این نوشته مال 28 دی ماه پارساله. اندازه‌ی چنتا چیز توش عوض شده و یک چیزهایی دیگه وجود ندارن اما هنوز حس کلی من همونه. نوشته رو تغییر نمیدم چون همیشه به نظرم احساس مهم‌تره.

من آدم کم حرفی هستم. وقتی میگم کم حرف یعنی خیلی کم حرف. باید حرف خیلی مهم یا لازمی باشه که براش لب باز کنم. حالا در این اثنا یه چیزی فهمیدم. این روزها که سرم با کار و باشگاه خیلی شلوغ شده، انگار بهانه به دست خودم دادم که کمتر هم حرف بزنم. اگر قبلاً به اندازه یک قاشق چایی حرف می‌زدم الان دیگه شده قطره چکونی. و این خوب نیست. به خودم میام و می‌بینم چقدر توی سرم صدا هست که دارن با هم پخش می‌شن و چقدر دلمشغولی‌هایی دارم که شاید صرفاً گفتنشون به یکی مثل «ی» شبیه نه آب روی آتیش ولی لااقل سنگچین کردن و مشخص کردن محدوده آتیش باشه که انقدر توی همه‌ی زندگیم زبونه نکشه.

Advertisements

Call my name and save me*

بهار برای اغلب آدم‌ها اسم دیگر عاشقیست، برای من «باران» است و «برف». حتی شده با 3 ساعت توی ترافیک ماندن که چسبیده باشد به ولنتاین و رسیدن به خانه‌ی تنهایی‌ام.

*عنوان بخشی از ترانه Bring me to life از Evanescence

Call my name and save me*

شایدم توقع زیادیه

یک بخشی در وجود من هست که بعد از همه‌ی مستقل بودن‌ها، دیوار و حصار و سنگر داشتن‌ها، خرید کردن‌های تکی، شماره پیگیری زدن پشت قبض‌های خانه، دو ساعت توی راه ماندن‌های بعد از شرکت تا خانه، سرفراز بیرون آمدن از زندگی و تحسین برانگیز بودن برای دیگران، هنوز هم می‌خواد که هر روز دوست داشته بشه و بعضی روزها تکیه کنه. بعد از تموم کردن همه‌ی مسئولیت‌های روزانه‌اش بشنوه که مردی دوستش داره و بغل گرفته بشه. چند روزی در هفته نگران بعضی کارها نباشه و مرد بلد باشه بدون اینکه نقشه‌ی راه رو از خودش بگیره، خوشحالش کنه.

شایدم توقع زیادیه

رستگاری دور است

متوجه حقیقتی در مورد سلایق خودم شدم. مردهای آروم و بدون قیل و قال و مهربون، یه طرز غیر ارادی قلب من رو تسخیر می‌کنن. اما مردهای پر شر و شور هستند که وسوسه‌ام می‌کنن (هرچند سطحی) باهاشون باشم.
هوم. حالا که نوشتمش معلوم شد اونقدرام چیز غریب و متفاوتی نیست. عین همون داستان‌های کلاسیک آبکی جین آستینی و فهمیه رحیمی طور.

رستگاری دور است

مامان

مامان یک کتاب مقدسه که بر من نازل شده. هرگز نشده چیزی بگه و با عمل کردن بهش ضرر کنم و بارها شد که چیزی بگه و با عمل نکردن بهش ضرر کنم.

هیچ راه بازپرداختی برای عشقی که نثار من می‌کنه پیدا نمی‌کنم. فقط می تونم دائماً بهش یادآوری کنم که چقدر عاشقش هستم و چقدر برام ارزشمنده.

اینجا را نمی خواند. شاید بهتر.

مامان

Love is

می‌دانم که آدم‌ها دلشان می‌خواهد همه چیز را خودشان حداقل برای یک بار هم که شده امتحان کنند. اما مساله اینجاست که عشق فقط بوس و بغل نیست. عشق سالم و با دوام، مجموعه‌ای متشکل از اعتماد، سازش و از خود گذشتگی‌ است.

وقتی یکی از اضلاع این مثلث ایراد دارد، رابطه کار نمی‌کند. یکی از اضلاع که زیادی کوچیک یا بزرگ بشود، روی باقی اضلاع تاثیر نامطلوب می‌گذارد و یک جایی می‌رسد که می‌بینی مثلث گسسته شده و رابطه تمام.

سخت‌تر این است که هر دو شخص در رابطه باید این مثلث را قبول داشته باشند و از آن مراقبت کنند. کم و بیش در خانواده و فامیل سنتی و نسل‌های قبلی دیده‌ایم که فداکاری بیش از حد یک طرف به کجا منجر می‌شود. آیا زنی که همیشه فداکاری و سازش می‌کرد و پاسخی از همسرش نمی‌گرفت از لحاظ روانی سالم بود؟

من هرگز نمی‌توانم منکر لذت عشق بازی، تنانگی، رختخواب عالی، هدیه‌های فوق‌العاده و سفرهای به یاد ماندنی باشم. منتها مساله این است که همه‌ی چیزهای خوب می‌تواند در روزهای بدی که به خاطر به هم ریختگی آن مثلث ایجاد شده، نابود بشود یا اصلاً به چشم نیاید.

عاشقی از راه درست سخت است اما عاشق باشید

Love is

Love as a priority

جایی نوشته‌اند که «عشق بر همه چيز مقدم است. هميشه!» و من باهاش موافقم. تا اینجاش خوب است. مشکل از آنجایی شروع می‌شود که عشق نیست. یعنی آن‌چه که قرار بود بر همه‌چیز مقدم باشد و جاهایی پیشرانه باشد و جاهایی دوا، دیگر نیست. بعد فکر می‌کنی که اولویت اول را نداری، باقی چه مهم است؟

Love as a priority