مقایسه می‌کنی؟

صبح ساعت ۵ از درد پریود بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. آروم از تخت اومدم بیرون و رفتم آشپزخونه دنبال قرص و گرم‌تر کردن دمای خونه.

تا مُسکن اثر کنه که بتونم باز بخوابم با کمترین صدا چند صفحه آخر کتابم رو خوندم و یه سیگار کشیدم و بعد برگشتم به تخت.

یادم افتاد که وقتی با همسر سابقم زندگی می‌کردم، هر موقع از درد یا مشکلی نیمه‌شب بیدار می‌شدم، سعی می‌کردم جوری با صدا و حرکت بیدارش کنم بلکه بیاد ببینه چی شده، اسمم رو صدا بزنه، نشون بده بهم اهمیت میده، محبت کنه. اما امشب همه تلاشم رو کردم که این مرد رو بیدار نکنم، انقدر بهم عشق و توجه مداوم و بی وقفه داره که هیچ احساس کمبودی ندارم تا اینطوری دنبال جبرانش باشم.

مامان یه وقتایی یه خاطراتی از دوران تاهلم تعریف می‌کنه که از بس آزاردهنده بوده توی ذهنش مونده و وقتی می‌بینه من هیچ تصویری ندارم متعجب میشه و میگه خدا رو شکر. ولی این نیمساعت بیداری دردناک صبح یادم انداخت چندین سال چه سخت تشنه و بیمار محبت دیدن بودم و ازم دریغ می‌شده و این روزها چقدر دارم سیراب میشم از حضورش، وجودش و عشق‌اش.

منتظر نباش

نشستم توی اتاق جلسات یک سازمان دولتی خنک و بازسازی شده تا اعضای جلسه بیان. توی یک خلسه هستم، نه میتونم فکر کنم نه عمل. چیزی که الان بهش احتیاج دارم یه رختخواب نرم و تمیز بعد از صبحانه مفصلیه که نیمساعت قبلش خوردم. کتابم رو بخونم یا سریالم رو روی لپتاپ ببینم. احساس می‌کنم چند وقت دیگه می‌فهمم روزهام رو با شکنجه‌ی خودم گذروندم و خیلی ازش پشیمون خواهم شد.

در یک کشور سالم، کسی که از ۱۸ سالگی کار کرده، الان در ۳۲ سالگی به ثبات مالی نصفه و نیمه‌ای رسیده و نباید انقدر خودش رو تحت فشار بذاره. کسی به ما بدهکار نیست ولی احساسم میگه ما یک زندگی کامل رو از دست دادیم و میدیم.

خرابه

از وقتی یادمه همینطور بودم، وقتی یه چیزی که متعلق به منه خراب میشه نمی‌تونم بخوابم؛ در واقع تا درست شدن اون چیز آرامش ندارم. امشب دیدم سقف خونه از یه گوشه نم داده، می‌دونم از سرویس طبقه بالاست. خونه خودمم انقدر کثیف و آشفته است که نمی‌تونم همسایه رو بیارم داخل و حداقل مدرک جرم رو بهش نشون بدم. اول باید خونه رو سر و سامون بدم. صبح ساعت چند پاشدم؟ ۷:۳۰ در شهر قم، تا ۳ بعد از ظهر کار کردم، بعدش برگشتم تهران، شب هم بیرون بودم و دیروقت برگشتم و این فضاحت رو دیدم، الان ساعت چنده؟ ۳ نیمه شب.

دیگه سردم نمیشه، نه اونقدری که باعث بشه روی مانتو چیزی بپوشم. دو سال پیش اینطوری نبود؛ انقدر سردم میشد که دندونام به هم می‌خورد و چونه‌ام می‌لرزید. جوش هم زیاد می‌زنم، چیزی که سال‌ها بود اتفاق نمی‌افتاد. «ی» می‌گفت طبع آدم هر ۳۰ سال عوض میشه. «م» معتقده مشکل هورمونی دارم. خودم معتقدم نیاز به عشق دارم. خودم اعتقادات بی ربطی دارم!