بی خبری

به وقت خودشان ساعت 2 نیمه شب است که پنجره مسنجر ام چشمک می زند. مرد از کار شبانه برگشته و یکراست پشت مانیتور نشسته. در چشمانش چیزی هست که شبیه شبهای دیگر نیست. مسافر اش از سفری طولانی و جایی دور برگشته. تعریف می کند که امشب مسیرش را دور کرده تا با اتوبوسی که از در خانه مسافرش می گذرد بیاید و دیده که پنجره اش روشن بوده. آمده بپرسد باید با تردیدهایش چه کند، تماس اول را او بگیرد یا نه؟

من اما به جای آرام کردنش تصاویر در ذهنم رژه می روند، مرد خسته ای که بعد از 13 ساعت کار در اتوبوسی که شاید جز خودش در آن ساعت مسافر دیگری ندارد. مرد سرش را بالا گرفته تا یکبار دیگر پس یک ماه و اندی پنجره خانه خالی دلبرکش را ببیند و در لحظه ای با دیدن نور در همه تنش شادی پخش می شود اما در لحظه ای بعد حقیقت شعف را کنار می زند که «آمد و به تو نگفت». می بینمش وقتی از پله های اتوبوس با پاهایی لرزان از تکان شعف و فشار حقیقت پایین می آید. می بینمش وقتی بارها انگشتش زنگ را لمس می کند اما فشار نمی دهد. می بینمش که چطور لبه جدول سمت مقابل خیابان می شیند و سیگار آتش می زند. اگر یک بغلی ویسکی هم همراهش بود دیگر به خانه برنمی گشت.

از حالا به بعدش هم تصورش آسان است. تا صبح با یک بطری ویسکی بدون مزه و یک پاکت سیگار و مرور تمام زندگی 15 سال گذشته اش را تا هروقت مستی و خستگی از پا نیندازدش سر می کند و فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند که چرا و چه شد که نمی خواهدش. به خاطر تن زخمی اش؟ به خاطر روح چاک چاک اش؟ به خاطر کسی که هست یا کسی که نیست؟

من؟ من فقط می توانم بهش بگویم صبر کند، شاید تازه چندساعتی باشد که رسیده و حتماً بهش خبر می دهد. در حالی که خودم زنم و می دانم اگر بی تابش بودم دلم می خواست همان فرودگاه توی آغوش بزرگش خودم را پیدا کنم. چگونه مردی را آرام می کنید وقتی که دارد فکر می کند «دیو» است و «دلبر» ازش می ترسد. چطور به مردی که می پرستیدش می گویید اصلاً خودتان هم عاشقش هستید بس که مرد است و بزرگ است و مهربان است و آدم را می فهمد و پناه بی پناهی هایتان است در حالی که او می خواهد این هارا از زبان دلبر خودش بشنود؟

محتمل است که آدم نتواند دوست کسی (چه مرد و چه زن) بشود و بماند که پتانسیل اش را دارد که عاشق اش بشود اما اگر شد و ماند هربار که غم اش را می بیند فراتر از انتظار درد می کشد.

Advertisements
بی خبری

1 نظر برای “بی خبری

  1. هر عشقی با درد و رنج همراهه اما یکی از مشخصه های زندگی جدید اینه که همه چیز تابع بازار میشه، همه چیز تاریخ مصرف می‌خوره و بعد از یه مدت با نوع تازه‌ای جایگزین میشه. رابطه ای که که تاریخ مصرف داشته باشه یا به هر دلیلی نتونه در رقابت با محصولات دیگه مصرف بشه دردناکه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s