از رنجی که می برم – دو

می خواهم قبل از روز عروسی یک چیزهایی بگویم (بنویسم؟)، که تکلیفم را با خودم – حداقل – روشن کرده باشم. که با خیال راحت بتوانم به خودم بگویم «نگی نگفتم». من اصلاً اینطوری ام، به قول آقای میم، دست پیش را می گیرم که پس نیفتم. چون دلیلی نمی بینم چیزی را که می شود امروز مشخص کرد و دانست، بگذارمش برای فردا. این حرف ها در یک قسمت تمام نمی شود، بنابراین تند نروید و زودی ته ماجرا را نخوانید و کامنتش نکنید. در لحظه باشید، کامنتتان مال همین پست باشد لطفاً، نتیجه گیری و قضاوت را بگذارید برای پست آخر که قصدم از نوشتن مشخص می شود. در این چند پست من و آقای میم را هم (بالاجبار) بیشتر خواهید شناخت!

———-

دوران دبیرستان و هنرستان می رسد. مامان بزرگ حاضر در خانه هم مرده و ما آن 3 طبقه و نیم را داده ایم یک واحد آپارتمان گرفته ایم چون دیگر من مانده بودم و مامانم و آن همه خانه. حالا من دیگر یک اتاق واقعاً خصوصی دارم که درش را می بندم حتی! دهه شصتی ها می دانند این چه نعمتی ست. من و مامان عاشق و معشوقیم و فقط همدیگر را داریم. تا دیپلمم را می گیرم و از زندگی روتین آزاد می شوم و می توانم بیشتر با مامان گشت و گذار کنم، یعنی چند ماه بعد، بابا بازنشسته می شود و می آید می نشیند ور دل ما. بابایم آدم بدخلق و بدقلق و گاهاً بددهنی ست. تازه دست بزن هم دارد، یا حداقل شاخ و شانه اش را که می کشد. من این آدم را نمی شناسم. 17 سال بدون او زندگی کردم و نمی دانم حالا از زندگی ام چه می خواهد؟ توی قفس می شوم یکهویی، بابایم مامانم را از من می دزدد، من می مانم و اتاقم و کامپیوترم و کمی آقای میم که تازه چندماه است دوستیم. اولین دوست پسر جدی من (یکی تلفنی داشتم).

می روم دانشگاه، آنجا دوست همفکر پیدا نمی کنم. با هیچکس به معنای کلمه دوست نیستم. تازه برای دانشگاه رفتن سبیل و ابروهایم را باد می دهم (البته وقتی ما دبیرستان می رفتیم اکثراً آن هایی آن کاره بودند دست به صورتشان می زدند). آرایش؟ شوخی می کنی! نه که نگذارند، خودمم هم دنبالش نیستم. دانشگاه یا همه این کاره اند (همان کاره!)، یا هنوز نمی دانند خاویر سولانا کیست و این یعنی دوستی بی دوستی.

موازی با دانشگاه سر کار می روم. روی پاهایم بیشتر می ایستم. کلاً دختر ملوسی از آب درنیامدم. پسر می زنم تا دختر، راضی ام. در این دوران می فهمم فیلم یعنی چه، فیلم دیدن چه لذتی دارد. این هم به آن سرگرمی هایم (کتاب، موسیقی، بازی، اینترنت) اضافه می شود.

یکسال است وبلاگ زده ام، باز دوست جدید پیدا کرده ام، دوست های خوب، آدم حسابی. فرق دوست بودن با «فامیل بودن و دوست بودن» این است که تو حق انتخاب داری، فوقش 2 بار طرف را دیدی دوستش نداشتی می گذاری اش کنار، ولی فامیل را چه؟ سالی یکبار که مجبورید هم را ببینید و تو هیچوقت نمی توانی کاملاً از زندگی ات پاکش کنی.

بابایم بالای 64 دارد، دلش نمی خواهد بداند بالای چشمش ابروست. ما حرفی با هم نداریم، جز سلام و خداحافظ. مکالمه مان در روز، به خدا، 5 خط (نیم خط مدل مکالمه ای که بعد از هربار عوض شدن متکلم می روند خط پایین) هم نمی شود. من ساکتم و با سرگرمی هایم سرگرم. مامانم جایی بین ما دوتا (من و بابا) گیر افتاده. سعی می کنم خیلی جلوی بابا آفتابی نشوم. ساعت هایی که بیرون اتاقم سرجمع می شود 1 ساعت در روز برای وعده های غذایی، آب خوردن و توالت! حس می کنی چقدر تنهایم؟ حس می کنی شکایتی ندارم و فقط راوی ام؟ حس می کنی عادت کردم؟ حس می کنی حتی راضی ام؟

———-

پ.ن 1: اینم خوندی؟ مرسی. چیزی نمونده به پست آخر برسم. پست بعد نه، پست بعدیش نتیجه گیریه. باور کن لازم بود اینارو بگم، که بعداً یادم نره و اگر کسی خواست قضاوت کنه همه چیز رو بدونه.

پ.ن 2: پست بعدی میرم سراغ آقای میم.

پ.ن 3: دقت کردید چندوقته آقای میم اینجا کامنت نمی ذاره؟ می خونه ولی دیگه دوستمون نداره. شاید خوشش نمیاد زندگی همسرش انقدر روی دایره باشه. خودم خوشبختانه هرگز در بند حرف مردم نبودم، در هیچ زمینه ای. و شدیداً معتقدم در دروازه رو می شه بست ولی… زندگیمو می کنم، آزاد.

پ.ن 4: مرسی از بچه هایی که پست قبلی کامنت گذاشته بودند ولی متاسفانه فقط یکنفر نظرش رو در مورد گذاشتن پست های دیگه ای بین این پست ها گفت که به اظهار نظر همون یکنفر احترام گذاشتم. آقای میم هم البته عجله دارن ببینن آخرش که چی؟

Advertisements
از رنجی که می برم – دو

7 نظر برای “از رنجی که می برم – دو

  1. سوال‌های ِ آخر ِ پست استفهام ِ انکاری بود یا واقعاً سوال؟
    اینجوری بهتره که پستی بینشون نمیذاری چون ذهن گسسته نمیشه

  2. می خونمت از اولین پستی که نوشتی در این مورد. اما صبر کردم تا آخرش حرفم رو بزنم.
    ساکتم فکر نکنی نمی خونمت

  3. alchemist می‌گوید:

    سلام
    تا حالا فکر میکردم فقط من اینجوری هستم. الان یه جورایی خوشحالم، یه جورایی ناراحت. الان از وضعیتم راضی هستم امیدوارم که شما هم از وضع فعلیتون راضی باشید.

  4. خواهر وسطی می‌گوید:

    شرمنده شدم شاید باید وقت بیشتری برای با توبودن تو اون زمون میذاشتم ولی خودتم میدونی سختگیری های مامان وکنجکاویهای فرخ
    واینکه همیشه منو برای خودش میخواد یکم تاثیر میذاشت ولی بازم
    متاسفم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s