Good Money

دوست واقعی داشتن مثل پول داشتنه. دارم راستش رو میگم. حسش دقیقاً برام همونجوره. وقتی پول ندارم حس می‌کنم نزدیک های آخر دنیاست، حوصله ندارم، به نظرم همه‌ی کارهای دنیا غیر قابل انجام هستند و دائماً غمگینم. معنی زندگی رو وقتی نمی‌شه توش هیچکار باحالی کرد درک نمی‌کنم.

Good Money

زندونی تقدیر

31 می گوگل تصمیم گرفت به مدت دو هفته منو در پلاس لیمیت کنه. الان نه می‌تونم بنویسم، نه کامنت بذارم. در حد استیون هاکینگ که یک انگشتش کار می‌کنه، با یک انگشتم فقط می‌تونم پلاس بزنم.

برنامه داشتم سه روز تعطیلی خرداد بهتر بگذره، حالا برنامه هم نداشتم، آرزو داشتم. با سِرُم و بی‌حالی گذشت. الان که برگشتیم سر کار فکر می‌کنم که اون حال بد رو می‌خوام. می‌شه گفت حال بد جسمی از کجاست،‌علائم فیزیکی داره و آدم‌های نزدیک زندگیت بابتش به طور موثری همدردی می‌کنن، از همه‌ی این‌ها مهم‌تر «تو اجازه داری بیفتی». امروز صبح که آخرش وسوسه سیگار دوم قبل از بیرون اومدن بهم غلبه کرد داشتم فکر می‌کردم آیا من حق دارم بشکنم و بیفتم و بخوابم توی خونه بدون هیچ علائم فیزیکی‌ای و فقط چون حال روانیم خوش نیست؟

فارغ از حق، بخشی از مشغولیت ذهنیم به ناامید کردن آدم‌هایی اختصاص داره که معتقدند من قوی هستم. با اشک نریختن خودمم به خودم چنین توهمی رو دادم که من قوی هستم. شاید هم بیشتر شرمنده خودم می‌شم تا دیگران و این فقط یک  نقاب معذوریت باشه. کاش یک سِرُم هم بود می‌زدم به روانم. فعلاً پیشنهاد ترانکیوال بهم شده، بلکه وقت‌هایی که هست انقدر منقبض و وحشت‌زده و بی‌خواب نباشم.

به قول خانم هایده زندگی هنوز خوشگلی‌هاش رو داره و خوشگلی امروز من رفتن به یک کافه جدید و زیبا با چند رفیق قدیمی و زیباست. چند روز پیش هم از دو دوست خوب وبلاگی – پلاسی یک هدیه گرفتم که خیلی وقت بود دنبالش بودم. اینکه آدم فقط از غم بگه راحته، ولی حسنِ خوبی اینه که حتی از توی سایه و تاریکی هم می‌درخشه. سلامتی همه‌ی رفقا که نقطه‌ی روشن زندگی حتی توی روزهای سختش هستند.

زندونی تقدیر

خداحافظ رفیق

با یک دوست خیلی خوب خداحافظی کردم. از امروز دیگه همکار نیستیم، رفت جایِ دیگه. هم اسمم هم بود. انقدر بغلش کردم که بوی عطرش به صورت و شالم جا مونده. خیلی خودمو سفت گرفتم که گریه نکنم، اما عوضش الان توی اتاق تنها هستم، در هم بسته‌ست…
در اصل فردا روز آخرشه، اما من 5 شنبه‌ها روز کاریم نیست. دارم فکر می‌کنم که بهتر، اگر تعداد خداحافظی کننده‌ها بیشتر بود و واقعاً هم روز آخرش بود کار به گریه در جمع می‌کشید ولی من ترجیحم بر این بود که با همین صورت همیشه خندون ازش تصویر بگیرم و نگه دارم.
حالا می‌تونم حال اینایی که دوستی رو توی فرودگاه‌ها بدرقه می‌کنند کمی درک کنم. البته که الهام تهرانه و ته دلتنگی هم که باشی می‌تونی یه آخر هفته رو باهاش ست کنی، وای به اونایی که دیدنشون مستلزم ویزا گرفتن می‌شه.

برای الهام پ آرزوی بهترین‌ها رو دارم، و امید به قطع نشدن این رابطه

خداحافظ رفیق

رفیق جدید؟

یه وقتایی هم دلم رفیق جدید می‌خواد ولی نه اینکه از اولش شروع کنم، اینطوری که چشم ببندم و باز کنم ببینم یکیه که سرد و گرم‌ها رو با هم چشیدیم و فایت‌هامون رو کردیم و از طوفان‌ها رد شدیم و حالا نشستیم توی قایقمون روی اقیانوس و دنیا به تخممون نیست و سیگار دود می‌کنیم.
آدم باید چنتا از این رفقا داشته باشه که وقتی حوصله یکیشون رو نداره بتونه به اونهای دیگه رجوع کنه. دلم آدم جدید می‌خواد که دغدغه‌هام وقتی کنارشم فرق داشته باشه، که دغدغه‌های من براش فرق داشته باشه، که بشه تجربه‌های جدید کرد، درسته که آخر همه‌ی ماجراها رو انجام نداده می‌دونی ولی اگر دوست نداری آخر ماجرا این باشه، سوئیچ کنی روی یکی دیگه‌شون و یک آخرِ دیگه رو بچشی.
فکر کنم برای از صفر شروع کردن دوستی با آدم‌ها دیر شده باشه. شایدم تنبلی رو می‌ذارم پای سن و موود.

رفیق جدید؟