این نوشته مال 28 دی ماه پارساله. اندازه‌ی چنتا چیز توش عوض شده و یک چیزهایی دیگه وجود ندارن اما هنوز حس کلی من همونه. نوشته رو تغییر نمیدم چون همیشه به نظرم احساس مهم‌تره.

من آدم کم حرفی هستم. وقتی میگم کم حرف یعنی خیلی کم حرف. باید حرف خیلی مهم یا لازمی باشه که براش لب باز کنم. حالا در این اثنا یه چیزی فهمیدم. این روزها که سرم با کار و باشگاه خیلی شلوغ شده، انگار بهانه به دست خودم دادم که کمتر هم حرف بزنم. اگر قبلاً به اندازه یک قاشق چایی حرف می‌زدم الان دیگه شده قطره چکونی. و این خوب نیست. به خودم میام و می‌بینم چقدر توی سرم صدا هست که دارن با هم پخش می‌شن و چقدر دلمشغولی‌هایی دارم که شاید صرفاً گفتنشون به یکی مثل «ی» شبیه نه آب روی آتیش ولی لااقل سنگچین کردن و مشخص کردن محدوده آتیش باشه که انقدر توی همه‌ی زندگیم زبونه نکشه.

Advertisements

Person

با آتنا صحبت‌هایی کردم که دیدم دوست دارم اینجا هم ثبت کنم. هرچی نباشه اینجا دفترچه اعتقاداتم هم هست. اعتقاداتی که پنج سال دیگه ممکنه عوض شده باشه ولی من از دیدن قدیمی‌ها ناراحت نمیشم.

صحبت‌هام در مورد دوست نزدیک بود. اون یک نفری که به جز اعضای خانواده، با کمال میل حاضرم زندگیم رو براش بدم.

من شخصاً آدم آبزرونتی هستم. واسه همین طرف رو دیر یا زود یاد می‌گیرم. میفهمم دستشو که اینطوری می‌کنه، چی می‌خواد، وقتی جدی فکر می‌کنه چه شکلیه، وقتی ناراحته چه شکلیه، وقتی کیف کرده چه شکلیه، جمله‌هاش رو کامل می‌کنم، لبخندش رو تفسیر می‌کنم، لحنش رو در حالات مختلف می‌شناسم، پیش بینیش می‌کنم.

به نظرم این قشنگه، یعنی چقدر برام ارزشمند بودی که بهت این همه توجه کردم و یادت گرفتم و ف میگی میرم فرحزاد. در مقابل که این کار برام انجام نمیشه و همش مجبور میشم توضیح بدم، غمگین می‌شم. حس دوست نداشته شدن می‌کنم.

یک بار هم با زرافه‌ای در میان جمع نشسته بودیم. یک جمله‌ای گفت که شاه بیت بود و من همچنان به خاطر دارم. گفت (نقل به مضمون) وقتی تو می‌بینی من سیگارم رو روشن کردم و بی حرف زیر سیگار رو به سمتم سُر میدی، یعنی که حواست به من هست و این ارزشمنده. با اینکه خیلی کوچیک به نظر میاد و حتی ممکنه به نظر خیلی‌ها نیاد اما مهمه. البته اون داشت در مورد پارتنر صحبت می‌کرد اما من به رفیقِ جان هم تعمیم میدم. حیف که وقتی حواست به کسی باشه ولی بارها برات پیش بیاد که به وضوح ببینی اون توجهی بهت نداره (کلاً به هیچی توجه نداره) خیلی دردناک میشه.

Person

آن مرد رفت

https://portablesoul.wordpress.com/

امروز من یه دوست هفت ساله رو از دست دادم. وقتی باهاش آشنا شدم یه دختر بچه ی 15 ساله بودم و آخرای سال سوم راهنمائیم بود. اون خیلی از من بزرگتر بود، چه از لحاظ سن، چه از لحاظ های دیگه که می دونم خوشش نمیاد هی بشمرم، هرچند که اون اصلاً نمی دونه من یه وبلاگ دارم. بهش نگفتم که وقتی از دغدغه هام اینجا می نویسم نیاد و بخونه و  باری به دوشش اضافه بشه، آخه اون مردیه که شونه های پر از باری داره.

نمی دونم تاحالا یه دوست عزیز رو از دست دادین یا نه، احساس غریبی داره، هی آدم یخ می کنه، داغ می شه، عصبانی می شه، بغض می کنه و در نهایت همه ی اینا می خواد خفه شه.

دوستم مدتی بود که ازم دور بود، دیگه حتی بهم زنگ هم نمی تونست بزنه، فقط ارتباطمون از طریق اینترنت بود. تا اینکه امشب بهم یه ایمیل داد و گفت تصمیمش مبنی بر ترک دنیای مجازی قطعی شده و داره می ره، یعنی درواقع با پاک کردن اکانت هاش در اینترنت، رفته. اول دلم خواست بهش فحش بدم، شاید مثل وقتی بچه بودم بزنمش، شاید باهاش قهر کنم، اما همه ی اینا در صورتی بود که من می تونستم اون نامه رو ریپلای کنم، با پاک کردن اکانتش این امکان رو از من گرفت. بعد خودم رو آروم کردم، سعی کردم عاقل باشم، بهش فکر کردم، به زندگیش، به اندک راه هایی که برای این کار داره و به زندگی بعد از اینش، به اینکه چقدر بزرگ بود و هنوز هم هست. چقدر رنج و غم و درد توی وجودش خلاصه شده بود. تصور کردم چقدر آزار داده خودش رو تا تونسته این کار رو بکنه. حالا دیگه از هر تلاشی برای ارتباط باهاش (همونجوری که خودش خواسته) دست خواهم کشید، نمی خوام به زخم های روحش (حتی شاید از این به بعد جسمش) اضافه کنم

نوشتن این پست برای این بود که هیچوقت فراموشش نکنم و قدر دوستام رو بیشتر از این بدونم، یادم بیاد چه حال خرابی داشتم وقتی یه دوست خوب رو از دست دادم و یه پاراگراف باهاش حرف بزنم، هرچند احتمال خوندنش خیلی کمه، در واقع غیر ممکن به نظر میاد، اما اینم مال دل خودمه

دکتر، چیزی که هستم خیلیش به خاطر اینه که توی بلوغ عقلی و جسمیم حضور داشتی. از چیزی که هستم خدا و خانواده ام باید راضی باشن که حداقل در مورد خانواده ام به نظر راضی می رسن، بهت یه تشکر بدهکارم. چریک کوچولوت (همونجور که بهش لقب داده بودی) حتی اگر اسمت رو فراموش کنه، یادت رو از یاد ببره، بخشی از تو در وجودش هست که باهاش بزرگ می شه و زندگی می کنه. آقای دکتر عزیزم، همونجور که برام یه قلب شاد آرزو کردی، برات یه قلب آروم آرزو می کنم. مراقب چشم ها، دست ها و شونه هایی که ازشون متانت و بزرگی می باره باش

.

پ.ن 1: 20 اردیبهشت 1381 دکتر آمد …17 مهرماه 1388 دکتر رفت

پ.ن 2: بلو، یاد شما افتادم، تنها دوست مجازی من شما اینجایی، یهو دلم ریخت که نکنه شما هم بری. می دونم بی ربطه، ولی دل ربط و بی ربط نمی شناسه

پ.ن 3: خداحافظی گریه در یک غروبه … خداحافظی غم توی کوله باره …

پ.ن 4: نرمیدم، تو گسستی – اما هنوز مردی

پ.ن 5: تاحالا دوستی از جنس مخالف داشتین که از قضا از خودتونم بزرگتر باشه، اما مثل یه دوست همجنس باهاش راحت باشین. در صورتی که اون بارها امکان سواستفاده داره اما این کارو نمی کنه، انقدر که معرفت داره… انقدر که…

پ.ن 6: دلداری احتمالی نمی خوام، اگر خواستین چیزی بگین، غیر از این باشه لطفاً

آن مرد رفت