از رنجی که می برم – یک

می خواهم قبل از روز عروسی یک چیزهایی بگویم (بنویسم؟)، که تکلیفم را با خودم – حداقل – روشن کرده باشم. که با خیال راحت بتوانم به خودم بگویم «نگی نگفتم». من اصلاً اینطوری‌ام، به قول آقای میم، دست پیش را می گیرم که پس نیفتم. چون دلیلی نمی بینم چیزی را که می‌شود امروز مشخص کرد و دانست، بگذارمش برای فردا. این حرف ها در یک قسمت تمام نمی شود، بنابراین تند نروید و زودی ته ماجرا را نخوانید و کامنتش نکنید. در لحظه باشید، کامنتتان مال همین پست باشد لطفاً، نتیجه گیری و قضاوت را بگذارید برای پست آخر که قصدم از نوشتن مشخص می شود. در این چند پست من و آقای میم را هم (بالاجبار) بیشتر خواهید شناخت!

———-

وقتی به دنیا آمدم، دو تا خواهر داشتم با 14 و 16 سال تفاوت سنی. همبازی ام بچه های در و همسایه بودند. قبل از اینکه دبستان را تمام کنم دوتاشان هم رفتند به شوهر! من ماندم، مامانم و مادربزرگ پدریم، 3 طبقه و نیم خانه شمالی، یک کتابخانه 3 طبقه پر از کتاب آدم بزرگ‌ها، یک پشت بام با خرپشته، یک زیرزمین با ابزار کار بابام و بابایی که چهارشنبه ها عصر می آمد خانه و شنبه ها صبح، توی تاریکی هوا، می رفت، هر هفته. فکر کردید یک زن دیگر داشت؟ یا دو تا؟ یا راننده کامیون بود؟ خب اشتباه فکر کردید. بابای من مسئول بخش تاسیسات کارخانه لاستیک پیروزی بود توی ساوه، شهر صنعتی کاوه. بیست سال اینجوری کار کرد و همانجا زندگی کرد چون هر روز 5 عصر به سمت تهران راه افتادن و 8 صبح در کارخانه حاضر بودن نمیصرفید. بابا برای من یک غریبه بود، هست. مامانم بابام هم بود.

هنوز دبستان بودم که شروع کردم تنهائیم هام را با کتاب های که خیلی نمی فهمیدم پر کردم، با پلکیدن در ابزارهای بابا توی زیرزمین پر از سوسک و مارمولک نمور و ساختن چیزهایی و خراب کردن چیزهایی، با سکه بازی که ابداعی خودم بود برای وقتی که ظهرها مامان از مدرسه برمیگشت و خواب ظهر می خواست و سکوت (مگه نه اسپیرال؟)، با دوچرخه سواری توی کوچه با بچه ها، با سر به سر گذاشتن مامان بزرگم.

از فامیل اسم نبردم؟ اوه! خب فامیل برای من فقط تابستان ها معنی داشت. پدر من یکی یک دانه است، یعنی نه عمه نه عمو. مامانم یک برادر دارد و دو تا خواهر، جمع دخترخاله ها، پسرخاله ها و پسردایی هایم (دایی ام دختر ندارد) 8 نفر است که با آن 3 تا سر جمع می شوند 11 نفر فامیل درجه یک و دو، همگی هم همدان زندگی می کنند. تابستان ها یا ما چند هفته‌ای می رفتیم یا آن ها چند هفته ای می آمدند. تمام معاشرت فامیلی من در تمام این سال ها همین بود.

من کم حرفم چون بچه تنهایی ام که مامانش هم از قضا خیلی ازش بزرگتر است (40 سال). من بچه کم حرف تری می شوم وقتی می روم راهنمایی و توی سراشیبی تند بلوغ عادت به تنهایی و کم حرفی در من نهادینه می شود. هنوزم کتاب می خوانم با جدیت بیشتر، حالا دیگر تیتر روزنامه ها را هم موقع برگشتن از مدرسه با مکث جلوی باجه روزنامه فروشی می خوانم. کلاس اول و دوم هیچکس، با تاکید می گویم هیچکس چنین کاری نمی کند، از کلاس سوم دو سه تایی تک و توک می آیند برای روزنامه های ورزشی و عکس ها و خبرهای علیرضا نیکبخت واحدی (یا واحدی نیکبخت). اخبار می بینم روزی دو وعده، ظهر و شب. یکی از درس های کتاب فارسی مان دارد از تهاجم فرهنگی حرف می زند، از خود این کلمه استفاده نمی کند. آخر درس معلم می گوید فکر کنید ببینید این درس می خواهد چه بگوید؟ من چندلحظه مکث می کنم، بچه ها به چیزی که معلم گفت فکر نمی کنند، آن ها حرف های مهم تری دارند. اما بالاخره می‌گویم: «می خواهد استحاله را توضیح بدهد»، معلم با چشمانی گرد شده می پرسد «می‌دانی یعنی چه؟» می گویم «همان تهاجم فرهنگی». می گوید «بلدی این کلمه را بنویسی؟» می روم پای تخته و می نویسم استحاله. چشمان معلم گرد تر می شود. از هرکس می پرسم «خاویر سولانا» را می شناسی؟ می گوید نه. بعضی ها فکر می کنند شاید بازیگر یا فوتبالیست باشد. بهشان نمی گویم مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپاست (یکی دو سالی می شود که دیگر نیست)، چه برسد که بخواهم در مورد سخنرانی دیروزش باهاشان تبادل نظر کنم.

مثل دبستان چندنفری دوست دارند دوست باشیم ولی من دوست گلچین می کنم. یکی یا دوتا برای کل سال، ولی پرمایه. اما باز هم دوستانم مرا راضی نمی کنند! لابد از خود راضی ام. تازه جوجه اردک زشت هم هستم، خیلی ها هم دوستم ندارند چون درس های سخت سخت را معلم ها می دهند من روخوانی بلند بکنم چون روی کلمات غریبه تر، عین خر در گل نمی مانم و می خوانمشان بدون مکث. چون زبان انگلیسی ام نمره های بالا می گیرد، چون اجتماعی را قبل از درس دادن از بهرم. چون تاریخ را درک می کنم نه حفظ، چون الهامم.

سوم راهنمایی کامپیوتر می خرم، یک قدم خیلی گشاد به تنهایی درونم نزدیک تر می شوم. همان سال می فهمم بچه از کجا و چجوری می آید؟ همان سال به لطف اینترنت و گوگل کردن خیلی چیزهای دیگر را هم می فهمم. فکر میکنم تا به حال گلابی بودم و دنیا را ببین پسر! با همان دایال آپ دنیا را می بینم. شروع می کنم آهنگ گوش دادن به انتخاب خودم (نه ضبط اتاق خواهرم قبل از اینکه برود یا ضبط ماشین بابا). ابی را، گوگوش را، معین را، داریوش را، هایده را، قمیشی را، همینجاها عاشقشان می شوم. همینجاها شروع می کنم به حفظ کردنشان. بازی هم می کنم. اصلاً از دبستان میکرو داشتم، بعد می رفتم قاطی پسرها توی کلوب (همان گیم نت های امروزی) پلی استیشن بازی می کردم، حالا هم شیک و پیک روی کامپیوتر پی سی گیمینگ می کنم. گلابی بودم راستی؟

———-

پ.ن 1: خسته نباشی که این همه رو خوندی! بقیه اش پست بعدی. باور کن هنوز نمی دونی هدفم از گفتن اینا چیه.

پ.ن 2: اگر الان نظر ندی عیبی نداره، ولی توی پست نتیجه گیری، اگر واقعاً همه رو خوندی، توروخدا یه چیزی بگو.

پ.ن 3: در مجموع 4 پست می شه و یک یا دو روز درمیون منتشرش می کنم. شاید حتی بینشون پست های دیگه هم بذارم که حوصله سر بر نشه. نظر شما چیه؟

Advertisements
از رنجی که می برم – یک

18 نظر برای “از رنجی که می برم – یک

  1. به طور کل تا اینجا ، توی ِ تنهایی‌ها ، نوع ِ بازی‌ها ، کتاب‌ها مشترکیم .
    مخصوصاً هموجور که گفتی نیاز به سکوت ِسر ِ ظهر ِ مامان و خوندن ِ کتابهای بزرگونه و بلدتر بودن بعضی از درس‌ها سر کلاس …
    نمیدونم از گفتن اینا میخوای به چی برسی ؟ منتظر میمونم .
    فقط یه چیزی رو تا حالابهت نگفتم . قبل از اینکه تو نت همو پیدا کنیم ، یکی – دو بار که تو خیابون با مامانت دیده بودمت با خودم میگفتم : این دختره چه پُر فیس و افاده شده !!!
    وقتی بعد از مدتها ، تو هیبت ِ یه دوست دیدم ، فهمیدم اصلاً این طور نیست !
    منم اینو گفتم که حرف نگفته بینمون نمونده باشه ! 😉

    1. شاید دلیل این فکرت این بوده که من بهت محل نمی ذاشتم. اگر آره باید بگم خب حق داشتی! چون تو که نمی دونستی من تورو به خاطر نمیارم. هنوزم هرچی فکر می کنم تورو از چهره به یاد نمیارم اما گفتم که مامانتو همچنان می شناختم!

    1. چرا عمو؟
      دنبال فهمیدن چیزی نباشید اصلاً
      فکر کنید دارید مجله خانواده یا روزهای زندگی، صفحه پاورقی خانوادگی می خونید که داستانش توی چند قسمته!
      در این حد هم چیزی دستگیرتون نشد؟
      شاید هم هدفم رو نفهمیدید، که طبیعیه، عجله نفرمایید

  2. alchemist می‌گوید:

    سلام
    تو بخش تنها بودن و تنها زندگی کردن من هم مثل خودت هستم. ولی من با کتاب بیگانه بودم. گرچه عاشق کتاب بودم. هنوز یادم هستش که چجوری پشت ویترین کتاب فروشی می ایستادم و کتابارو نگاه میکردم.

  3. آخه مشکلات نفهمی بنده از این جملاته:
    می خواهم قبل از روز عروسی یک چیزهایی بگویم (بنویسم؟)، که تکلیفم را با خودم – حداقل – روشن کرده باشم. که با خیال راحت بتوانم به خودم بگویم «نگی نگفتم».
    که البته شما خودت فرمودی که ما صبر کنیم تا شما از این نوشته ها یه حلوای درست حسابی تحویل ما بدی…باشد…صبر پیه می سازیم!

  4. خب برای نظر دادن که باید تا تهش صبر کنم
    اما از نحو روایتت خوشم میاد و درواقع زبان شسته رفته و گیرایی داره .

  5. Mehr می‌گوید:

    همه را یک نفس خواندم… قبلن می شد حدس زد همچین دنیایی داشتی یا داری… حالا که تا اینجایش را خواندم ملموس تر هم شد… اگر بدانی چقدر مشتاقانه منتظر قسمتهای بعدی هستم… میدانی الی همه به من می گویند آدم مستقلی هستم و من همیشه این حس ها را در مورد تو داشته ام… کلن دوستتت دارم…

  6. من هم تا آخرش هستم
    البته هرطور راحتي
    شايد تصميم گرفتي بقيشو نگي
    بازم مشتريه پرپاقرصتيم آبجي
    راستي شوهر كردي بازم اينجا مياي
    راستي راستي
    جناب شوهر شما هم اينجا ميان
    خيلي راستي
    مال شما كچل يا مودار؟
    يكي منظور اين آخريرو ميدنه :دي

    1. شوهر کردن منافاتی با اینجا اومدن نداره. لااقل تاحالا که شوهر مربوطه اعتراضی مبنی بر این وبلاگ داشتن من نداشته.
      بله آقای میم هم اینجا میان و می خونن. قبلناً کامنت هم می ذاشتن که مدتیه دیگه نمیذارن.
      اگر منظور از «مال ما» همون آقای میم باشه و اگر منظور موی سر باشه، ایشون کچل نیستند اما کم مو هستند و به بنده امیدواری می دن که توی فامیل کچل ندارن و فقط کم مویی شایعه. البته انقدر که من حرسش می دم به نظر به کچل شدن جلو و وسط سرش بسیار نزدیکیم!

  7. از آخرین باری که اینجا رو خوندم خیلی وقته که می گذره.
    به نظرم اومد قلمت روان تر شده.
    این پست رو هم علیرغم طولانی بودنش تا انتها خوندم.
    عروسیت هم مبارک باشه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s