با هیچ متری هیچ‌وقت دختر ترسویی نبودم. شاید از صدای بلند مردها ترسیدم اما کز نکردم و عقب نکشیدم. شاید در جواب لوس بازی‌ها و دوستی‌های خاله خرسه زن‌ها لبخند زدم اما چشم نپوشیدم. بلد شدم حق‌ام را آن هم وقتی که مسلمم است بگیرم. با اینکه خیلی وقت است بدجوری درگیرم اما اینجا ننوشته بودمش، می‌دانم چرا، چون از تصمیمم مطمئن نبودم، چون فکر می‌کردم المنت‌هایی هستند که از هر شرایطی قوی‌ترند. حالا فهمیدم اشتباه کردم. «تفنگ سر پر» آدم می‌کشد ولی به شرطی که سالم باشد و شیر پیر دیگر سلطان جنگل نیست.
یک راهی در پیش دارم که باید برایش قوی باشم. با اینکه با معیارهای خودم هیچ‌وقت ضعیف نبودم اما الان احساس می‌کنم قدرت جدیدی لازم دارم. دلم موفقیت می‌خواهد چون آینده را بعد از رسیدن بهش روشن می‌بینم، فقط مسیر بدجوری سنگلاخ است.

Advertisements

قربانی برای شروع حرکت یک روح پرتابل

    

101

ه»شروع ها و سقوط ها» اغلب دیده نمی شوند و مسکوت می مانند. تجربیات شخصی به من می گوید «نتایج و پایان ها» ماندنی تر می شوند. چه کسی می داند لقاح «رویانا» کی بسته شد یا از کی تحقیقاتش شروع شد، اما خیلی ها می دانند که در مهر 85 به دنیا آمده

اما اگر شما اینجا آمدید و این ها را خواندید همانقدر بدانید که شاهد یک شروع شده اید، حتی اگر امروز روزی از روزهای مرداد 88 نیست. شاید هم دلتان خواست و اینجا چیزی نوشتید. مثل وسوسه ی قدم گذاشتن بر سیمانی که تازه روی کار کشیده شده. اما خب، من دورش آجر نچیده ام!ه

به نام خدا برای از اینجا به بعد است، باشد که او همیشه باشد

قربانی برای شروع حرکت یک روح پرتابل