حکایت مخدر و شریان بند

فاز اول کارمون تموم شد و به ددلاین مورد نظر رسیدیم. بعد از یک ماه و اندی فشار روانی که فکر نکنم هیچکس درکش کرده باشه، چون هی راه میرم و میگم کارم رو دوست دارم، الان احساس می کنم بهم یک سرنگ سایز متوسط مخدر تزریق شده و تورنیکت (شریان بند؟) آرام آرام دارد باز می شود. خلسه و آرامش خوشایندی احساس می کنم و فکر می کنم آدم مفیدی هستم که کاری از دستم برمی آید. خصوصاً در این پروژه از پروژه قبلی مسلط تر شده ایم و کار تیمی مان هم بهتر شده.

زندگی خانوادگی (چه عبارت خفنی برای یک زندگی دو نفره) هم به مدد صحبت های اخیرمان رو به بهبود است و امیدوارم روندش با فراموشکاری او متوقف نشود.

در کل الان از عیش دنیا یک نخ سیگار بعد از چای روزانه کم داریم و حضور به هم رساندن در کنسرت آقامون ابی. از غم دنیا هم تا اخبار را می خوانیم و خودمان متن اخباریم و اطرافیان تصویرش و تا وقتی به بقالی و چقالی! برای خرید می رویم هیچ کم نداریم.

سرتان سلامت

Advertisements
حکایت مخدر و شریان بند

2 نظر برای “حکایت مخدر و شریان بند

  1. معمار بیکار می‌گوید:

    خوشحالم…مخصوصا برای قسمت زندگی خانوادگی تان:)
    (در حال میوه خوردنم ،دستام نوچ شده میچسبه به کیبورد با یه بدبختی کامنت گذاشتم:دی)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s