یکسال بعد

سی و یک شهریور شد یک سال، یک سال از شب عروسیمون گذشت. باید زودتر می نوشتم، شاید هم اصلن نباید می نوشتم. اگر توی تخت ایده آل نبود شاید الان اونجا جلوی تلویزیون دراز نکشیده بود در حالی که پشتش به منه. یا من جای دیگه بودم یا اون اینجا نبود. دو ماه اخیر بیرون از تخت هم البته خیلی بهتر شده، به خاطرش نمی دونم باید ممنون کی یا چی باشم.

چیزی که اذیتم می کنه نقصان کلامشه. بلد نیست قربون صدقه بره، بلد نیست با حرف کاری کنه دلم غنج بزنه، تکست هایی که لبخند به لبم بیاره بلد نیست بفرسته. اصلاً تکست نمی فرسته، جایی واسم نت نمی ذاره (یکبار در این یک سال اخیر این کار رو کرده که هنوز نگهش داشتم).

چیزی که اذیتم می کنه اینه که فکر می کنم در مقابل وسوسه یک مرد زبان باز کاربلد ممکنه وا بدم. چیزی که اذیتم می کنه احساس نیاز روحیمه. دوست ندارم خودمو درمونده چیزی ببینم که نمی تونم داشته باشمش.

آدما با هم فرق دارن، در همین راستا هیچ آدمی هم کامل نیست. اگر الان 75درصد از این مرد راضی ام، شاید مرد دیگه ای به 50 هم نرسه.

آره، یک سال گذشت، از ازدواجم راضی ام.

یکسال بعد