Call my name and save me*

بهار برای اغلب آدم‌ها اسم دیگر عاشقیست، برای من «باران» است و «برف». حتی شده با 3 ساعت توی ترافیک ماندن که چسبیده باشد به ولنتاین و رسیدن به خانه‌ی تنهایی‌ام.

*عنوان بخشی از ترانه Bring me to life از Evanescence

Advertisements
Call my name and save me*

چی میگی تو؟

از یکسال پیش چی یادم میاد؟ یادم نمیاد چند ماه بود جدا شده بودم. اصلاً تاریخش رو نمی‌دونم. یادم میاد تازه از کارم اومده بودم بیرون. یادم میاد خودم رو با خواب و فیلم و خونه‌ی تنهای بدون هیچکس خفه کردم. همین!
الان هم فرقی نکرده. دو تا کار عوض کردم و توی دومی هستم. مطمئناً بیشتر از اون روزها خسته‌ام و مطمئناً پیرتر شدم. بزرگتر؟ مطمئن نیستم. هنوزم دلم می‌خواد بمونم توی خونه و خودم رو با اون‌هایی که ذکرشون رفت خفه کنم. نمی‌دونم به عقب میرم یا به جلو؟ به یک میخ، لنگر یا ستون احتیاج دارم که هی دور خودم نچرخم. حرکتشم نخواستم. همون به سکون برسم. شایدم الان در سکونم و دنیا داره دور سرم می‌چرخه.

چی میگی تو؟

بی؟هودگی

باید یک فعالیت جدید برای خودم پیدا کنم. یک چیزی که این چرخه بیهودگی رو بشکنه. رانندگی رو یاد گرفتم، ماشین رو خریدم، رانندگی رو مسلط شدم، حالا ازش تفریح و لذت جدید دارم اما کافی نیست.
کار خیلی خسته‌ام می‌کنه و فکر می‌کنم شاید نباید اینطوری نباشه. مشکل اینه که نمی‌دونم باید باشه یا نه؟ حقوق خوبی نداره اما یه جور عمیق و استرس‌زایی درگیرم می‌کنه. حالا بماند که چقدر هم راه دوریه.
تنبلیم درمان نمیشه. بی پولی هم بهش اضافه شده. هر ماه رو به سختی به آخر می‌رسونم. فکر می‌کنم شاید باید کارم رو عوض کنم. بعد فکر می‌کنم خب به جای این حجم عظیمی که از مغزم اشغال کرده چی بذارم؟

بعداً نوشت: دو ماه بیشتر از نوشتن این یادداشت گذشته. کارم سخت‌تر شده، بی پولیم کمتر شده و فعالیت جدیدی برای خودم پیدا کردم که همون باشگاه رفتنه. چرخه‌ی بیهودگی شکسته. هیچکس از چیزی که داره راضی نیست، حالا نیاز به استراحت و خلاصی دارم.

بی؟هودگی

آخه هیچکس دیگه هم جاش رو نمی‌گیره

چطور با آدمی که خیلی زیاد دوستش دارید ولی همش باعث میشه حس کنید مزاحمشید و دلخواهش نیستید کنار میاید؟

من بلد نیستم. یه جوری شده که با بقیه دائمی چک می‌کنم «مزاحمت نیستم؟، دلت می‌خواد منو ببینی؟، اگه نمی‌خوای بگوها». همه هم پذیرا و خوشحال و خندون و درخواست دیدارهای بیشتر.

دچار تناقض هستم و هربار بهش فکر می‌کنم اندوهگین میشم و دلتنگ‌تر میشم براش.

آخه هیچکس دیگه هم جاش رو نمی‌گیره

Examples

اشکال یاد گرفتن مطالب با مثال اینه که وقتی حالت‌های متفاوتی پیش میاد، منطقت دیگه کار نمی‌کنه.
اشکال ازدواج کردن بدون اینکه قبلاً باهاش همخونه بوده باشی هم اینه که همیشه حالت‌هایی متفاوت پیش میاد و منطق، احساس و روانت دیگه کار نمی‌کنه.

Examples

در کل کار سختیه

گریه کردن در محل کار جدید یک جور سخته و گریه کردن در جایی که مدت‌هاست توش کار می‌کنی یک جور دیگه سخته.
سختی اصلی توضیح دادن به آدم‌هاست. چه جدید چه قدیمی ازت توضیح می‌خوان و چه توضیحی برای بغض بیهوده و اشک ریختن بی دلیل میشه داد به آدمی که صحبت‌های معمولت باهاش در مورد فلان دکمه زیر فلان منو و حق بیمه معوقه است؟ درسته… هیچ توضیحی.

در کل کار سختیه

شایدم توقع زیادیه

یک بخشی در وجود من هست که بعد از همه‌ی مستقل بودن‌ها، دیوار و حصار و سنگر داشتن‌ها، خرید کردن‌های تکی، شماره پیگیری زدن پشت قبض‌های خانه، دو ساعت توی راه ماندن‌های بعد از شرکت تا خانه، سرفراز بیرون آمدن از زندگی و تحسین برانگیز بودن برای دیگران، هنوز هم می‌خواد که هر روز دوست داشته بشه و بعضی روزها تکیه کنه. بعد از تموم کردن همه‌ی مسئولیت‌های روزانه‌اش بشنوه که مردی دوستش داره و بغل گرفته بشه. چند روزی در هفته نگران بعضی کارها نباشه و مرد بلد باشه بدون اینکه نقشه‌ی راه رو از خودش بگیره، خوشحالش کنه.

شایدم توقع زیادیه