قرار وبلاگی – دو

امروز 31 فروردین 89 روز خیلی خوبی بود. چند روز پیش طبق کامنت ها و تماس های ایمیلی و به صورت شوخی شوخی، معلوم شد که با آقای قهوه و سیگار یک پاتوق مشترک داریم و اونجا همانا «کافه گودو» واقع در 4 راه ولیعصر بود.

اولین خصوصیت مثبت این آقای محترم یه کمی زودتر از وقت قرار رسیدنش بود که این در بخش کمی از آقایون دیده می شه (هنوز رکورد زودتر رسیدن آقای میم رو کسی در این زمینه نزده) و چون منم عادت دارم یه ذره زودتر می رسم بنابراین کلاً یک ربع زودتر رسیدیم به قرار.

دومین خصوصیت مثبت ایشون این بود که شدیداً بنده رو «شما» خطاب می فرمودند هرچند که من ایشون رو «تو» خطاب می کردم در حالی که این روزها پسری که زود پسرخاله نمی شه فوق العاده کمیابه!

سومین خصوصیت این آقای موقشنگ (که موهاش هیچ ربطی به موهای آواتار کامنتگذارش نداشت) تشابهات شدید ما در زمینه علایق بود. یعنی انقدر که من با این جناب در زمینه فیلم و سینما و کتاب حرف زدم با هیچ دوستی نزدم و فقط خدا می دونه چقدر مزه داد! در همین راستا براش 5تا فیلم رایت کردم که البته 2تاش سوخت شد چون دیده بود.

در ادامه این راستای یادگاری بازی، یه کتاب هم هدیه داد که در تصویر زیر آنرا مشاهده می فرمایید:

تنها ایراد این کادو اینه که اولش رو برام ننوشت و امضا نکرد، یادش باشه دفعه بعد که قرار شد همدیگه رو ببینیم بیارمش و تاریخ امروز رو بزنه و امضاش کنه.

از تشابهات دیگه مون این بود که جفتمون دودی بودیم و همزمان هوس آتیش زدن سیگار می کردیم و من که چندماهیه رفیق پایه کافه ام که سیگاری نیز می باشد (نگین خوبی دخی؟) رو به علت سفر به بلاد کفر اروپایی از دست دادم، کلی کیف کردم.

برای من که این چندوقته به علت ابتلا به بیماری های روحی – روانی چنتا قرار رو کنسل کرده بودم و توی دوران نقاهت بودم دیدار خیلی خوبی بود چون نیازی به هیچ ماسکی نداشتم به خاطر وجود علایق و زمینه های مشترک (تا حد هم رشته بودن). خودم بودم و خوشحال بودم.

تشکر خیلی ویژه از علی آقای گرامی برای این روز خوب. به امید دیدارهای آینده. هرچند که نمی دونم اونم میلی داره دوباره منو ببینه یا نه، در آینده مشخص می شه.

پ.ن یک: از مدعوین دوستداشتنی دیگه، سرکار خانوم معمار بودن که به علت شرکت در یک مراسم مذهبی! به ما افتخار ندادن.

پ.ن دو: جای شادی خیلی خالی بود. توضیح ضروری: آیا می دونستین شادی خواهر زاده منه؟ آیا وبلاگش رو می خونین؟ نمی خونین؟ خب پس شانس آشنایی با یک هفتادی متفاوت رو از دست می دین. توضیح ضروری تر: شادی نیازی به تبلیغ من نداره، همین الانشم خیلی بیشتر از من ویزیتور داره!

پ.ن سه: در مواقع غیرضرور از بی.آر.تی استفاده نکنید. با این حال: با تشکر از دکتر قالیباف.

پ.ن چهار: جای هرکی دوست داشت باشه سبز

Advertisements
قرار وبلاگی – دو

28 نظر برای “قرار وبلاگی – دو

  1. منم قرار رو خیلی دوست داشتم و همین احساس ها و تشابهاتی که گفتی رو دارم و احساس میکنم و امیدوار که بازم ببینمت.
    در ضمن من به قول تو(!) خوش قولم و دقیقا 5 اونجا بودم ولی دنبال کتاب بودم :دی

  2. هوم!میدونستم علی یه مقدارِ زیادی باحال تر از حد معمول تشریف داره اما وقتی دیگه «الهام» از کسی تعریف میکنه یعنی ما حالا حالاها باید بدوئیم دنبالش !P:
    میدونستم موهای علی قشنگه !
    محیط کافه رو دودی کردین ها؟اره اره اره؟
    در مورد پ ن 2 متشکرم!وقتی زنگ زدی خیلی کیف داد !یعنی حس اینکه دو نفر یه جا باهمن واونجا ، یاد توام هستن اصولا خیلی لذت بخشه.

  3. نگ نگ می‌گوید:

    نگو که دلم هلاکِ.
    این بلاد کفر خیلی فوفولِ ، تو هیج فضای داخلی نمیشه سیگار زد.دلم لک زده واسه کافه.
    به خاطر دود کردن باید سرمای زیر صفرو تحمل کنی‌.ولی‌ خودت بهتر میدونی‌، باری نیست که قدم بزنمو سیگار دود کنم و یادت نکنم ریفیق

  4. معمار بیکار می‌گوید:

    -:همیشه به خوشی.
    پ.ن1:کم سعادتی از بنده بود،اونجا هم باید میرفتم چون مراسم مذهبی(!)بود و یه سری حساب کتاب با بانی مراسم داشتم.
    پ.ن2:بله که میدونستم.من زودتر از خودت متوجه شدم که خواهرزاده ات هست!
    پ.ن3:چشم.
    پ.ن4:جای منم سبز مایل به آبی!

      1. معمار بیکار می‌گوید:

        آره باور کن،اونروز تو سیاه سپید که بهش گفتم یه لحظه در حد نیل میلیونیوم ثانیه شوکه شد

  5. همیشه فضولیم میومد که «قهوه و سیگار» چه نوع سیگاری میکشه. الآن از این عکس فهمیدم camel می کشه. خودم تا حالا این مارک رو امتحان نکردم. باید برم تو کارش.

  6. سلام
    هم دقیقا می فهمم چی می گی …
    و چه خوب که راحت احساست رو گفتی … حتی اگر منفی هم بود … این دوست ها و دوستی ها رو باید غنیمت شمرد … چی می شد یه روزی همه این وبلاگ نویس ها که حتی یه بار به صفحه هم سر زدن یه جایی همو می دیدن … خب هم خوبه …
    نمایشگاه کتاب را عضق است …
    به امید خدا
    خوش باشی

  7. هيچي اونقدر حال نميده كه آدم بشينه سيگار بكشه و حرف بزنه!!!
    ضمنا سيگار كش نيستين بابا! هر وقت روزي يه بسته مگنا قرمز كشيدين بگين سيگاري هستين :دي
    من فقط پايه هستم بشينم در مورد كتاب ساعت ها بحرفم.

    1. من ادعای سیگاری بودن نکردم. کم می کشم و سبک می کشم. حریص نیستم، حرص زدن برای سیگار لذتش رو از بین می بره. اصلاً لذتش از آتیش زدن شروع می شه تا خاموش کردنش توی زیرسیگاری. حالا اگر سوار ماشین باشم و ته سیگارو بندازم بیرون بخشی از لذتش برام کم می شه. یا اگر با فندک نامرغوب روشن کنم همینطور. کلاً توش دنبال لذت می گردم نه فقط صرف دود کردن.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s