این نوشته مال 28 دی ماه پارساله. اندازه‌ی چنتا چیز توش عوض شده و یک چیزهایی دیگه وجود ندارن اما هنوز حس کلی من همونه. نوشته رو تغییر نمیدم چون همیشه به نظرم احساس مهم‌تره.

من آدم کم حرفی هستم. وقتی میگم کم حرف یعنی خیلی کم حرف. باید حرف خیلی مهم یا لازمی باشه که براش لب باز کنم. حالا در این اثنا یه چیزی فهمیدم. این روزها که سرم با کار و باشگاه خیلی شلوغ شده، انگار بهانه به دست خودم دادم که کمتر هم حرف بزنم. اگر قبلاً به اندازه یک قاشق چایی حرف می‌زدم الان دیگه شده قطره چکونی. و این خوب نیست. به خودم میام و می‌بینم چقدر توی سرم صدا هست که دارن با هم پخش می‌شن و چقدر دلمشغولی‌هایی دارم که شاید صرفاً گفتنشون به یکی مثل «ی» شبیه نه آب روی آتیش ولی لااقل سنگچین کردن و مشخص کردن محدوده آتیش باشه که انقدر توی همه‌ی زندگیم زبونه نکشه.

Advertisements

We Call it Life

پنجشنبه بود، یعنی هنوزم هست و این یعنی سر کار نبودم.

از ظهر به این طرف که از خواب بیدار شدم با یکی از معدود آدم‌هایی که هنوز برام مهمه بحث کردم. لباس‌ها رو شستم و پهن کردم و الان خونه بوی پرسیل و سافتلن میده. ظرف‌ها رو شستم. سه تا میوه خوردم. تئاتری که بلیطش رو داشتم نرفتم و الان که این سیگارم تموم بشه میرم کار روی پروژه اکسلم رو شروع کنم.

فقط کاش می‌شد به فردا فکر نکرد و به جلسه‌های کاری یکی بعد از دیگری شنبه توی این وزارت خونه و اون سازمان و این اداره فکر نکرد. منتها همه‌ی این‌ها در کنار هم اسمشون زندگیه.

We Call it Life

زندگی قرار بود اینجور باشه؟

زمانی که ماشین نداشتم زیاد می‌گفتم اگر داشته باشم شب‌ها از خونه بیرون می‌رم و به کار مورد علاقه‌ام یعنی چرخیدن توی خیابون‌های شب تهران و موزیک گوش دادن می‌پردازم.
حالا ماشین رو دارم، امروز یک پنجشنبه تعطیل خیلی بد داشتم. خیلی هم فکر کردم که بزنم بیرون و از این بی حوصلگی و نخوت در بیام ولی آخرشم نکردم. ساعت دوازده شبه و انقدر امروز خوابیدم که خوابمم نمی‌بره.
می‌خوام بگم نه تنها در همیشه روی یک پاشنه نمی‌چرخه، بلکه خیلی از چیزهایی که آرزشون رو دارین، وقتی بهشون رسیدید حالشون رو نخواهید داشت.

زندگی قرار بود اینجور باشه؟

چی میگی تو؟

از یکسال پیش چی یادم میاد؟ یادم نمیاد چند ماه بود جدا شده بودم. اصلاً تاریخش رو نمی‌دونم. یادم میاد تازه از کارم اومده بودم بیرون. یادم میاد خودم رو با خواب و فیلم و خونه‌ی تنهای بدون هیچکس خفه کردم. همین!
الان هم فرقی نکرده. دو تا کار عوض کردم و توی دومی هستم. مطمئناً بیشتر از اون روزها خسته‌ام و مطمئناً پیرتر شدم. بزرگتر؟ مطمئن نیستم. هنوزم دلم می‌خواد بمونم توی خونه و خودم رو با اون‌هایی که ذکرشون رفت خفه کنم. نمی‌دونم به عقب میرم یا به جلو؟ به یک میخ، لنگر یا ستون احتیاج دارم که هی دور خودم نچرخم. حرکتشم نخواستم. همون به سکون برسم. شایدم الان در سکونم و دنیا داره دور سرم می‌چرخه.

چی میگی تو؟

M(T)ake a wish

شیدای خانم شین یک پست نوشته از اینکه تنها آرزوش عشقه و از دیدن آرزوهای مردم که می‌دونن از زندگیشون چی‌ می‌خوان احساس حماقت کرده و دلش می‌خواسته آرزوهای دیگه‌ای هم داشته باشه.

نگاه کردم به خودم و دیدم که چطور تنها آرزوم عشق دادن و عشق گرفتنه. که چطور همه مشکلات، دردها و کمبود‌هام وقتی که عشق می‌گیرم یکی یکی حل می‌شن. چطور عشق معجون، مرهم و سپریه برای ناملایمات زندگیم. چطور آرامش میاد و دست می‌ندازه دور کمرم و چون بلد نیستم باهاش والتز برقصم به قدم زدن‌های طولانی رضایت می‌ده. دوست دارم که خونه حیاط‌دار داشته باشم و ماشین کذا سوار بشم و مردم دنیا در صلح باشن اما عشق که داشته باشم درد نداشتن باقی چیزها چقدر قابل‌ تحمل‌تر می‌شه.

توی فیلم Last Vegas رابرت دنیرو یه جایی می‌گه من حاضرم یک بازومو بدم تا دوباره با زنم (عشق زندگیش که فوت کرده) باشم. فکر می‌کنم که من هم حاضرم برای عشق گرفتن چنین کاری کنم.

M(T)ake a wish