کسی باید، باشه شاید

غرق اشکم که میاد، اول عطرش و بعد که سر می گردونم تنش. هیچوقت نفهمیدم چجوری می تونه هم روی صورتش لبخند داشته باشه هم نه! میاد بالا روی تخت و به دیوار تکیه می کنه، زانوهاش رو از هم فاصله می ده و دستش رو برام دراز می کنه. با درنگی برای دیدن صورتش توی بغلش می خزم، بین پاهاش می شینم و به سینه اش تکیه می زنم. پاهامو توی سینه ام جمع می کنم. با پاهاش حائل پایین تنه ام می شه و بازوی چپش رو دور سینه ام حلقه می کنه. می پرسه
– عین گربه های؟
– زیر بارون مونده، لگد خورده، پشت در مونده
نمی گه گریه نکن، نمی گه آروم باش، نمی پرسه اصلاً چرا گریه می کنی؟ فقط شروع می کنه با یک ریتم آروم توی بغلش به طرفین تکونم می ده. به خوبی توی نقش ابر بهار فرو رفتم ولی آرامش آروم آروم نزدیکم می شه. اشکهام رو نمی بینه اما با انگشتای دست راستش خوب مسیرشون رو پیدا و دنبال می کنه. با همون دو انگشتی که همیشه بوی لایت سیگار ازشون به مشام می رسه. آروم آروم برام می خونه «وقتی تو گریه می کنی غمگین می شن قناریا، بد می شه خوندن براشون. پروانه ها دلگیر می شن، نقش و نگار می ریزه از رنگین کمون پراشون…» می خونه و توی بغلش تکونم می ده. بازوی چپش از روی سینه ام تکون نمی خوره و این یعنی دنیا امنه. انگشت های هنرمند دست راستش بین شکار اشکهام، نوازش موهام و لمس صورتم در رفت آمده و تُن صداش که از سینه اش پشت قلبم رو به ارتعاش وا می داره.
اشکهام خشک می شن ولی درد گریه و بغض با گلومه. پاهاشو دراز می کنه، می شینم روی پاش و صورتمو توی گردنش قایم می کنم. پشتمو موهامو نوازش می کنه و هنوز می خونه. «اگه این فقط یه خوابه، تا ابد بذارم بخوابم. بذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابم. بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره، عاشق مرگه که شاید توی دست تو بمیره…» می خونه و می خونه و دستاش در کار نوازشن تا دیگه حتی هق هق رو بی معنی کنه.
دراز می کشه، سرم رو به سینه اش می رسونم. سیگار روشن می کنه و آتیشش بهترین روشنایی این شب دلگیره. منتظرم نمی ذاره و می دتش دست من. می خونه «وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟ از من جز این هرلحظه فرسودن چه می ماند؟ از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی…» هنوز حرف نمی زنه. بعد از خاموش کردن ته سیگا،ر دستم برای نوازش روی پهلوش می ره. چیزی نمی گه اما دیگه نمی خونه. می گم
– نباید هربار بیای. باید بذاری عادت کنم به چیزی که دارم و ندارم
– عادت برای سرکشی مثل تو، فحش نیست؟
– هست اما… این انتخاب خودمه
– پس انتخابت رو برای خودت نگه دار، منم همین کارو می کنم
هرگز ازم توضیح اضافه نخواست و می دونم نمی خواد. چون می فهمه و نیازی به کلمات دست و پا شکسته من نداره. سرمو می ذارم کنار سرش، می چرخه به طرفم. دستم می ره پشتش و زیر لباسش برای لمس پوستش. زمزمه وار کنار گوشم می گه
– دیگه باید بخوابی
– می دونم
نیم خیز می شم، لب روی لبش می ذارم، بدون بوسه و با یک مکث طولانی. باز دراز می کشم. می گه
– اون می بوسه
– می دونم. و تو نمی بوسی
– چون مالک داره
جوابی براش ندارم. بازوی چپش رو برام باز می کنه، می خزم توی بغلش و به سینه اش می چسبم، پاهامو توی پاهاش قفل می کنم.
– بازم بخون
چشمامو می بندم. زمزمه وار می خونه «سراب رد پای تو، کجای جاده پیدا شد؟ کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟…»
بیدار که می شم عطرش هست و جای خالیش روی تخت یک نفره ای که دوتا مسافر داشت. الوعده وفا…
Advertisements
کسی باید، باشه شاید

19 نظر برای “کسی باید، باشه شاید

  1. الهام! در مورد متنی که نوشتی، نمی دونم واقعیته یا از ذهنت براومده، هر چی که هست بدترم کرد. نه اینکه بد نوشته باشی و اینا. نه، من خودم این روزا قاطیم.

    یکی باید باشه، اما نیست.

  2. سلام
    دو بار خوندمش و هر دفعه ي بغض گلومو فشار ميداد…
    نتونستم تحمل كنم همشو با تمام وجودم حس كردم
    و اون ديگه نيست…
    براي هميشه رفته…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s