نسبیت

چهارشنبه 29 اردیبهشت
4 بامداد: تاحالا با یگانه چت می کردم. شاید از معدود زمان هایی که فکرم آزاد بود. ماراتن خوابیدن رو شروع می کنم. 5 گذشته که موفق می شم حالتی شبیه خواب رو تجربه کنم.

11 ظهر: از خونه فرار می کنم، از جو Hurry و پر از دلواپسیش که آماده می شه برای پذیرایی از مهمون های شهرستان. می رم باشگاه، اونجا هم وضع خوب نیست. یا تهویه از همیشه بدتره یا من نفسم از همیشه تنگتره. یکساعت و نیم ورزش حتی برای همون یکساعت و نیم هم فکرم رو آزاد نمی کنه. می دونی فکرم مشغول چیه؟ فردا عقد محضری دارم. آره، من و آقای میم. بعد از 6 سال، اسمش فکر کنم وصال باشه.

7 شب: با آقای میم می ریم بیرون، به بهانه اینکه خاله بزرگه رو از از ترمینال بیاریم خونه. ولی در اصل برای اینکه حرف های آخر رو بزنیم. 8 می رسیم ترمینال، اتوبوس خاله یکساعت تاخیر داره. هنوز حرف نزدیم. ازش می پرسم چیزی نداری بگی؟ چیزی جز اینکه توی مهمونی ها همراهیش کنم نداره بگه. نوبت منه بگم. چی بگم بعد از 6 سال؟ بعد از اونهمه اشک و لبخند؟ برای صحبت از اختلاف ها دیره، هرچند که بارها در موردش صحبت کردیم. لبخند می زنم، جفنگ می گم. نه، چی دارم بگم عزیزم؟ چی بگم که دل مشتاقش رو نشکنه؟ اصلاً اگر بخوام بگم، چجوری حجم این تردید رو بهش منتقل کنم؟ نه به اون، به هرکی، هیچکس نمی فهمه و این بار سنگینه.

9:30 شب: می رسیم خونه، دائیم، زن دائیم، پسر دائیم و نامزدش، رسیدن. آقای میم بالا نمیاد، من آغوشِ اطمینان بخشش رو می خوام، حتی اگر توی این برهه نتونه اطمینان ببخشه و فقط آرامش مقطعی ببخشه. من از این نیاز بهش چیزی نمی گم، چون می دونم فعلاً جایی برای برآورده کردن این نیاز نداریم. من این دونه رو برمیدارم می ذارم روی دونه های دیگه، من این دونه هارو با خودم روی کولم، نه، روی قلبم، این طرف و اون طرف می برم. می دونی کدوم پسردائیم اینجاست؟ همون که بارها به من گفته بود دوستم داره. تو می دونی آدم اینجور مواقع چه احساسی داره؟

12 شب: ظرفای شامو می شورم، مامانی دارم که 63 سالشه، مامانی دارم که از دو روزه بی‌وقفه کار می کنه، مامانی دارم که برای آبروداری و از روی حساسیت بیش از حد، از جونش مایه می ذاره. مامانی دارم که خسته ست و این گوشه و اون گوشه هق هق های وحشتناک می‌کنه. نتونستیم کارگر زن پیدا کنیم که فردا کمک حال مامان باشه، مامان فردا دست تنهاست و اگر عروس شب قبل از عقد کار کنه، دیگه روزش رو نمی ذارن کار کنه. عروسی هستم که نگران سلامتی مامان پیرشه. عروسی هستم که یه دونه ی دیگه برمیدارم و می ذارم توی کوله‌ام.



پنجشنبه 30 اردیبهشت

3 بامداد: بعد از اضافه شدن خاله کوچیکه و دخترش، تعریف های اینور و اونطرف شروع می شه و تا الان ادامه داره. الان دیگه می رن بخوابن. من سرم درد می کنه. عروس آدمیه که توی ازدحام سردرد می گیره، گوشه گیر و عاشق تنهاییه. حالا ماسک خنده رو برمیدارم می ذارم کنار، حالا پیشونیم رو به دستم تکیه می دم. نور مانیتور مته ی سرِ دردناکمه.

4 بامداد: بلند می شم بخوابم. کم خوابی مفرط دارم ولی خوابم نمی بره. آره، سر دردم داره بدتر می شه. ولی حتی پلک هام روی هم نمی مونه.

5 بامداد: به آقای میم مسیج می زنم، آقای میم پادشاه چندم رو خواب می بینه؟ آقای میم جواب نمی ده. به یگانه مسیج می زنم. یگانه بیدار می شه، یگانه بهم جواب می ده، یه دوست که 5 صبح از خواب بیدارش می کنی و اون برات مسیج های طولانی می نویسه، بدون غلط. یگانه یعنی یگانه، یعنی دوستش دارم.

5:45 بامداد: تصمیم می گیرم بنویسم. نمی خوام یادم بره روزی می تونستم به تنهایی زیر فشار دووم بیارم. می خوام وقتی پشتم به سینه آقای میم گرم و محکم شد هم، یادم بمونه چجوری بودم، چقدر خل بودم، مشنگ بودم. لپ تاپ رو روشن می کنم و شروع می کنم به نوشتن.

6:20 بامداد: آلارم گوشیم بیخودی آلارم می ده، من بیدارم و دارم می نویسم. من نخوابیدم. من الان باید بلند بشم برم یه قهوه غلیظ درست کنم و بدون صبحونه بخورمش چون 3تا از مهونا به اضافه مامان و بابام توی هال و پذیرایی خوابیدن و این یعنی ایجاد کمترین صدای ممکن توی آشپزخونه. می دونی چرا باید پاشم؟ چون من ساعت 8 صبح توی یوسف آباد کلاس جاوااسکریپت دارم.

7 صبح: آقای میم رو در حالتی می بینم که خودم هرگز اونجوری باهاش از خونه خارج نمی شم. چی بگم؟ شاید دومین باریه که توی تموم این 6 سال اخیر این مدلی می بینمش. بحث نمی‌کنم. تمام راه هایده می خونم، مرثیه می خونم، آقای میم معتقده مردم اینجور مواقع توی کونشون عروسیه و لابد وقتی توی کونت عروسی باشه باید ساسی مانکن هم گوش بدی. افراد کمی هستن که درک می کنن هایده خوندن به همون اندازه و بیشتر می تونه لذت بخش باشه حتی اگر آهنگ حزینی مثل این باشه: «کجا برم خدایا؟ به کی بگم غمم را؟ که غم زبونمو سوزونده…». آدمایی که می تونن این موضوع رو درک کنن دوست دارم. درک کنن بدون اینکه سوال کنن. این آدم ها کمیابند.

8:40 صبح: مغزم داره آروم آروم خواب می ره، صدای استاد برام مثل لالائیه. سعی می کنم بیدار بمونم. من هنوزم ایرادهای ریزی رو در برنامه ها می بینم که مغز آروم و هشیار اون 3تای دیگه نمی بینه ولی توی درک کلیات کمی مشکل دارم.

11 ظهر: همونجور که با بزرگواری رسوندتم، میاد دنبالم و برم می گردونه خونه، آقای میم رو میگم. توی راه می خوابم. 45 دقیقه چرت تا خونه. زنگ گوشیش زیاده، 5 بار زنگ می زنه، یعنی به طور میانگین هر 9 دقیقه یکبار. و هربار بین 1 تا 3 دقیقه بلند بلند حرف می زنه. با وجود اینکه می دونه زنگ بلند گوشیش اذیتم می کنه، کمش نمی کنه. چیزی نمی گم، چرت های پاره پاره رو تحمل می کنم. همین که اومده دنبالم لطف بزرگیه.

12 ظهر: می رسم خونه و خوشبختانه 3 نفر بیشتر توی خونه نیستن. 2 تا پنبه می چپونم توی گوشم و تا ساعت 2 می خوابم.

2 ظهر: نمی فهمم چجوری ناهار می خورم. همه دور هم با گپ و خوشی، ولی من تنها توی اتاقم با سرعت. باید نیم ساعت دیگه آرایشگاه باشم.

5 عصر: «با اجازه پدر و مادر بزرگوارم بله». به دغدغه هام اهمیتی ندادم و بله رو گفتم. من اشتباه کردم. اشتباه بزرگیه ولی اگر بله نمی گفتم اشتباه بزرگتری بود. نه که فکر کنی انتخاب بین بد و بدتر بود، انتخاب بین خوب و خوبتر بود. راستی می دونی از بارزترین خصلت های متولد زن بهمنی چیه؟ عاشق آزادی و رهاییه، از قید و بند عذاب می کشه. از بارزترین خصوصیت مرد متولد اردیبهشت رو چی؟ اونم علاقه به ازدواج و زندگی با کسی که زنِ خونه و کدبانو باشه. گریه هم می کنم، بغض هم زیاد. حالم خوش نیست، برای یک نخ سیگار حاضرم بمیرم.

8 شب: ازدحام و صدای زیاد موزیک و رقص، قابل تحمل اند تا وقتی که گیر نمی دن عروس برقصه. ولی عروس بلد نیست برقصه و دوست هم نداره که بلند بشه. عروس رو عذاب می دن. مادر شوهرم رقص داینامیک و پرهیجانی می کنه. من دارم خفه می شم، من یه نخ سیگار می‌خوام.

12 شب: چون مجلس زنانه بود و فقط 4تا مرد برای شام اومدن که داماد هم یکیشون بود، داماد باید مادر، خواهر، مادربزرگ، خاله و دختر خاله اش برسونه خونه شون. شام درست از گلومون پایین نرفته که خانواده عزم رفتن می کنن. من بغضمو قورت می دم. من گلوم رو زخم می کنم ولی با لبخند خداحافظی می کنم. خرابِ یک نخ سیگارم.



جمعه 31 اردیبهشت

1بامداد: پسردایی و زنش، دایی و زنش و خواهر دومی و شوهرش رفتن قدم زدن. عروس تنهاست چون داماد اولین شب تاهلش رو با رسوندن خانواده اش به خونه سپری می کنه، عروس توی شهری زندگی می کنه که آژانس اختراع شده، عروس با خانواده ای وصلت کرده که انگار درکِ احساسات عروسشون براشون کمی سخته و به شکلی کاملاً محق می خوان که آقای میم برسونتشون. شاید هم عروس پرتوقعی دارن. من نگفتم خانوم فلانی، من می خوام چندساعت با آقای میم بیرون باشم، ولی نمی دونم چرا انتظار دارم که اونها خودشون بفهمن! نه که فکر کنی قرار بود داماد امشب اینجا بمونه، عروس فقط می خواست یکساعتی باهاش بیرون باشه و بعد می تونست بره خونه شون. بازم بغض رو قورت می دم. از اتاق 9 متری ام که 7 نفر به اضافه بار و بندیل مسافرتشون توش جمع شدن متنقرم، هرچند که عاشق آدم هایی هستم که توش تجمع کردن ولی انقدر به هم ریخته و خسته ام که اتاق رو ترک می کنم. بابام صدای رادیو رو تا سرحد مرگ زیاد کرده. هنوز خراب یک نخ سیگارم. سیگار رو باید توی بالکن بکشم، فقط اتاق خودم بالکن داره، اتاقی 9 متری ای که 7 نفر آدم با بار و… کی جلوی خاله ها و دخترخاله اش سیگار می کشه!؟ خب من که نمی کشم. توی اون یکی اتاق خواب خالی تنها نشستم و لپ تاپم رو بغل کردم، حداقلش اینه که گرمه… نه که فکر کنی کسی حال منو نمی‌فهمه، چرا اتفاقاً، همین الان دارن حالم رو توی اون یکی اتاق تحلیل هم می کنن، ولی کسی نمی خواد توی رفتارش تغییری ایجاد کنه، حتی یه کم.

2:30 بامداد: بالاخره خونه آروم گرفت، همه دراز کشیدن توی رختخوابشون. خوشی شب جشن تازه از اینجا برای من شروع می شه. بعد از رسیدن به یک نخ سیگار مذکور و تبدیلش به دو نخ و شروع هر و کرها و مسخره بازی های خواهرانه تا 4 صبح و صدای خنده هایی که گاهی خیلی بالا می ره. خواهر داشتن خیلی خوبه، مخصوصاً اگر دختر باشی. البته شاید اگر پسر باشی هم خوب باشه ولی چون ما برادر نداریم نمی تونم احساسش رو ازش بپرسم. خواهر همسن داشتن خوبی های خودش رو داره ولی خواهر این همه بزرگتر داشتن (16 سال و 14 سال) فاز خاصی داره، حس خوبی داره. یه احساس آرامش خیالِ خوب.

10:30 صبح: مهمونا برمیگردن شهرشون. دیشب ظرف هارو نشستیم و چقدر خوب شد، چون دیشب نذاشتن من کار کنم و عصبانی بودم. اگر قرار بود ظرف غذای 30 نفر رو فقط دوتا خواهرها بشورن من یک عمر اعصابم خراب می شد. امروز از این ساعت تا 12 ظهر یه لنگه پا و یه کله تمام ظرف‌هارو خودم شستم و اون دو تا شریکی آب کشیدن. کار کردنمون کنار هم خیلی لذت بخشه. پر از شوخی و خوشی و کیف.

.

.

پ.ن 1: احساس می کنم متن سیاه نمائیه نسبت به مراسمی که در حالت نرمال باید شاد باشه با حواشی شاد. من فقط احساس شخصیم رو نوشتم و این به معنی جو موجود در مراسم نیست.

پ.ن 2: خسته ام. در 4 شبانه روز گذشته در مجموع شاید 6 ساعت خوابیده باشم.

پ.ن 3: چنتا تشکر ویژه از:

مامان و بابام: ته تغاری رو دادن رفت، تنها می مونن ولی تحمل می کنن. هرچند من نه مصاحب بودم نه همنشین نه قدرشناس (از لحاظ کلام). ولی همین «بودن» برای پدر و مادرهای عاشق کافیه.

آذر و رزیتا: برای خواهری کردن! دلگرمی دادن، تزریق آرامش. برای اینکه باحالن. هرچند دلم می‌خواست دیشب به جای تخت برم بینشون بخوابم ولی ترسیدم رزیتا بدخواب بشه. چون به سر و صدا و وول خوردن حساسه و از خواب بیدار می شه.

شادی: برای اینکه بود، دلگرمی بود. خواهرزاده خوبیه. اگر توی محضر همش کنارم نبود به جای بغض، اشکم روون بود.

اسپیرال: مسیج های دوستانه اش جوری که احساس کردم اگر کار داشته باشم واقعاً میاد انجام می ده و در حد تعارف نیست. احساسم واقعاً این بود.

نفیسه: مسیج های همیشگیش وقتی از احساسم باخبره (معمولاً از طریق توئیت یا نکات نهفته در پست هام)،  برخلاف اون بقیه ای که با خبرن ولی عکس العملی ندارن. مسیج هاش قیمتی اند. نه فقط برای این مراسم، برای احوال هر روزم، چه خوبهاش چه بدهاش.

یگانه: پیدا کردن جمله هایی که کیفیت احساس خوب و قدرشناسی عمیقم رو نشون بده برام سخته. هرچند الان مطمئن نیستم این نوشته رو بخونه، تا ببینم بعد از پست کردن چی می‏شه.

آزاده: عین دختر عموش یگانه می مونه. منم به تبریک مسیجی اعتقادی ندارم ولی مسیج آزاده فقط یه مسیج نبود، توش احساسی داشت که منتقل شد. به اندازه یگانه دوستش دارم ولی از یه جنس دیگه. با اینکه به قول خودش «زیاد برخورد نداشتیم و همدیگه رو کم می شناسیم» و منم برای رفاقت باهاش خیلی کوچولوام. هرچند من به خاطر نزدیکی که از لحاظ روحیات باهاش دارم احساس نمی کنم کم می شناسمش. آزاده هم فکر نمی کنم اینجارو بخونه.

مژده: خواهر زاده کوچولوتر. همیشه وقتی کمک نیاز دارم و مژده هست، نگران نمی شم. چه کمک مستقیم به خودم بکنه چه ازش بخوام به شخص دیگه ای کمک کنه. مژده امسال کلاس پنجم دبستان بود.

آقای میم: دلم می خواست برای چیز دیگه ای ازش تشکر کنم ولی شرایط جوری نبود که نیازهای منو برآورده کنه، اشکالی هم نداره. تشکر می کنم برای هزینه و زحمتی که خودش و خانواده اش متقبل شدند تا همه چیز خوب برگزار بشه.

پ.ن 5: این پست رو به خاطر اینکه کسی بخونه یا کامنت بذاره ننوشتم، که اگر به این هدف بود در غالب 3 پست ارسال می کردم. این پست برای آینده خودمه.

پ.ن 6: برای اینکه یکی از کامنت ها سوال در مورد تاریخ عروسی نباشه می گم که اوائل مهرماه امسال.

پ.ن 7: اگر چشم گذاشتی این همه رو خوندی یعنی لابد دوست خوبی هستی. وگرنه داستان کوتاه نبوده که بخواد درگیرت کنه و به خوندن ادامه اش ترغیبت کنه.

پ.ن 8: یکی از دعاهای سر عقدم این بود که هرکس در صورت ازدواج خوشبخت می شه انشالا زودتر تشکیل خانواده بده.

پ.ن 9: عنوان پست با نگاهی به این نکته که همین تلخی می تونه برای یکی دیگه شیرینی باشه.

پ.ن 10: فقط برای اینکه رُند بشه!

Advertisements
نسبیت

39 نظر برای “نسبیت

  1. سلام…. اول از همه تسليت مي…..ببخشيد اشتباه شد تبريك مي گم …. به زجر و سختي با يه دنيا هول و ولا و هزارتا فكر و خيال و دلواپس ديدي كه بالخره تموم شد…. اين روزي كه از يه ماه قبل عزا گرفته بودي براش هم گذشت..تا بخواي بفهمي كه چي شد چي نشد مهرماه و مراسم عروسيت هم ميگذره و تا بخواي روتو برگردوني يه نيگا به خودت كه بندازي يا در حال رفتن به مراسم خواستگاري واسه پسرت هستي يا مشغول اماده كردن خودت و خونه ات واسه اومدن خواستگارهاي دخترت……(الان خيلي شبيه پدربزرگام من ؟؟؟؟)
    و اما چند تا نكته :
    1- خدائيش چه موجودي هستي كه صبح روز عقئكنون ميري سر كلاس جاوا؟؟؟؟ يعني واقعا چه موجودي هستي؟؟؟؟
    2- آي حالت رو ميفهمم واسه يه نخ سيگار….. البته من اين حس رو فقط در مواقعي كه توي جلسات كاري هستم دارم و گرنه من جلوي بابام هم سيگار ميكشم چه برسه به جلوي پمپ بنزين
    3- بزار آدرس بدم كه صاف برسي به مقصد.. پنجشنبه- 5 عصر-سطر اول- كلمه آخر پنجشنبه – 5 عصر-سطر دوم- دو تا كلمه اول با اين شديدا موافقم
    4-اوني كه تو 3 گفتم واسه آقاي ميم هم بله …ايشون هم ايضا مثل شما

    5- اون پ.ن 8 : آخه چرا لحظه به اون حساسي دعاي محال مي كني ؟؟؟ اگه دعا كرده بودي كه در اون لحظه يه كرگدن آفريقايي در حالي كه گردن يه زرافه رو بغل كرده باشه از ميز محضردار بياد بيرون امكانش بود ولي اين دعايي كه كردي ….. بيشتر شبيه جوك بود… نكن… خدا رو مسخره نكن با دعاهاي اين شكلي

    6- اين شادي فقط خواهرزاده خوبيه؟؟؟ يعني آدم خوبي نيست آيا؟؟؟؟ در تصميماتمون تجديدنظر كنيم ؟؟؟؟؟

    7- ميدونم خودت ميدوني كه كجاهاي اين كامنت رو طنز و شوخي بگيري كجاها رو جدي …..
    8- 9 و 10 رو نميگم كه رند نشه….

  2. الهام ؛ عروس خانوم ِ همسایه … این چند روز هر بار که از سر ِ کوچه‌تون رد شدم یادم افتاد که رفیق ِ ساکن در خونه‌ی پنجم؛ طبقه‌ی اول ، اتاق ِ روبه کوچه‌ی ما ، داره لحظه‌هایی رو طی میکنه که پر از تناقضه . دقیقاً همین نسبیّتِ لحظه‌ها به نظرم می‌اومد . دلم میخواست هر کمکی که از دستم بر بیاد برات انجام بدم . حتی دلم میخواست بیام به زور از خونه بکشمت بیرون و ببینمت ولی نمیدونستم با این حجم ِ کار و دل مشغولی این کار درسته یا نه . پس بی‌خیال شدم و درست در همون لحظه‌ای که می‌تونستم کاری برات انجام بدم ، نبودم . برای ِ این نبودنم تا همیشه شرمندتم …
    نمیدونم چرا تا آخر ِ مطلبت بغض گلوم رو ول نکرد .
    آرزو دارم خوشبختیت رو ببینم دختر ! پس تمام تلاش ِ خودت رو بکن.
    دوستت دارم ….

  3. معمار بیکار می‌گوید:

    یه بغل طلبت!
    پستت باعث شد گریه کنم دلیل و چراش رو بعدا بهت میگم گرچه میدونم که خودت حدث میزنی چرا.
    برات هزاران بار آرزوی خوشبختی میکنم،اونجوری که خودت دوست داری.
    مادرشوهر گرامیت هم ان شاالله به زودی متوجه میشه که باید چه جوری رفتار کنه البته امیدوار زودتر متوجه بشه،نشد بگو خودم….
    کارگر خانم هم یه دونه بود اما چون یه جایی فرستاده بودیمش چیزی از خونشون کم شده بود مامانم گفت بهتره اینجا (خونه شما)نیاد.
    بازم خوشحال شدم خوشحال ِخوشحال بازم برات آرزوی خوشبختی میکنم

  4. اشکم رو که در آوردی خاله خانوم.
    میدونستم چقد تحت فشاری.دقیقا کوچک ترین کاری هم نبود که بتونم برای کمتر شدنش بکنم.
    کلا به مبارکی و شادی!یعنی خب …..نمیدونم خوشحال باشم یا نه!تو خیلی تیریپت «رها»س!
    نمیدونم میتونی تحمل کنی این»وصال»رو!اینکه وصل بشی به کسی خیلی سخته!من خودم نمیتونم باهاش کنار بیام!
    برات نگرانم.میترسم.همه ایناو کلی چیز دیگه.اقای میم خیلی خوبه.یعنی از چهره و رفتارش تابلوئه.اما سبکِ زیستنِ تو خاص تر از اونه که خوب بودنِ خالی کافی باشه…..

  5. rozita می‌گوید:

    خوب شد این پست رو قبل از مراسم عقد ننوشتی وگرنه شکل حاجی فیروز میشدم با مخلوطی از ریمل و خط چشم و اشک. دلت اومده اینجوری نوشتی ؟ چیه میخوای بکشی؟ امیدوارم این هرو کرهای خواهرانه دوباره و دوباره برامون تکرار بشه این مدلیش اولین بار بود و خیلی حال داد. الهام جان مرور زمان حلال مشکلاته. فقط توکل کن. خوشبخت باشید.

    1. ای بابا اینم که چهارمی!
      بابا بی خیال توروخدا!
      اصلاً من نباید به تو یکی آدرس وبلاگم رو می دادم. هربار میای اینجا یه چیزیت میشه میری!
      نه بابا نمی خوام بکشم، فقط می خوام با تلنبار کردنِ اینا، نمیرم.

  6. چه قدر بخش هایی که راجع به مادرت صحبت کردی رو دوست داشتم و چقدر لمس کردم:)
    هیچ وقت به سن اهمیت ندادم، معتقدم کیفیت در جای دیگری نهفته ست، البته سن می تونه تاثیر گذار باشه ولی نه الزاما.
    الهامفقط و فقط یک چیز برات می خوام: خوشبختی:*
    منم دوستت دارم عزیزم، از جنس خودت:)

  7. معمار بیکار می‌گوید:

    یه چیزی میخواستم بهت بگم یادم رفت عنی دیشب وسط خواب بیدار شدم یادم بوداااااا اما الان نه.
    فعلا دست راستت زیر سر ما.
    بعدشم دقت کردی من تو کامنت قبل «حدس»رو با «ث» نوشتم!یعنی این آخر بیسوادی یه آدم میتونه باشههاااااااااااااا
    من شیرینی میخوااااااااااااااام

  8. خواهر وسطی می‌گوید:

    منم روزای سختی داشتم باورم نمیشد هنوزم نمیشه کسی رو که تا حد مرگ دوستش دارم رو رونه خونه بخت میکنم . این روزا رو طبق معمول سعی کردم با شوخی و خنده به بقیه و خودم روحیه بدم ولی دلم …..
    من و تو هرچند در ظاهر متفاوتیم ولی دلامون یکی وخودتم فکر میکنم بدونی امیدوارم تونسته باشم تو این روزا کمکی به حالت کرده باشم

    مامان نازمونم مثل همیشه ابر محبتش روسرمون بود و رزی هم با اون موهاش منو کشته و شادی هم که …. چی بگم والا؟؟

    خدا کنه مهدی مثل این 6 سال 60 سال دیگه هم بمونه وگرنه خونش پای خودش .
    دوست دارم عشق من .الهام زیباترین عروس دنیا

    1. تو که اصلاً به نظر نمی اومد سختت بوده باشه، بس که می گی و میخندی. پس ظاهر سازی در حد تیم ملی! ایول.
      مهدی مسلماً هست و می مونه. مشکل سر کمیت نیست، سر کیفیته
      زیباترین هم، اگر خواهر آدم بهش چنین لقبی نده، پس کی بده؟! والا.

  9. آقاي ميم می‌گوید:

    شايد آن روز كه سهراب نوشت :
    «تا شقايق هست زندگي بايد كرد»
    خبري از دل پردرد گل ياس نداشت
    بايد اينطور نوشت ،
    هرگلي هم باشي
    چه شفايق ، چه گل پيچك و ياس
    زندگي اجبار است
    زندگي بايد كرد …

  10. آقاي ميم می‌گوید:

    من انسان كاملي نيستم هر كسي كمي و كاستي در وجودش هست شايد اون لحظه منم دلم مي خواست در كنارت باشم و همانطور كه گفتي شرايط نذاشت من اگه پا پيش گذاشتم و بله را ازت گرفتم واسه اينه كه 6 سال فقط با يه كلمه دوست دارم باهات زندگي كردم نه از روي عادت بلكه با نگاه كردنات (چشام اينجوره ، مشكلي هست) با اخمات و باخنده هات حال كردم . اگه ناراحت بودي سعي مي كردم با مسخره بازي خوشحالت كنم و گريه هامو تو خلوت خودم بكنم از اين به بعدم تمام جونم رو مي ذارم كه عاشقانه باهات زندگي كنم و باتمام وجودم راضي نگهت دارم اميدوارم كه بديهامو ببخشي
    هميشه شرايط اونطور كه آدما مي خوان پيش نميره مهموني رفتن هم يه ابزاره كه بتونم توروپيش خودم داشته باشم منم زياد و هر روز مهموني رفتن و دوست ندارم اما آدما بعضي وقتا احتياج دارن كه همديگرو ببينند و به خودشون ثابت كنند كه كساني در اطرافشون هست كه بعضي وقتا بهشون نياز پيدا كنن متاسفنه تو كشورمون كه فقط كسي كه ميميره دور هم جمع مي شن و حسرت نبودنشو مي خورن ببخشيد زياد حرف زدم

    1. چیز اضافه تری به نظرم نمی رسه که بهت بگم
      مطمئنم که تموم جونت رو برام می ذاری
      ولی مساله اینه که توانت رو در راه درستی خرج نمی کنی. البته این به این خاطره که من خودم از سراط مستقیم خارجم.
      تاحالا هم ازت بدی ندیدم که بخوام ببخشم. اگر قرار باشه کسی ببخشه تویی که باید یه سری رفتارهای دائمی و غیرقابل تغییر منو ببخشی.
      دلم نمی خواد باهات بحث کنم. مشکل من اینه که تو نمی فهمی اصل حرفم چیه و همش بندی به حاشیه ها. دیگه نمی خوام توضیح بدم.

  11. نخست اینکه شادباش میگم، و امید وارم زندگیه فرخنده ای باشه.
    توی سطر 69 حرف از اشتباه زدی، اما این یه حس مشترک بعد از ازدواجه به مدت 2 هفته یا 1 ماه، که خودتو یک دفعه محدود می بینی و به نوعی احساس پشیمانی سراغت میاد اما این فقط یه حسه که زودگذره و خودم هم این تجربه رو داشتم، یه پیشنهاد میدم سعی کنین خواسته هاتون تعدیل کنین تا هیچ وقت حرف و حدیثی پیش نیاد ( اینو از در نصیحت حساب نکن )
    در آخر هم از قدر شناسیت نسبت به همه ی کسانی که کنارتن خوشم اومد، میشه بهتون گفت پهلوون ، به همسرتون هم تبریک بگید.

  12. سلام
    تبریک میگم، امیدوارم بتونین در زندگی مشترکتون به اختلاف های همدیگه احترام بذارین نه اینکه اونا رو از بیخ و بن از بین برین!!!
    کل پست توی این یه جملت خلاصه میشه: «من اشتباه کردم. اشتباه بزرگیه ولی اگر بله نمی گفتم اشتباه بزرگتری بود.» این جمله فوق العاده بود.
    سربلندباشی

  13. اول تبریک میگم هم به خودت و هم به آقای میم که اینجا رو میخونه . من مطلب آقای میم رو خوندم نمی خوام وقتی کاملا نمی شناسمتون قضاوت بکنم اما فکر می کنم نسبت بهش یه ذره فقط یه ذره کم لطفی . من فکر می کنم آقای میم خیلی مرد افتاده و صادقی هست هر مردی حاضر نمیشه جملات بالا رو به همسرش بگه قدرش رو بدون امیدوارم به پای هم پیر بشید

  14. قبلا هم بهت گفت بودم، خاص‌ترین عروس و زن متأهلی که تا بحال بوده هستی‌
    راستی‌ یه نفر هم تو اون شب بزرگ، تو آسمون به یادت بوده ها D:

  15. محمود می‌گوید:

    من همه رو خوندم… تبریک نگفتم، چون مثل تبریک های مسیجی میشد. با آرزوی خوشبختی…

  16. چقدر دیر شده
    حقش بود زودتر از اینا بهت تبریک میگفتم
    متاسفم که الان دیدم و خوندم
    بهرحال برای اینکه برای کسی آرزوی خوشبختی بکنی هرگز دیر نیست
    امیدوارم کنار همسرت شاد باشی و اون آرامش نابی رو که حق هر آدمی از زندگیه تجربه کنید.

  17. سلام الهام خانم
    تبريك ميگم انتخاب خوب يا خوب تر رو بهتون
    اميدوارم اين همون خوب تر باشه
    واقعا قشنگ نوشتي و تا آخرش رو يه نفس! خوندم…
    راستي پيدا كردن لينك كامنت هم واقعا مشكل بود
    خيلي گشتم تا پيداش كردم(آيكون يك نابغه)

  18. من هم اینست رو خوندم
    مبارک باشه
    چقدر دقیق نوشتی
    آدم میتونه لحظه به لحظشو حس کنه
    در زندگی خوشبخت باشی و شاد

  19. مریم می‌گوید:

    من برای اولین بار اینجارو خوندم … اگه بگم یه سری از حرفاتو میفهمم لابد پوزخند میزنی که برو بابا نمیفهمی
    من هم یک متولد بهمن هستم که 2 هفته پیش عقد محضری کردم با پسر دوست داشتنیی که 6 سال بود باهم دوست بودیم و 5 سال بود میگفت میخوام باهات ازدواج کنم و من میگفتم نه
    دلایلم هم این بود که ما از دو دنیای متفاوت بودیم و هستیم
    نپمن عاشق کتاب و فیلم و تنهایی و آرامش اون میگه کتاب خوندن وقت تلف کردنه و فیلم باید سرگرم کننده باشه نه فلسفی و … تفاوت ها زیاده اما برای این باهاش ازدواج کردم چون اونی که مثل من بود به درد زندگی مشترک نمیخورد قابل اعتماد نبود ووو …
    سر عقد بغض کردم بله رو دیر گفتم چون بغضم نذاشت و نتونستم گریه نکنم و گریه کردم …
    شاد باشی و زندگیت با برکت باشه

  20. مبارکت باشه. نمی دونم چرا وقتی خوندم گریه کردم…
    امیدوارم روزهات تا همیشه بدون روزمرگی و با شادی همراه باشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s