Good Money

دوست واقعی داشتن مثل پول داشتنه. دارم راستش رو میگم. حسش دقیقاً برام همونجوره. وقتی پول ندارم حس می‌کنم نزدیک های آخر دنیاست، حوصله ندارم، به نظرم همه‌ی کارهای دنیا غیر قابل انجام هستند و دائماً غمگینم. معنی زندگی رو وقتی نمی‌شه توش هیچکار باحالی کرد درک نمی‌کنم.

Good Money

Person

با آتنا صحبت‌هایی کردم که دیدم دوست دارم اینجا هم ثبت کنم. هرچی نباشه اینجا دفترچه اعتقاداتم هم هست. اعتقاداتی که پنج سال دیگه ممکنه عوض شده باشه ولی من از دیدن قدیمی‌ها ناراحت نمیشم.

صحبت‌هام در مورد دوست نزدیک بود. اون یک نفری که به جز اعضای خانواده، با کمال میل حاضرم زندگیم رو براش بدم.

من شخصاً آدم آبزرونتی هستم. واسه همین طرف رو دیر یا زود یاد می‌گیرم. میفهمم دستشو که اینطوری می‌کنه، چی می‌خواد، وقتی جدی فکر می‌کنه چه شکلیه، وقتی ناراحته چه شکلیه، وقتی کیف کرده چه شکلیه، جمله‌هاش رو کامل می‌کنم، لبخندش رو تفسیر می‌کنم، لحنش رو در حالات مختلف می‌شناسم، پیش بینیش می‌کنم.

به نظرم این قشنگه، یعنی چقدر برام ارزشمند بودی که بهت این همه توجه کردم و یادت گرفتم و ف میگی میرم فرحزاد. در مقابل که این کار برام انجام نمیشه و همش مجبور میشم توضیح بدم، غمگین می‌شم. حس دوست نداشته شدن می‌کنم.

یک بار هم با زرافه‌ای در میان جمع نشسته بودیم. یک جمله‌ای گفت که شاه بیت بود و من همچنان به خاطر دارم. گفت (نقل به مضمون) وقتی تو می‌بینی من سیگارم رو روشن کردم و بی حرف زیر سیگار رو به سمتم سُر میدی، یعنی که حواست به من هست و این ارزشمنده. با اینکه خیلی کوچیک به نظر میاد و حتی ممکنه به نظر خیلی‌ها نیاد اما مهمه. البته اون داشت در مورد پارتنر صحبت می‌کرد اما من به رفیقِ جان هم تعمیم میدم. حیف که وقتی حواست به کسی باشه ولی بارها برات پیش بیاد که به وضوح ببینی اون توجهی بهت نداره (کلاً به هیچی توجه نداره) خیلی دردناک میشه.

Person

زندونی تقدیر

31 می گوگل تصمیم گرفت به مدت دو هفته منو در پلاس لیمیت کنه. الان نه می‌تونم بنویسم، نه کامنت بذارم. در حد استیون هاکینگ که یک انگشتش کار می‌کنه، با یک انگشتم فقط می‌تونم پلاس بزنم.

برنامه داشتم سه روز تعطیلی خرداد بهتر بگذره، حالا برنامه هم نداشتم، آرزو داشتم. با سِرُم و بی‌حالی گذشت. الان که برگشتیم سر کار فکر می‌کنم که اون حال بد رو می‌خوام. می‌شه گفت حال بد جسمی از کجاست،‌علائم فیزیکی داره و آدم‌های نزدیک زندگیت بابتش به طور موثری همدردی می‌کنن، از همه‌ی این‌ها مهم‌تر «تو اجازه داری بیفتی». امروز صبح که آخرش وسوسه سیگار دوم قبل از بیرون اومدن بهم غلبه کرد داشتم فکر می‌کردم آیا من حق دارم بشکنم و بیفتم و بخوابم توی خونه بدون هیچ علائم فیزیکی‌ای و فقط چون حال روانیم خوش نیست؟

فارغ از حق، بخشی از مشغولیت ذهنیم به ناامید کردن آدم‌هایی اختصاص داره که معتقدند من قوی هستم. با اشک نریختن خودمم به خودم چنین توهمی رو دادم که من قوی هستم. شاید هم بیشتر شرمنده خودم می‌شم تا دیگران و این فقط یک  نقاب معذوریت باشه. کاش یک سِرُم هم بود می‌زدم به روانم. فعلاً پیشنهاد ترانکیوال بهم شده، بلکه وقت‌هایی که هست انقدر منقبض و وحشت‌زده و بی‌خواب نباشم.

به قول خانم هایده زندگی هنوز خوشگلی‌هاش رو داره و خوشگلی امروز من رفتن به یک کافه جدید و زیبا با چند رفیق قدیمی و زیباست. چند روز پیش هم از دو دوست خوب وبلاگی – پلاسی یک هدیه گرفتم که خیلی وقت بود دنبالش بودم. اینکه آدم فقط از غم بگه راحته، ولی حسنِ خوبی اینه که حتی از توی سایه و تاریکی هم می‌درخشه. سلامتی همه‌ی رفقا که نقطه‌ی روشن زندگی حتی توی روزهای سختش هستند.

زندونی تقدیر

Short story about surprise party

یک جایی در زندگی هست که می‌بینی باید برای آدم‌های مهم زندگی‌ات یک بنای یادبود بسازی. مطمئنی که به یادشان بودن و دوستشان داشتن به تنهایی کفایت نمی‌کند. بعد چون نه پیکر تراشی نه حتی هنرمند، بر می‌داری در عزیزترین دفترچه زندگیت ازشان می‌نویسی.

می‌نویسی که:
می‌دونستم سورپرایز شدن برای تولد رو دوست دارم، ولی در این بیست شش – هفت سال برام پیش نیومده بود. امسال یک گروه 5 نفره از رفقام، یک ماه و دو روز زودتر از تاریخ موعود منو سورپرایز کردن.

بعد، از متن می‌آیی بیرون و حاشیه می‌نویسی که:
ما یک تیم هشت نفره همکار بودیم در یک محیط عالی. محیط عالی و منش‌های یکسان باعث شد دوست‌های خوب هم باشیم. الان از اون تیم، 4 نفرمون توی شرکت موندیم ولی دوستی‌مون رو قطع نکردیم. سه نفرمون متولد بهمنیم و توی این سال‌ها هربار سعی کردیم تولدمون رو با هم برگزار کنیم.

بعد، دوباره برمیگردی به متن:
امروز، 25 دی 1393 از صدقه سری این رفیقان فهمیدم که من «سورپرایز» رو دوست نداشتم. براش هم 2 متر نپریدم هوا و جیغ نکشیدم (که فکر می‌کردم اینطوری بشه)، به جاش یک لبخند بزرگ و عمیق داشتم. چیزی که من دوست داشتم این بود که بفهمم برای آدم‌هایی انقدر عزیز بودم که بدون هماهنگ کردن و کمک گرفتن و وعده گرفتن از خودم، برام چنین چیزی تدارک دیدن. که اگر آدمی برات مهم نباشه و دوستش نداشته باشی، فکر نمی‌کنی که چطور خوشحالش کنی، براش برنامه‌ریزی نمی‌کنی و وقت نمی‌ذاری، توی اولویت‌هات نمی‌ذاریش.
تشکرهای ویژه از : تالین برای مهمون نوازیش؛ عاطفه که راضی نبودم با اون بار بهمون ملحق بشه :)؛ الهام که همیشه زحمت‌ها رو در سکوت می‌کشه؛ آنگینه که خاری‌ست توی چشم اونهایی که فقط ادعای وقت گذاشتن برای یک نفر رو دارن؛ راحله که همیشه قولش قوله؛ لیلا و محبوبه که بهمنی هستند و پرچممون با هم بالاست 🙂

بعد دوباره از متن می‌آیی بیرون. می‌نویسی:
چطور ته متنی را ببندی که تویش از یک دوستی عمیق نوشتی و باور داری چنین چیزی را خط پایانی نیست؟ چطور از یک حسی می‌گویی که تو را لبریز کرد و می‌خواهی تمامش کنی در حالی که دلت می خواهد همیشه ازش لبریز بمانی؟ می‌بینی این که مقاله نقد فیلم و کتاب نیست، این زندگی است و قرار نیست آخر زندگی را نقطه بگذاری

surprise party

Short story about surprise party

رفیق جدید؟

یه وقتایی هم دلم رفیق جدید می‌خواد ولی نه اینکه از اولش شروع کنم، اینطوری که چشم ببندم و باز کنم ببینم یکیه که سرد و گرم‌ها رو با هم چشیدیم و فایت‌هامون رو کردیم و از طوفان‌ها رد شدیم و حالا نشستیم توی قایقمون روی اقیانوس و دنیا به تخممون نیست و سیگار دود می‌کنیم.
آدم باید چنتا از این رفقا داشته باشه که وقتی حوصله یکیشون رو نداره بتونه به اونهای دیگه رجوع کنه. دلم آدم جدید می‌خواد که دغدغه‌هام وقتی کنارشم فرق داشته باشه، که دغدغه‌های من براش فرق داشته باشه، که بشه تجربه‌های جدید کرد، درسته که آخر همه‌ی ماجراها رو انجام نداده می‌دونی ولی اگر دوست نداری آخر ماجرا این باشه، سوئیچ کنی روی یکی دیگه‌شون و یک آخرِ دیگه رو بچشی.
فکر کنم برای از صفر شروع کردن دوستی با آدم‌ها دیر شده باشه. شایدم تنبلی رو می‌ذارم پای سن و موود.

رفیق جدید؟