 2 جفت مادربزرگ و پدربزرگ، 4 تا خاله، 2 تا دایی، 2 تا عمو، یک عمه. دو سال بعدترش خواهر دار می شود و 5 سال بعدتر برادر دار. مامان جوانی هم دارد بزنم به تخته. زاد و ولد اقوام بالا که تمام می شود (البته هنوز یکی در راه دارند): دختر خاله / پسرخاله هایش سرجمع 13 نفر، پسردایی / دختردایی هایش سرجمع 6 نفر، پسرعمه / دختر عمه هایش جمعاً 4 نفر، پسرعمو / دختر عموهایش جمعاً 5 نفر می شوند.

گیج نشو، همه این ها را جمع بزنی به اعداد 9 فامیل درجه یک و 28 فامیل درجه دو می رسی. روی هم 37 نفر فامیل که حداقل بالقوه پتانسیل رفت و آمد و قاطی شدن و شوخی دستی کردن دارند. (عدد من را اگر داری زور می زنی از پست اول به یاد بیاوری، 11 بود).

آیا توضیح بدهم که تو وقتی یک گروه زیادی بچه همسن و سال که پدر و مادرت به آن ها اعتماد دارند دور و برت هست نه با خودت تنها زیرزمین می روی نه پشت بام نه انباری نه کتاب هایی که قد فهمت نیست می خوانی و نه اصلاً تنها می مانی که بخواهی خودت را حبس کنی جایی؟ نه توضیح نمی دهم، خواننده باید عاقل باشد!

6 سال است با همیم، با آقای میم منظورم است. هیچوقت نگفت من فلان کتاب را خوانده ام، نشان به این نشان که فلان کوت (نقل قول؟) را بیاورد؛ هیچوقت ازش نشنیدم که من فلان بازی ویدئویی را کردم، نشان به آن نشان که کنترا وقتی پشتک می زد شکل گلوله آدامس می شد، یا وقتی تتریس به فلان وضع کشیده بود اشتباه کردم و گیم آور شدم، هیچوقت به من فیلم پیشنهاد نداد، نشان به آن نشان که فرق راکی و رمبو، فرق اسکورسیزی و تارنتینو، فرق درام و ساینس – فیکشن را نمی داند؛ به ندرت سر آهنگی (مثل من، مثل بچه ها) سر ذوق آمد، هرگز با هیچ آهنگی همخوانی نکرد (مثل من که سرش را دائم با صدای زیر و روی آهنگ شدن می برم). قضاوت نکنی ها، هنوز زود است. من نمی گویم چون این هارا نمی داند یا دوست ندارد نقص دارد، یا بد است یا من چه خوبم. یک پست دیگر باید صبر کنی.

در عوض، آقای میم عاشق رفت و آمد است، عاشق جاهای شلوغ، عاشق مهمانی و بودن توی فامیل. نمی گویم من اجتماعی نیستم، به شهادت اطرافیان اتفاقاً رفتار اجتماعی ام خیلی بهتر از رفتارم با نزدیکانم است، به قولی از دور دل می برم و از نزدیک زهره! کلی بگو و بخند و شاد و نکته سنجم در جمع، کلی با ادب و ماخوذ به حیا ام قاطی غریبه ها (غریبه ها هرکس جز مامانم و خواهرهام و بچه هاشان و آقای میم)، ولی در عذابم. اگر مهمانی از 6 عصر شروع می شود تا 1 شب، من دلم می خواهد 8 برسم و 12 بیرون آمده باشم. کم طاقت می شوم توی شلوغی، قاطی حرف های تکراری و حرف از شهین و مهین، توی لباس های آهار دار پلوخوری.

به خاطر همین ها هم هست که دوست را بیشتر از فامیل دوست دارم. هرچه باهاش راحتتر باشم می پوشم و می روم، چون خودم دستچینش کردم علایقمان مشترک است و کلی حرف مشترک، جوری که حوصله هیچ کداممان سر نرود داریم با هم بزنیم. تاحالا توی محفل دوستانه هم بیشتر از 3 – 4 ساعت نبوده ام، نمی دانم طاقتم برای این یکی چطوریست. مطئنم دیر نمی روم، ولی اینکه کی دلم می خواهد برگردم را نمی دانم. یک چیزی که برای من اول آشنایی مان عجیب بود و حالا هم هست این است که آقای میم هیچ دوستی، با تاکید می گویم هیچ دوستی بیرون از فامیل ندارد! با خیلی ها سلام و علیک دارد و شناس است، اما برای هیچکدام از لفظ «دوست» استفاده نمی کند، بالاترین درجه ای که ممکن است برسند برایش «آشنا» است. با هیچکس جز خانواده و فامیل بیرون غذا نمیخورد، سینما و کنسرت و تاتر نمیرود، پارک حتی! (از اینها، حتی با فامیلش، فقط پارک را دیده ام در این 6 سال! یعنی نه با خانواده اش، نه با فامیلش، نه با دوستان نداشته اش، نه حتی خودش تنهایی) مثال برنم برایتان تا بیشتر بفهمید:

  • من: به علیرضا بگم ببینم می تونه کمک کنه؟ آقای میم: کدوم علیرضا؟ من: دوستم دیگه
  • آقای میم: می گم این پسره هاشم بیاد، آشناست، شاید تخفیف بده.
  • من: هیچجوری از توی اینترنت آنتی ویروسی که می خواستم گیر نیاوردم. آقای میم: میثم آشناست، میگم برات بگرده.

جبر زمانه این بود که خانواده آقای میم حدود 10 سال پیش به تهران مهاجرت کردند تا مامانش پیش مامان بزرگ و خاله هایش باشد. می گوید آنجا دوست داشته، ولی من فکر می کنم با آن ها هم در حد آشنایی بوده. مگر می شود کسی مزه داشتن دوست را چشیده باشد و یکهویی اینطوری مزه اش را کنار بگذارد!

شما با فردی با این مشخصات دوست می شوی؟: غیر جینگول، افتاده، آرام، دست و دلباز، مهربان، اهل گشت و گذار، دهن پاک (فحش نقل هر سه دقیقه اش نیست) و چشم پاک. این مشخصات آقای میم است توی رفاقت (حداقل با من). بدون دوست ماندن این آقا برای من معماست!

    ———–

پ.ن 1: نتیجه گیری توی پست بعدی. ممنون که این همه تحمل کردید.
پ.ن 2: دوست دارم اگر هرکدوم اینهارو قبول نداره بیاد کامنت بذاره برام
پ.ن 3: دلم نمی خواست دیگه ادامه بدم، ولی واقعاً به نتیجه گیری نیاز دارم برای همون که بعداً به خودم نگم نگفتم، و هم چون امیدوارم کسی همفکری کنه و مشورت بهم بده.

Advertisements

از رنجی که می برم – دو

می خواهم قبل از روز عروسی یک چیزهایی بگویم (بنویسم؟)، که تکلیفم را با خودم – حداقل – روشن کرده باشم. که با خیال راحت بتوانم به خودم بگویم «نگی نگفتم». من اصلاً اینطوری ام، به قول آقای میم، دست پیش را می گیرم که پس نیفتم. چون دلیلی نمی بینم چیزی را که می شود امروز مشخص کرد و دانست، بگذارمش برای فردا. این حرف ها در یک قسمت تمام نمی شود، بنابراین تند نروید و زودی ته ماجرا را نخوانید و کامنتش نکنید. در لحظه باشید، کامنتتان مال همین پست باشد لطفاً، نتیجه گیری و قضاوت را بگذارید برای پست آخر که قصدم از نوشتن مشخص می شود. در این چند پست من و آقای میم را هم (بالاجبار) بیشتر خواهید شناخت!

———-

دوران دبیرستان و هنرستان می رسد. مامان بزرگ حاضر در خانه هم مرده و ما آن 3 طبقه و نیم را داده ایم یک واحد آپارتمان گرفته ایم چون دیگر من مانده بودم و مامانم و آن همه خانه. حالا من دیگر یک اتاق واقعاً خصوصی دارم که درش را می بندم حتی! دهه شصتی ها می دانند این چه نعمتی ست. من و مامان عاشق و معشوقیم و فقط همدیگر را داریم. تا دیپلمم را می گیرم و از زندگی روتین آزاد می شوم و می توانم بیشتر با مامان گشت و گذار کنم، یعنی چند ماه بعد، بابا بازنشسته می شود و می آید می نشیند ور دل ما. بابایم آدم بدخلق و بدقلق و گاهاً بددهنی ست. تازه دست بزن هم دارد، یا حداقل شاخ و شانه اش را که می کشد. من این آدم را نمی شناسم. 17 سال بدون او زندگی کردم و نمی دانم حالا از زندگی ام چه می خواهد؟ توی قفس می شوم یکهویی، بابایم مامانم را از من می دزدد، من می مانم و اتاقم و کامپیوترم و کمی آقای میم که تازه چندماه است دوستیم. اولین دوست پسر جدی من (یکی تلفنی داشتم).

می روم دانشگاه، آنجا دوست همفکر پیدا نمی کنم. با هیچکس به معنای کلمه دوست نیستم. تازه برای دانشگاه رفتن سبیل و ابروهایم را باد می دهم (البته وقتی ما دبیرستان می رفتیم اکثراً آن هایی آن کاره بودند دست به صورتشان می زدند). آرایش؟ شوخی می کنی! نه که نگذارند، خودمم هم دنبالش نیستم. دانشگاه یا همه این کاره اند (همان کاره!)، یا هنوز نمی دانند خاویر سولانا کیست و این یعنی دوستی بی دوستی.

موازی با دانشگاه سر کار می روم. روی پاهایم بیشتر می ایستم. کلاً دختر ملوسی از آب درنیامدم. پسر می زنم تا دختر، راضی ام. در این دوران می فهمم فیلم یعنی چه، فیلم دیدن چه لذتی دارد. این هم به آن سرگرمی هایم (کتاب، موسیقی، بازی، اینترنت) اضافه می شود.

یکسال است وبلاگ زده ام، باز دوست جدید پیدا کرده ام، دوست های خوب، آدم حسابی. فرق دوست بودن با «فامیل بودن و دوست بودن» این است که تو حق انتخاب داری، فوقش 2 بار طرف را دیدی دوستش نداشتی می گذاری اش کنار، ولی فامیل را چه؟ سالی یکبار که مجبورید هم را ببینید و تو هیچوقت نمی توانی کاملاً از زندگی ات پاکش کنی.

بابایم بالای 64 دارد، دلش نمی خواهد بداند بالای چشمش ابروست. ما حرفی با هم نداریم، جز سلام و خداحافظ. مکالمه مان در روز، به خدا، 5 خط (نیم خط مدل مکالمه ای که بعد از هربار عوض شدن متکلم می روند خط پایین) هم نمی شود. من ساکتم و با سرگرمی هایم سرگرم. مامانم جایی بین ما دوتا (من و بابا) گیر افتاده. سعی می کنم خیلی جلوی بابا آفتابی نشوم. ساعت هایی که بیرون اتاقم سرجمع می شود 1 ساعت در روز برای وعده های غذایی، آب خوردن و توالت! حس می کنی چقدر تنهایم؟ حس می کنی شکایتی ندارم و فقط راوی ام؟ حس می کنی عادت کردم؟ حس می کنی حتی راضی ام؟

———-

پ.ن 1: اینم خوندی؟ مرسی. چیزی نمونده به پست آخر برسم. پست بعد نه، پست بعدیش نتیجه گیریه. باور کن لازم بود اینارو بگم، که بعداً یادم نره و اگر کسی خواست قضاوت کنه همه چیز رو بدونه.

پ.ن 2: پست بعدی میرم سراغ آقای میم.

پ.ن 3: دقت کردید چندوقته آقای میم اینجا کامنت نمی ذاره؟ می خونه ولی دیگه دوستمون نداره. شاید خوشش نمیاد زندگی همسرش انقدر روی دایره باشه. خودم خوشبختانه هرگز در بند حرف مردم نبودم، در هیچ زمینه ای. و شدیداً معتقدم در دروازه رو می شه بست ولی… زندگیمو می کنم، آزاد.

پ.ن 4: مرسی از بچه هایی که پست قبلی کامنت گذاشته بودند ولی متاسفانه فقط یکنفر نظرش رو در مورد گذاشتن پست های دیگه ای بین این پست ها گفت که به اظهار نظر همون یکنفر احترام گذاشتم. آقای میم هم البته عجله دارن ببینن آخرش که چی؟

از رنجی که می برم – یک

می خواهم قبل از روز عروسی یک چیزهایی بگویم (بنویسم؟)، که تکلیفم را با خودم – حداقل – روشن کرده باشم. که با خیال راحت بتوانم به خودم بگویم «نگی نگفتم». من اصلاً اینطوری‌ام، به قول آقای میم، دست پیش را می گیرم که پس نیفتم. چون دلیلی نمی بینم چیزی را که می‌شود امروز مشخص کرد و دانست، بگذارمش برای فردا. این حرف ها در یک قسمت تمام نمی شود، بنابراین تند نروید و زودی ته ماجرا را نخوانید و کامنتش نکنید. در لحظه باشید، کامنتتان مال همین پست باشد لطفاً، نتیجه گیری و قضاوت را بگذارید برای پست آخر که قصدم از نوشتن مشخص می شود. در این چند پست من و آقای میم را هم (بالاجبار) بیشتر خواهید شناخت!

———-

وقتی به دنیا آمدم، دو تا خواهر داشتم با 14 و 16 سال تفاوت سنی. همبازی ام بچه های در و همسایه بودند. قبل از اینکه دبستان را تمام کنم دوتاشان هم رفتند به شوهر! من ماندم، مامانم و مادربزرگ پدریم، 3 طبقه و نیم خانه شمالی، یک کتابخانه 3 طبقه پر از کتاب آدم بزرگ‌ها، یک پشت بام با خرپشته، یک زیرزمین با ابزار کار بابام و بابایی که چهارشنبه ها عصر می آمد خانه و شنبه ها صبح، توی تاریکی هوا، می رفت، هر هفته. فکر کردید یک زن دیگر داشت؟ یا دو تا؟ یا راننده کامیون بود؟ خب اشتباه فکر کردید. بابای من مسئول بخش تاسیسات کارخانه لاستیک پیروزی بود توی ساوه، شهر صنعتی کاوه. بیست سال اینجوری کار کرد و همانجا زندگی کرد چون هر روز 5 عصر به سمت تهران راه افتادن و 8 صبح در کارخانه حاضر بودن نمیصرفید. بابا برای من یک غریبه بود، هست. مامانم بابام هم بود.

هنوز دبستان بودم که شروع کردم تنهائیم هام را با کتاب های که خیلی نمی فهمیدم پر کردم، با پلکیدن در ابزارهای بابا توی زیرزمین پر از سوسک و مارمولک نمور و ساختن چیزهایی و خراب کردن چیزهایی، با سکه بازی که ابداعی خودم بود برای وقتی که ظهرها مامان از مدرسه برمیگشت و خواب ظهر می خواست و سکوت (مگه نه اسپیرال؟)، با دوچرخه سواری توی کوچه با بچه ها، با سر به سر گذاشتن مامان بزرگم.

از فامیل اسم نبردم؟ اوه! خب فامیل برای من فقط تابستان ها معنی داشت. پدر من یکی یک دانه است، یعنی نه عمه نه عمو. مامانم یک برادر دارد و دو تا خواهر، جمع دخترخاله ها، پسرخاله ها و پسردایی هایم (دایی ام دختر ندارد) 8 نفر است که با آن 3 تا سر جمع می شوند 11 نفر فامیل درجه یک و دو، همگی هم همدان زندگی می کنند. تابستان ها یا ما چند هفته‌ای می رفتیم یا آن ها چند هفته ای می آمدند. تمام معاشرت فامیلی من در تمام این سال ها همین بود.

من کم حرفم چون بچه تنهایی ام که مامانش هم از قضا خیلی ازش بزرگتر است (40 سال). من بچه کم حرف تری می شوم وقتی می روم راهنمایی و توی سراشیبی تند بلوغ عادت به تنهایی و کم حرفی در من نهادینه می شود. هنوزم کتاب می خوانم با جدیت بیشتر، حالا دیگر تیتر روزنامه ها را هم موقع برگشتن از مدرسه با مکث جلوی باجه روزنامه فروشی می خوانم. کلاس اول و دوم هیچکس، با تاکید می گویم هیچکس چنین کاری نمی کند، از کلاس سوم دو سه تایی تک و توک می آیند برای روزنامه های ورزشی و عکس ها و خبرهای علیرضا نیکبخت واحدی (یا واحدی نیکبخت). اخبار می بینم روزی دو وعده، ظهر و شب. یکی از درس های کتاب فارسی مان دارد از تهاجم فرهنگی حرف می زند، از خود این کلمه استفاده نمی کند. آخر درس معلم می گوید فکر کنید ببینید این درس می خواهد چه بگوید؟ من چندلحظه مکث می کنم، بچه ها به چیزی که معلم گفت فکر نمی کنند، آن ها حرف های مهم تری دارند. اما بالاخره می‌گویم: «می خواهد استحاله را توضیح بدهد»، معلم با چشمانی گرد شده می پرسد «می‌دانی یعنی چه؟» می گویم «همان تهاجم فرهنگی». می گوید «بلدی این کلمه را بنویسی؟» می روم پای تخته و می نویسم استحاله. چشمان معلم گرد تر می شود. از هرکس می پرسم «خاویر سولانا» را می شناسی؟ می گوید نه. بعضی ها فکر می کنند شاید بازیگر یا فوتبالیست باشد. بهشان نمی گویم مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپاست (یکی دو سالی می شود که دیگر نیست)، چه برسد که بخواهم در مورد سخنرانی دیروزش باهاشان تبادل نظر کنم.

مثل دبستان چندنفری دوست دارند دوست باشیم ولی من دوست گلچین می کنم. یکی یا دوتا برای کل سال، ولی پرمایه. اما باز هم دوستانم مرا راضی نمی کنند! لابد از خود راضی ام. تازه جوجه اردک زشت هم هستم، خیلی ها هم دوستم ندارند چون درس های سخت سخت را معلم ها می دهند من روخوانی بلند بکنم چون روی کلمات غریبه تر، عین خر در گل نمی مانم و می خوانمشان بدون مکث. چون زبان انگلیسی ام نمره های بالا می گیرد، چون اجتماعی را قبل از درس دادن از بهرم. چون تاریخ را درک می کنم نه حفظ، چون الهامم.

سوم راهنمایی کامپیوتر می خرم، یک قدم خیلی گشاد به تنهایی درونم نزدیک تر می شوم. همان سال می فهمم بچه از کجا و چجوری می آید؟ همان سال به لطف اینترنت و گوگل کردن خیلی چیزهای دیگر را هم می فهمم. فکر میکنم تا به حال گلابی بودم و دنیا را ببین پسر! با همان دایال آپ دنیا را می بینم. شروع می کنم آهنگ گوش دادن به انتخاب خودم (نه ضبط اتاق خواهرم قبل از اینکه برود یا ضبط ماشین بابا). ابی را، گوگوش را، معین را، داریوش را، هایده را، قمیشی را، همینجاها عاشقشان می شوم. همینجاها شروع می کنم به حفظ کردنشان. بازی هم می کنم. اصلاً از دبستان میکرو داشتم، بعد می رفتم قاطی پسرها توی کلوب (همان گیم نت های امروزی) پلی استیشن بازی می کردم، حالا هم شیک و پیک روی کامپیوتر پی سی گیمینگ می کنم. گلابی بودم راستی؟

———-

پ.ن 1: خسته نباشی که این همه رو خوندی! بقیه اش پست بعدی. باور کن هنوز نمی دونی هدفم از گفتن اینا چیه.

پ.ن 2: اگر الان نظر ندی عیبی نداره، ولی توی پست نتیجه گیری، اگر واقعاً همه رو خوندی، توروخدا یه چیزی بگو.

پ.ن 3: در مجموع 4 پست می شه و یک یا دو روز درمیون منتشرش می کنم. شاید حتی بینشون پست های دیگه هم بذارم که حوصله سر بر نشه. نظر شما چیه؟

قرار وبلاگی – سه

طرز تهیه یک روز محشر: یک دوست قدیمی، یک آشنای خوش مشرب، یک آشنای خونگرم، یک آشنای عمیق.

و در نهایت تبدیل اون سه آشنا به سه دوست جدید. شما باشی، با سه تا آدم فهمیده و با کمالات ملاقات کنی، باهاشون دوست نمی شی؟ اونم توی این روزگار که سلیقه ات هرکسی رو نمی پسنده و از جمع کمالات در این سه نفر ذوق زده می شی!

با تشکر ویژه از نفیسه جونم که شرایطش رو برام جور کرد، بس که این دختر نفسه!

کلی هم بازار کادو بازی گرم بود چون 3 تا تولد بود. البته فکر نکنید من چون تولدم نبود کادو نگرفتم ها، مخصوصاً احسان که کلی شرمنده ام کرد. این یک سورپرایز بود، سورپرایز بعدی هم به خاطر اومدن غیر مترقبه خود احسان بود. کلاً چون قراری که گذاشتیم فورس بود و همه چیز یهویی جور شد ماهیت این دیدار دلچسب و سورپرایزی بود.

اینم ما، بعد از کلی شیرین کاری و ژانگولر بازی، یه عکس معقول تونستیم بگیریم که همه مون توش باشیم و جای بسی شگفتی داره.

از راست: احسان عیوضی (خاطرات من)، نفیسه (معمار بیکار)، پریا (Papary)، بنده حقیر، مسیح (مسیحا)

مرسی رفقا، برای دیروز، یک روز خوب که با وجودتون برام ساختین. به امید تداوم رفاقت های متمدنانه!

عمرم

سیرم ز عمر خود، نفسی از برم برو
شاید که رفتنت سبب مردنم شود

یحیی لاهیجی (اسیری)

پ.ن: وقتی پست شعر می گذارم حرفی از خودم نمی زنم چرا که قالباً در برابر زیبائی هایشان به زانو می افتم. حالا هم، فقط خواستم بگویم یکبار دیگر این بیت را بخوانید با این پیش زمینه که شخصی آن را سروده که تخلص «اسیری» دارد. اینبار، هم لذت دارد، هم درد.

Share