این نوشته مال 28 دی ماه پارساله. اندازه‌ی چنتا چیز توش عوض شده و یک چیزهایی دیگه وجود ندارن اما هنوز حس کلی من همونه. نوشته رو تغییر نمیدم چون همیشه به نظرم احساس مهم‌تره.

من آدم کم حرفی هستم. وقتی میگم کم حرف یعنی خیلی کم حرف. باید حرف خیلی مهم یا لازمی باشه که براش لب باز کنم. حالا در این اثنا یه چیزی فهمیدم. این روزها که سرم با کار و باشگاه خیلی شلوغ شده، انگار بهانه به دست خودم دادم که کمتر هم حرف بزنم. اگر قبلاً به اندازه یک قاشق چایی حرف می‌زدم الان دیگه شده قطره چکونی. و این خوب نیست. به خودم میام و می‌بینم چقدر توی سرم صدا هست که دارن با هم پخش می‌شن و چقدر دلمشغولی‌هایی دارم که شاید صرفاً گفتنشون به یکی مثل «ی» شبیه نه آب روی آتیش ولی لااقل سنگچین کردن و مشخص کردن محدوده آتیش باشه که انقدر توی همه‌ی زندگیم زبونه نکشه.

Advertisements

چی میگی تو؟

از یکسال پیش چی یادم میاد؟ یادم نمیاد چند ماه بود جدا شده بودم. اصلاً تاریخش رو نمی‌دونم. یادم میاد تازه از کارم اومده بودم بیرون. یادم میاد خودم رو با خواب و فیلم و خونه‌ی تنهای بدون هیچکس خفه کردم. همین!
الان هم فرقی نکرده. دو تا کار عوض کردم و توی دومی هستم. مطمئناً بیشتر از اون روزها خسته‌ام و مطمئناً پیرتر شدم. بزرگتر؟ مطمئن نیستم. هنوزم دلم می‌خواد بمونم توی خونه و خودم رو با اون‌هایی که ذکرشون رفت خفه کنم. نمی‌دونم به عقب میرم یا به جلو؟ به یک میخ، لنگر یا ستون احتیاج دارم که هی دور خودم نچرخم. حرکتشم نخواستم. همون به سکون برسم. شایدم الان در سکونم و دنیا داره دور سرم می‌چرخه.

چی میگی تو؟